دوست دارم از آنها باشم آنها که به چرایی ِ زندهگی ِ خویش به چرایی ِ مرگ ِ خویش آگاه بودند به خویش-چرایی آنها که آگاه...
Author - فرهاد سپیدفکر
و سالها گذشت تا من از رنج بگذرم تا بشنوم آن پیام ِ دردناک را درد پیامبری بود از من به من پیامبری با همان آیهی ِ...
گاه کافی است تا دری ناگاه گشوده شود آنگاه همه میبینند که بیباکی و آسودهگی چهگونه به کاسهی ِ شرم و ترس میافتد کی...
یک قطعه عکس یک فیلم یک حرف … با یاد ِ هر گذشتهای افسوس میکشیم و «یادش بخیر» میسراییم گویی گذشته همیشه بهتر از اکنون
برجها که هیچ در شهرها آفتابگردانها هم روی میگردانند از آفتاب در شعرها خوانندهگان که هیچ واژهها هم روی میگردانند...
در-آتش-مانده ام آه ام برویان برویان از ریشهی ِ این زخم برویان شکوفهای شاید رهیده شود این رنج ِ هر-گاهام در-آتش-مانده...
میبرد ام به سالهای ِ سال به میلیونها سال پیش از این آن تماشای ِ نور ِ ماه او گذران از میان ِ ابرها من ایستان تنها زیر ِ...
آدمیان نجات را در رسیدن به جادهها میبینند جانوران در گریز از جادهها در رسیدن به ژرفای ِ جنگلها آدموران در رسیدن به...
ریخته سطل ِ زباله را پراکنده بر کف ِ کوچه زنی بی بر و رو یافته شاید در آن چیزی که میزند چنین لبخند
انسانی که آسوده است در آرام است چشم میبندد و ناگهان ترس میآید و میچشمگشاید پلکهای ِ بسته را بستهگیها...
