طرح جلد کتاب ِ «کانونیدن»
کانونیدن

کانونیدن: پاک‌سازی ِ فضا برای ِ خودتان

فهرست ِ محتوای ِ کتاب
این نوشته بخشی از کتاب ِ «کانونیدن» است. برای ِ دست‌رسی به فهرست ِ محتوای ِ کتاب و خواندن ِ بخش‌های ِ دیگر می‌توانید به این لینک بروید.

حرکت ِ نخست ِ کانونیدن اهمّیت ِ فراوانی دارد چرا که اگر بتواند رخ دهد، بقیه‌ی ِ آن هم رخ خواهد داد. در حرکت ِ نخست، شما فضایی را برای ِ خودتان می‌پاک‌سازید تا هنگامی که بقیه‌ی ِ فرآیند ِ کانونیدن دارد پیش می‌رود زیست‌تان در آن فضا باشد.

معمولاً حرکت ِ نخست را تنها یک بار در آغاز ِ هر نشست ِ کانونیدن انجام خواهید داد. حرکت‌های ِ دیگر، هنگامی که در هر گام یکی پس از دیگری به درون ِ حس‌های ِ احساسیده‌ی‌تان می‌روید، شاید در هر نشست بارها و بارها تکرار شوند. آدم‌ها با هم  فرق دارند، در آغاز ِ کار یکی این حرکت را و یکی حرکت ِ دیگری را دش‌وار می‌یابد. اگر برای ِ شما حرکت ِ نخست سخت به نظر رسید، ناامید نشوید.

حرکت ِ نخست حرکتی است که در آن شما به خودتان چیزی را می‌دهید که شاید بتوان آن را «چیدمان ِ مثبت» نامید. خودتان را در حالت  ِ‌ ذهنی و تنانه‌ای قرار می‌دهید که حرکت‌های ِ دیگر ِ کانونیدن می‌توانند آزادانه در آن روی دهند. کنش‌های ِ درونی‌تان در این حرکت بسیار همانند ِ کنش‌های ِ آشکار ِ هنرمندان در هنگامی است که هر صبح کارشان را می‌آغازند. آن‌ها حواس‌شان هست که قلم‌موهای‌شان پاکیزه و بدون ِ رنگ ِ سفت‌شده باشند، پس‌مانده‌ی ِ خشکیده را از روی ِ تخته‌ی ِ رنگ می‌تراشند، ظرف‌ها را تکان می‌دهند و لوله‌های ِ رنگ را ورز می‌دهند تا هر سفت‌شده‌گی یا لخته‌شده‌گی‌ای را که شاید در شب ِ گذشته در رنگ‌ها برآمده باشد از بین ببرند. شاید این کارها در برابر ِ کار ِ اصلی فرعی به نظر آیند، ولی تا انجام نشوند، باقی ِ کار اصلاً نمی‌تواند آغاز شود.

راه‌های ِ بسیاری هستند که برای ِ حرکت ِ نخست می‌توان در پیش گرفت، کنش‌های ِ درونی ِ گوناگون ِ بسیاری که می‌توانند چیدمان ِ مثبت ِ لازم، یا همان پذیرنده‌گی ِ تن-ذهن، را بسازند. روی‌کردی که برای ِ یک نفر خیلی خوب جواب می‌دهد شاید برای ِ‌دیگری هیچ نتیجه‌ای نداشته باشد. روی‌کرد یا روی‌کردهایی را نگاه دارید که برای ِ شخص ِ شما معنادار اند، روی‌کرد یا آمیزه‌ای از روی‌کردها که موجب ِ رخ‌داد ِ خوبی درون ِ شما می‌شوند.

