نشسته ام خیره به ماه ِ چهارده چو آتش ِ هیزم میان ِ سنگها زبانه میکشم هر دم از یک سو چو شعلهی ِ کوتاهدامنی در واپسین...
Author - فرهاد سپیدفکر
باد ناتوان میکشد بال ِ بادبادکی را گرفتار در سیمهای ِ برق گنجشکهای ِ بیخبر از شاخهای به شاخهای...
بی تو من چه خواهم کرد؟ منی که روزها سر به شانهات گذاشته بودم منی که جادهها را با تو پیموده بودم
گنجشکی روی ِ تکّهای سنگ دم میتکاند جیک میزند دل میبرد از من
در چشمهای ِ پر از غرور ِ این جهان راه میروی و هر بار ۱۱ سپتامبری به پا میشود از راه رفتنات بنلادنی است درون ِ آن صورت ِ...
دور ای امّا موسیقی ِ تنات آرام نشسته روبهروی ِ من چشم میچرخانم و لبخندهایات از قاب ِ دیوارها بیرون میزنند
حقیقت آن جا است همآن جا که سنگی برداشته میشود و کرم ِ کوچکی میتکاند خود را
ما خدا را کشتیم بی آن که هنوز خدایی دیگر آفریده باشیم اینک این ما و این جهان: هر دو بی خدا هر دو سر به زیر و نگران به خاک
حرفهایام چون توتهای ِ رسیده میافتند به پای ِ گوشهایی که نمیشنوند
آغوش از ما گرفته شد هدیهای که از پس ِ جنگلها از عمق ِ دریاها از فراز ِ آسمانها و از دل ِ تاریخ رسیده بود هدیهای که از...
