ترسها ستاره اند شبها وقتی که تنهایی آلوده نیست به نور ِ حضور ِ دیگران بر من نمایان میشوند ترسها پیامبر اند نوری از...
Author - فرهاد سپیدفکر
بیماران میمیرند و پزشکان ناتوان از درمانشان مردم رنج میبرند و شاعران ناتوان از سرودن ِ مرهمی از میان ِ آن همه دارو این...
روح ِ زندهگی از من بیرون رفته آن سوتر ایستاده تا این بار من در او روم
هر هدیه هراسی است هراس از روزی-نبودنات و هدیهای که درد میشود روزی بودناش روی ِ طاقچه یا ناگهان لای ِ ورقهای ِ کتاب و...
از بخشش ِ جان ِ خویش هراسی ندارم از فریب میهراسم از بخشش ِ جان در راه ِ فریبی که نشناختم چهگونه میتوان فریب را شناخت بی آن...
سپاس تا میآیم به بزرگی ِ خویش بنگرم تو از راه میرسی و کوچکیام را نشان میدهی نه آن که بزرگ ای تو کوچک ای و با کوچکیات نشان...
جهان که پیروز میشود بر من در گوشهای مینشینم و تخمهها را شکست میدهم بی هیچ رحمی بر زنان و کودکانشان حتّا از تو که دور...
در تو میگشتم ولی گردش بس است در تو از حالا به بعد من میزیم اصفهان و گیلان نیستی دیگر تو زنجان ای برای ِ من دیگر هرگز شاید...
کافی است چند روزی دور باشی وقت ِ برگشتن میبینی در و دیوار ِ خانه پر شده از کاغذ ِ شعرهایام شعرهایام پر شده از جای ِ...
بلور ِ خنده برق میزند در چشمهایات داری عروس میشوی دختر ِ همیشه-دلقک! به من بگو برای ِ شب ِ خواستگاری کدام خندهات را...