پاک‌سازی ِ اتاقی در-هم-ریخته

ما پیش از این به بررسی ِ این روی‌کرد ِ پاک‌سازی ِ اتاق پرداخته ایم. به خاطر ِ همین روی‌کرد است که من این حرکت ِ نخست را کنش ِ «پاک‌سازی ِ فضا» نامیده ام. همه‌ی ِ مشکل‌های‌تان را به یک سمت می‌فشارید تا جایی برای ِ نفس‌کشیدن‌تان باز شود و بتوانید اندکی با آسوده‌گی بنشینید. اگر بخواهم مثال ِ دیگری بزنم، این جور چیزی است…

یافتن ِ فاصله‌ی ِ درست از مشکل‌های‌تان

شما نمی‌خواهید که درون ِ مشکل‌های‌تان بی‌افتید، در آن‌ها فرو بروید، آن‌ها بشوید. برعکس، این را هم نمی‌خواهید که از آن‌ها بگریزید، آن‌ها را نادیده بگیرید، یا آن‌ها را سرکوبید. آن روی‌کردها معمولاً جواب نمی‌دهند.

راه ِ سومی هست، راهی که بسیار سودمندتر است. یعنی، کنش ِ درونی ِ فاصله انداختن میان ِ خودتان و آن چیزی که مایه‌ی ِ دردسرتان شده است ولی هم‌زمان آن را پیش ِ روی ِ خود نگه‌داشتن. درون ِ مشکل‌ها نمی‌روید. فقط اندکی دورتر می‌ایستید – به اندازه‌ای دور که آن مشکل‌ها دیگر احساس ِ فرورفتن به شما ندهند، ولی به اندازه‌ای نزدیک که هنوز بتوانید آن‌ها را احساس کنید.

چند گامی دور از مشکل‌های‌تان بی‌ایستید. اگر دوست داشتید می‌توانید به آن‌ها نزدیک شوید و دست بزنید، انگار با نوک ِ انگشتان‌تان آن‌ها را می‌حسّید. و هر وقت زیادی تهدیدآمیز شدند می‌توانید باز عقب بکشید.

این کار را، یک به یک، با هر یک از مشکل‌های‌تان در همان حرکت ِ نخست انجام می‌دهید. میان ِ خودتان و هر چیزی که در آن روز ِ خاص مایه‌ی ِ دردسرتان شده است، هر چیزی که به شما آسیب می‌زند، هر چیزی که بر سرتان می‌زند، فاصله‌ای می‌اندازید. البتّه، همه‌ی ِ آن مشکل‌ها را پیش ِ روی‌تان نگاه می‌دارید. همه‌ی ِ آن‌ها هنوز همان جا هستند. ولی شما گام در فضای ِ پناه‌گاه ِ کوچکی گذارده اید که آن‌ها، چند وقتی، نمی‌توانند آسیبی به شما برسانند.

اجازه برای ِ احساس ِ خوب

برخی‌ها به من گفته اند که این حرکت ِ نخست یک جورهایی مثل ِ فرار از مشکل‌ها است. به باورشان باید همیشه هر احساس ِ بدی را تا بالاترین مرز ِ ممکن احساس کنند. وگرنه، بزدل اند. انگار از داشتن ِ حتّا اندک احساس ِ خوب هم احساس ِ گناه دارند. به گمان‌شان گویی وظیفه دارند تا زمانی که مشکل حل‌نشده است پی‌وسته احساس ِ بدی داشته باشند.

به آن‌ها می‌گویم که دل‌واپس ِ این نباشند که اندکی احساس ِ خوبی داشته باشند:

«شما از چیزی نمی‌گریزید. نگران نباشید. در بازه‌ای که احساس ِ خوبی دارید، هم‌زمان می‌دانید که همه چیز درست به همان بدی خواهد ماند که خودتان می‌دانید هست.»

در-هم-و-بر-همی‌ها هنوز همان جا خواهند بود و شما هنوز باید آن‌ها را پاک‌سازید. گرفتن ِ وقت ِ استراحت ِ اندکی از آن‌ها به معنای ِ گریختن از آن‌ها نی‌ست. در واقع، درست برعکس ِ آن کار را انجام داده اید. به خودتان این توانایی را بخشیده اید که به روشی دیگر و کارآمدتر به آن بپردازید.

نه به عنوان ِ یک یادآور

حرکت ِ نخست را هم‌چون زمان ِ کوتاهی ببینید که در آن به خودتان اجازه می‌دهید تا دیگر یادآور ِ دردسرهای‌تان نباشید.

