اگر میدانستم روزی با تو خواهم بود با دیگران نمینشستم نمیبرخاستم نمیخوابیدم و تمام ِ خوابهایام را برای ِ تو نگاه...
Author - فرهاد سپیدفکر
این همه اتاق ِ خواب به چه کار آیند؟ در چند اتاق میخوابی هر شب مگر؟ با چند نفر مگر؟ این همه قاشق و بشقاب؟ چند نفر را دوست داری...
تو که نیستی اتاقها شب و روز همه در خواب اند هال و حمّام و آشپزخانه حتّا جای ِ خواب ِ من هم که همیشه وسط ِ هال است تو که...
از چه ترسیدی؟ گربهی ِ وحشی! - کنج ِ دیوار که نیافتادی سگ که ندیدی راه ِ فرار-ات هم که باز است این حرفها ناگفتههای ِ شاعر ِ...
زیر ِ سایهات به خواب رفتم چه سرمایی! آفتاب پنداشتم ات تو ماه بودی زیبا و سرد
در من چهار تن خانه دارند زنی که مرا دوست دارد مردی که تو را دوست دارد دختری که هر دوی ِ ما را و پسر ِ نوجوانی که هیچ کداممان...
درد چون زن ِ معصومی از عهد ِ قاجار است زنی که سر میکند چادر ِ مشکی ِ غم را و از خانه بیرون میزند تا دعا یا شفایی یابد سردی ِ...
بگذار بهانهای برای ِ ماندن بیابیم برای ِ رفتنها گرگهای ِ بهانه خود میدوند به سوی ِ ما خستهی ِ راه ایم بگذار به کناری...
غمگین ام از تنهایی ِ خویش ایمان ِ خویش را از دست داده ام ایمان ِ خویش به انسان به خویش و هر اندازه هم که فریبا باشد خطّ ِ...
دوست ات دارم بانوی ِ روزهای ِ خوش بیا! این جا برایات از اندوه انبوهی انباشته ام بیا! دستهای ِ من خالی است از ظرفهای ِ این...
