تو بیایی شکوفه میزنند بی تو امّا در زمستان اند این درها بگشای این دردها را بی تو ای گشودهدست، این دستگیرهها گیرههایی...
Author - فرهاد سپیدفکر
اشک میریزم و میخوانم سرود ِ تلخ ِ ماندن را در گورستان ِ رفتهگان جان میرود اگر، باک نیست جانان چرا؟ اینک این شما خدایان...
و غم چیزی است شبیه ِ چشمهای ِ من و شادی چیزی شبیه ِ لبهایات و زندهگی تصویر ِ لبهایات در چشمهایام
چیزی انگار این روزها کم دارم نیستی و هستیات را کم دارم این غذا دیگر نمیچسبد دستهایات نمکات را کم دارم شده ام...
بی تو سر میرود حوصلهی ِ دلام این روزها دلبر تو ای! کی میبری دوباره این دل را به اقیانوس ِ نقّاشیها؟ من سر-ام به لاک ِ...
گفتی دچار ِ من ای امّا من بسته به خندهی ِ تو ام سربازترین پستهی ِ دنیا! لبخند بزن سر باز بزن از همه غمها گفتی که شعر در من...
نزدیکات که میشوم با تنات شعر میگویم و دور-ات که میشوم با واژهها لطافت ِ دور! نزدیکی ِ پر از تپش! کدامین شعر را...
خندههایات مغز ِ فندق است و چشمهای ِ من سنجابی گرسنه بوی ِ پیراهنات روی ِ آن اجاق ِ دو شعله چون پوست ِ پرتقال است بر حرارت...
حالا چند ماه است که میشناسم ات ای ناشناس ِ آشنا! حالا چند ماه است که آمده ای بیرون از پشت ِ ابر حالا چند ماه است که ماهی...
برگزیده ام تو را برای ِ سفری که رو به جنوب است و مرگ چون گرگ چشم به راه نشسته است دختر ِ شمال! ستارهی ِ شبهای ِ...