بیش‌تر ِ آدم‌ها به گمان‌شان باید تن‌شان را وادارند تا هم‌واره به بیان ِ دردسرهای‌شان بپردازد. زنده‌گی ِ ما با کمک ِ تن‌مان است. هر دردسر و وضعیت ِ بدی هم‌چون گرفته‌گی‌ای در تن است. تا زمانی که تن گرفتار ِ دردسر باشد، یعنی شکل ِ آن دردسر را به خود گرفته است و بنابراین نمی‌تواند هم‌چون تنی درست و تر-و-تازه از پس ِ آن دردسر برآید. او در حالی رویاروی ِ آن دردسر قرار می‌گیرد که خود ِ همان دردسر است. بنابراین کانونیدن با این گام آغاز می‌شود که به تن‌تان یک مکث، یک استراحتی بدهید که به آن اجازه می‌دهد تا باز درست و کامل شود.

بیش‌تر ِ آدم‌ها می‌گذارند تن‌شان به شکل ِ مشکلی که در زنده‌گی‌شان است درآید، گویی هر لحظه یادآور ِ همه‌ی ِ چیزهایی هستند که اشتباه اند.

ولی می‌توانید رو به تن ِ بی‌نوای‌تان گام بردارید، تنی که گرفتار آن جا ایستاده است، و یادآور ِ همه‌ی ِ چیزهایی است که اشتباه اند، و بگویید:

«باشه. ما فراموش نخواهیم کرد. می‌توانی کمی استراحت کنی. بعدتر می‌توانی باز هم برگردی و دوباره به عنوان ِ یادآور این جا بی‌ایستی، ولی حالا، برو و استراحتی بکن!»

ترس از پرهیز و فراموشی است. انگار که فقط دو گزینه داشتید: یا پرهیز یا احساسی هول‌ناک. ولی گزینه‌ی ِ سومی هم هست: بگذارید تن احساس ِ درستی و استواری یابد، تن‌نمای ِ دردسرهای‌تان نشوید، فقط آن‌ها را در برابرتان داشته باشید. شما از آن‌ها نپرهیزیده اید و با این همه سراپا در آن‌ها غرق هم نگشته اید.

اگر بتوانید این کار را فقط برای ِ یک دقیقه هم انجام دهید، آماده خواهید بود تا به شیوه‌ای نو روی ِ این دش‌واری‌ها و احساس‌های ِ دردناک کارکنید.

بر زمین گذاشتن ِ بار

اگر بخواهم مثال ِ دیگری بزنم، انگار کنش ِ درونی‌تان در حرکت ِ نخست ِ کانونیدن مثل ِ زمین گذاشتن ِ بار ِ سنگینی است که داشتید به دوش می‌کشیدید. کیلومترها با این کیف ِ ناراحت گام برداشته اید. حالا می‌ایستید، آن را زمین می‌گذارید، و اندکی می‌آسایید. فقط نخست با زمین گذاشتن ِ آن است که می‌توانید ببینید درون ِ آن کیف اصلاً چی‌ست.

تن‌تان نیازمند ِ استراحت است. شما هر صبح این بار را بر دوش ِ او می‌گذارید و، اگر مثل ِ بیش‌تر ِ مردم باشید، هیچ استراحتی به او نمی‌دهید تا مگر به خواب روید. در هنگام ِ بیداری شاید زمان ِ کوتاهی در برخی از صبح‌ها دست دهد که تن‌تان اجازه یابد احساس ِ خوبی داشته باشد. باید چنین تجربه‌ای داشته باشید. چشم‌های‌تان باز اند. احساس ِ شکوه‌انگیزی از آسوده‌گی و آرامش دارید.

و سپس آن بار روی ِ دوش‌تان می‌نشیند! همه‌ی ِ مشکل‌هایی را که دی‌روز شما را به دردسر انداخته بودند به یاد می‌آورید. هر روز صبح این اثاثیه‌ی ِ سنگین را با خود به دوش می‌کشیم و تا سر ِ شب با آن تلو-تلو می‌خوریم. در حرکت ِ نخست ِ کانونیدن، بار را بر زمین می‌گذارید. آن بسته‌ی ِ سنگین را بر زمین بگذارید. مشکل‌ها را یکی یکی بیرون بکشید و به صف کنید و بدون ِ به دوش کشیدن‌شان به آن‌ها بنگرید.

