هیچ» که هیچ «همه» حتّا نمیارزد با این همه کوش و جوش بی هیچ کوششی شاید شاید که بیارزد هر-همه-باشی
Author - فرهاد سپیدفکر
کی از من دست بر میدارید؟ کی میپذیرید این جهان را؟ دیگران را؟ مرا؟ ببارید ابرهای ِ سیاه! ببارید بر سر ِ من حرفهایتان...
دروازههای ِ عشق به روی ِ ما بسته شد همین که حرف زدیم همین که شعله کشیدیم همین که همین بیا که خاموش شویم بیا دوباره خاکستر...
کجا دیده بودم تو را که از میان ِ صدها تن در برابر ِ تو ایستادند ناگهان چشمهایام؟ در برابر ِ تو ایستادند صدها من تو که تنها...
نترس! نترس! سگ ِ ولگرد ِ از-من-ترسیده! نترس! بنشین همان جا که ترسیدی نترس که من هم ترسیده ام از ناگهان برخاستن ِ تو از ترس ِ تو از...
من ام مردی آواره از جنس ِ آبها و دریاها در جستوجوی ِ زنی از جنس ِ سنگها و کوهها زنی که دوست داشته باشد تنام را زنی که تن...
جنگ که آغاز میشود خاکها و سنگهای ِ جهان همه آب میشوند دریا و مه همه جا را میگیرد از شهرها صدای ِ سوت بلند...
وقتی که ابرها نمیگذرند از سر ِ تقصیرهای ِ ماه دیگر تکلیف ِ شبهای ِ من مثل ِ روز روشن است وقتی که دوستان خاک میریزند بر...
آنان که خدای را کشتند نه از دلیری که از برهنهترین نادانی بود از آشکارترین کوری افسوس افسوس که هیچ سرباز ِ دلیری به جنگ ِ خدای...
روزها سایه و خرمای ام دادند بی آن که از نماز و روزه ام بپرسند نخلها شبها راه ِ ماه و ستارهها را نشان ام دادند با آن که سر به...
