گاه باید پیچ و خم ِ جادهها را به دست ِ مرگ سپرد و خود به خواب رفت باید به خواب رفت تا توان بخشید مرگ را تا توان باز دوست...
Author - فرهاد سپیدفکر
ربودی و رباییدی بریدی و بردی دل شود؟ چه شود؟ با چه شود؟ پُر جای ِ خالی ِ این دو حرف این دل در جدول ِ این سینه نه توان ِ دل کندن نه...
آغوش ِ من گرم است در اسفندترین ماه ِ سال حتّا زیر ِ این آسمان ِ ابر-اندود ِ پر-از-اندوه حتّا بیا! به آغوش ِ من بیا! در درّهی ِ...
گاه صدایی از پشت ِ پنجرههای ِ بسته از پشت ِ کوه به گوش میرسد صدایی از دوستی دور گویی شاهین ِ پیری برای ِ آخرین پرواز یار ِ دور...
حرفهایام چون توتهای ِ رسیده میافتند به پای ِ گوشهایی که نمیشنوند تو خاک باش نه سنگفرش بگذار که از لای ِ حرفهای ِ...
بگذار که از من خشمگین باشد دیگر عادت دارم که زنان خشمگین باشند از من این عادت ِ ماهانهی ِ مردان است
او چشمی بود که میتوانست در من ببیند چیزی برتر را و من چشمی که آن چشم را او میخواست ببیند و من میخواستم دیده شود آن چیز ِ...
سپاس سپاس که مرا جویندهی ِ خویش آفریدی در جستوجوی ِ تو ام مگذار که دل خوش دارم به فریب ِ یافتن به فریب ِ همآغوشی با...
چه تفاوت دارد با «رفتن»؟ یکی را امید ِ برگشتی هست دیگری را جایی که تا همیشه خالی میماند چند روزی که هرگز به پایان...
بی تو جهان خاموش میشود نور! بی تو گلهای ِ رز رو به خاک میچرخند بی تو من شعر میسرایم من ولی میخواهم تو باشی و من واژهها...