فهرست ِ آرام‌بخش

به شیوه‌ی ِ دیگری هم می‌توان به حرکت ِ نخست نگریست: مثل ِ ساختن ِ فهرستی از «کارهای ِ لازم» است.

بی‌شک چنین تنشی را تجربیده اید که کارهای ِ بسیار زیادی برای ِ انجام دارید ولی زمان ِ چندانی ندارید. یک جور وحشت شاید پیش از رفتن به، مثلاً، تعطیلات یا سفری طولانی در شما برخیزد. در چند روز ِ پیش از راه افتادن، انگار همین جور دارید دور ِ خودتان می‌چرخید.

در آن حالت احتمال ِ زیادی دارد که همان کاری را انجام دهید که از آن می‌ترسید، یعنی فراموشیدن ِ چیزی بااهمّیت. چه‌گونه می‌توانید خودتان را بی‌آرامید؟ با نشستن و ساختن ِ فهرستی از کارهایی که باید انجام شوند.

البتّه، ساخت ِ فهرست به معنای ِ انجام ِ آن کارها نی‌ست. کارکرد ِ آن در واقع این است که شما احساس ِ به‌تری داشته باشید. آن وحشت را می‌فرونشاند، شما را در حالتی قرار می‌دهد که می‌توانید به شیوه‌ای آرام‌تر و بانظم‌تر به مشکل ِ اصلی نزدیک شوید.

اعتماد به تن

در جست‌وجوی ِ این حالت ِ آسایش ِ حرکت ِ نخست، خواهید دید که اعتماد به تن‌تان می‌تواند سودمند باشد.

بگذارید تن‌تان به حالت ِ طبیعی‌اش بازگردد، چیزی که جانانه‌ترین حالت است. تن هر لحظه می‌تواند احساسی کاملاً آسوده و طبیعی داشته باشد. فقط باید بگذارید.

وقتی بگذارید تن‌تان خود-اش باشد، یعنی ناگرفته، آن گاه خِرد ِ لازم برای ِ رویارویی با مشکل‌های‌تان را خواهد داشت. با تنی آسوده و آرام با این وضعیت‌ها و احساس‌های ِ شدید رویارو خواهید شد.

درست است که این اندک احساس ِ خوب – این استراحتی که به تن‌تان با انباشتن ِ دردسرها در روبه‌روی ِ خودتان می‌دهید – ناکامل است.

ولی چشم به راه ِ این هم باشید که، به زودی، وقتی کار بر روی ِ این پشته را می‌آغازید، احساس ِ بسیار به‌تری خواهید داشت. گرایش ِ تن‌تان همیشه به سوی ِ احساس ِ به‌تر است. تن‌تان سیستمی پیچیده و زنده‌گی-نگه‌دار است.

معمولاً، احساس ِ ما به اندازه‌ای بد است که آن احساس‌های ِ بد را به عنوان ِ حالت ِ پایه‌ای ِ خود می‌پذیریم. ولی چنین نی‌ست. احساس ِ بد همان دانستن و فشار ِ تن است به سوی ِ چیزی که خوب خواهد بود.

هر احساس ِ بدی انرژی ِ توان‌مندی است به سوی ِ راه ِ درست‌تری از بودن، اگر شما فضایی به آن دهید تا به سوی ِ درستی‌اش برود.

خود ِ بودن ِ احساس‌های ِ بد در شما مدرکی است بر این که تن‌تان می‌داند چه چیزی اشتباه است و چه چیزی درست. او باید بداند که احساس ِ جانانه داشتن چه‌گونه چیزی است، وگرنه نمی‌توانست حسّ ِ اشتباه بودن را برانگیزد.

تن‌تان، با حسّی که از درستی دارد، می‌داند که احساس ِ درستی چی‌ست. احساس‌های ِ «بد» یا «خوب» ِ درون‌تان، در اصل، اندازه‌گیری‌های ِ تن‌تان از فاصله‌ای هستند که میان ِ آن حالت ِ «جانانه» و آن احساسی است که در واقع هم‌اکنون دارید. او جهت را می‌داند. این را با همان یقینی می‌داند که مثلاً شما می‌دانید تابلوی ِ خمیده‌ای را به کدام سمت حرکت دهید. اگر این خمیده‌گی اصلاً به اندازه‌ای باشد که به چشم‌تان بی‌آید، هرگز امکان ندارد که تابلو را در جهت ِ اشتباه بچرخانید و آن را خمیده‌تر بسازید و با حالت ِ صاف و راست اشتباه بگیرید. حسّ ِ مربوط به آن چه اشتباه است، ناگزیر، هم‌راه با حسّ ِ جهتی است که حرکت به سوی ِ آن چیز ِ درست است.

ارزش‌های ِ اخلاقی و وجدانی‌ای که ما درباره‌ی ِ شان می‌اندیشیم و می‌کوشیم کنترول ِ شان کنیم شاید نسبی و گوناگون باشند، ولی ارزش‌هایی که تن ِ ما با آن‌ها از احساس‌های ِ‌ بد دور می‌شوند بسیار عینی‌تر اند. البتّه، تن نیز هم‌زمان با پرورش ِ ما بیش‌تر و بیش‌تر یاد می‌گیرد. همه‌ی ِ ارزش‌های ِ ممکن را از پیش نمی‌حسّد. ولی بسیار بیش‌تر از آن چه ما می‌توانیم حدس بزنیم می‌حسّد. تن سیستم ِ ظریف ِ شگفت‌انگیزی درون ِ این طبیعت و جهان ِ هستی است. حسّ ِ کل‌نگر-اش از آن‌چه زنده‌گی‌خواهانه است و آن‌چه نی‌ست نشان‌گر ِ چیزی است بسیار فراتر از آن‌چه در توان ِ فکر یا عاطفه است. اگر می‌خواهیم چیزی بی‌افزاییم، باید بحسّیم تا ببینیم آن چیز چه‌گونه می‌تواند با حسّ ِ کنونی ِ تن – ارزش‌های ِ خود-اش – جور درآید. ما شاید نتوانیم، بدون ِ رو-در-رویی با خودمان یا ساختن ِ فرض‌های ِ بی‌پایه،  بگوییم این ارزش‌ها چه هستند، ولی فرآیند ِ زنده‌گی در ما جهت ِ خود را دارد و نسبی نی‌ست. همه‌ی ِ ارزش‌هایی که ما می‌کوشیم بفُرمولیم در نسبت ِ با همین فرآیند ِ زنده‌ی ِ درون ِ ما هستند و باید با آن سنجیده شوند.

در کانونیدن معمولاً خواهید دید که برخی واژه‌ها، که با حسّ ِ نیرومندی از درست بودن در لحظه‌ای خاص می‌آیند و جابه‌جایی ِ تنانی‌ای را به شما می‌دهند، با چیزی که در گام ِ بعدی می‌آید کنار زده می‌شوند. شما نمی‌توانید – و نباید – به هیچ تک‌دسته‌ای از واژه‌ها، هیچ یک احساسی، هیچ یک تن-پیامی که می‌آید اعتماد کنید. ولی حتماً می‌توانید به کلّ ِ سلسله‌ای از گام‌هایی اعتماد کنید که تن‌تان با آن‌ها پیش می‌رود تا وضعیت ِ اشتباهی از بودن را بگشاید و تغییر دهد. می‌توانید به آن اعتماد کنید، حتّا اگر واژه‌ها و فهم ِ یکی از گام‌ها کنار زده شوند، آن گام در آن لحظه گام ِ درستی بوده است، و از آن جا به گام ِ بعدی ِ درست خواهد انجامید.

من هنگامی که واژه‌ی ِ «تن» را به کار می‌برم، منظور-ام چیزی بسیار فراتر از ماشین ِ فیزیکی است. شما نه تنها به راستی شرایط ِ پیرامون ِ خود را می‌زنده‌گید، بلکه به زیستن ِ آن‌هایی هم می‌پردازید که فقط در ذهن‌تان به آن‌ها می‌اندیشید. تن ِ احساسیده‌ی ِ فیزیکی‌تان در واقع بخشی است از سیستمی غول‌پیکر از این جا و جاهای ِ دیگر، اکنون و زمان‌های ِ دیگر، شما و آدم‌های ِ دیگر –   در واقع، کلّ ِ جهان. این حسّ ِ زنده بودن ِ تنانی در سیستمی پهناور، همان تنی است که از درون احساسیده می‌شود.

وقتی چیزی اشتباه پیش می‌رود، تن می‌فهمد و فوری دست به کار ِ تعمیر ِ خود می‌شود. تن می‌داند که وضعیت ِ درست ِ خود-اش چه‌گونه احساسی دارد و هم‌واره فرآیندهای‌اش را می‌بررسد و می‌تنظیمد که تا جایی که می‌شود به آن وضعیت نزدیک‌تر بماند. مثلاً، دمای‌اش را در بازه‌ی ِ کوچکی نزدیک به ۳۶.۹ درجه می‌نگه‌دارد. آدم‌ها در سراسر ِ دنیا دقیقاً همین دمای ِ تن را دارند، چه در خطّ ِ استوا به سر برند و چه در شمال‌گان. دمای‌تان در تابستان و زمستان، در ورزش و استراحت، در همان بازه می‌ماند چرا که تن‌تان می‌داند درست چی‌ست و هم‌واره می‌پاید و می‌تنظیمد و می‌جبراند تا تعادل ِ مناسب را نگه‌دارد.

نیازی نی‌ست شما هیچ کنترول ِ آگاهانه‌ای بر این فرآیند ِ دما-نگه‌دار داشته باشید. شما به تن‌تان می‌اعتمادید تا هر روز و همه روز این فرآیند را انجام دهد – و در این هم به او می‌اعتمادید که وقتی چیزی اشتباه پیش می‌رود بفهمد. او همیشه به راستی می‌داند. وقتی دمای‌تان بیرون از آن بازه‌ی ِ «درست» ِ کوچک قرار می‌گیرد، بی هیچ اشتباهی احساس ِ کم‌خوب‌تری خواهید داشت.

کمک ِ پزشکی فقط به یاری ِ تن می‌آید، فقط این جا و آن جا کمکی می‌رساند به همان فرآیند ِ شفایی که خود ِ تن همیشه انجام می‌دهد. دکتر می‌داند که چه‌گونه به شفای ِ یک زخم می‌توان یاری رساند، ولی زخم خود-اش است که شفا می‌یابد. شما هم همین جور هر کاری که انجام می‌دهید، بعد بحسّید که آیا آن کار به شفای ِ تن‌تان کمک رسانده است تا گامی پیش رود یا نه.

تن‌تان جهت ِ شفا و زنده‌گی را می‌داند. اگر برای ِ شنیدن ِ او از راه ِ کانونیدن زمان بگذارید، گام‌هایی را در جهت ِ‌ درست پیش ِ پای‌تان خواهد گذاشت.

فضایی پهناور

حرکت ِ نخست (پاک‌سازی ِ فضا) می‌تواند به تنهایی انجام شود، فقط به خاطر ِ خود-اش. اگر بسیار آهسته آن را انجام دهید، شاید به وضعیتی برسید که به خودی ِ خود بااهمّیت به نظر می‌رسد. سپس شاید ادامه‌ی ِ کانونیدن را برای ِ وقت ِ دیگری بگذارید.

انجام ِ حرکت ِ نخست به این شیوه پیچیده‌تر است. توجّه‌تان را روی ِ تن‌تان می‌گذارید، و به تن‌تان چنین می‌پیش‌نهادید که کاملاً احساس ِ خوب و سرخوشانه‌ای در باره‌ی ِ چه‌گونه‌گی ِ روند ِ زنده‌گی‌تان دارید. سپس آن چه را که بالا می‌آید می‌حسّید، معمولاً یک جور ناراحتی از چیزی در زنده‌گی‌تان. هر چه که هست (بزرگ یا ناچیز فرقی ندارد) می‌بینید، و می‌پذیرید اش («بله، آن جا است»). سپس آن را، به شیوه‌ای دوستانه، در کنار ِ خودتان قرار می‌دهید، انگار مثلاً روی ِ کف ِ زمین.

حالا از تن‌تان می‌پرسید، «اگر این مشکل یک جوری کاملاً حل می‌شد، در تن‌ام، چه بالا می‌آمد؟». ذهن‌تان هر پاسخی که دهد، چشم به راه می‌مانید تا آن چه را که در تن‌تان بالا می‌آید، بحسّید. سپس اجازه می‌دهید تا اندکی در آن جا بماند.

حالا می‌پرسید، «جدا از این، آیا کاملاً احساس ِ خوب و سرخوشانه‌ای در باره‌ی ِ چه‌گونه‌گی ِ روند ِ زنده‌گی‌ام دارم؟». همین فرآیند را با چیز ِ بعدی‌ای که بالا می‌آید، انجام می‌دهید. هر بار، چشم به راه ِ شیوه‌ای می‌مانید که تن‌تان به این پرسش‌ها پاسخ می‌دهد.

پس از پنج یا شش چیز که معمولاً به این شیوه می‌آیند، یک چیز ِ دیگر هم هست: برای ِ هر شخص، معمولاً «احساس ِ پس‌زمینه‌ای» هست که همیشه آن جا است (مثلاً، «همیشه دل‌گیر»، «همیشه کمی ناراحت»، «همیشه گریزان و در ترس»، «همیشه در حال ِ تلاش و سختی»). چه کیفیتی است که همیشه آن جا است، همین حالا هم، و همیشه میان ِ شما و احساس ِ خوب می‌آید؟ آن را هم در گوشه‌ای قرار دهید («یک زمانی نگاه ِ بیش‌تری به آن خواهم انداخت… حالا نه»). دوباره بپرسید، «اگر آن هم در گوشه‌ای قرار داده می‌شد، در تن‌ام، چه بالا می‌آمد؟».

از این راه گاه می‌توانید به گشایشی برسید، حسّی از فضایی پهناور.

زیر ِ همه‌ی ِ بارهایی که هر یک از ما به دوش می‌کشیم، خود ِ دیگرگونی می‌تواند کشف شود. شما هیچ یک از چیزهایی که در گوشه‌ای نهادید، نی‌ستید. شما اصلاً هیچ محتوایی نی‌ستید!

وقتی به این فضای ِ گسترده برسید، شاید بخواهید اندکی بمانید و فقط آن جا باشید. ولی رسیدن به آن جا نیازمند ِ پرسش‌های ِ معیّنی بود که در برابر ِ تن‌تان قرار دهید، و چشم به راهی برای ِ پاسخ‌های ِ معیّنی از سوی ِ تن‌تان.

شنیدن ِ دوستانه

حرکت ِ نخست زمانی است که شما محیطی از احساس ِ دوستانه با خودتان می‌سازید. آماده می‌شوید تا شنیدن ِ بی‌طرفانه‌ای به خودتان بدهید.

با مهربانی می‌پرسید، «حالا چطور ای؟». «همین حالا در تو چه خبر است؟ همین حالا اصلی‌ترین چیز برای ِ تو چی‌ست؟».

و سپس در قالب ِ واژه‌ها پاسخی نمی‌دهید. نه، چشم به راه می‌مانید. بگذارید پاسخ همان احساس‌هایی باشند که در تن‌تان خواهند آمد.

آدم‌ها همیشه می‌توانند به فهرست ِ بلندی از چیزها بی‌اندیشند که می‌توانند، یا باید، آن‌ها را به دردسر بی‌اندازند. این فهرست چیزی نی‌ست که ما به دنبال‌اش ایم. ما می‌خواهیم فقط بشنویم که چی‌ست آن چه که همین حالا جلوی ِ تن‌شان را گرفته است که احساس ِ درستی داشته باشد.

نخست شاید به چیزی تهی برخورید و بی‌تاب شوید، چرا که روی ِ هم رفته، به گمان‌تان می‌دانید. «من خوب ام، جز احساس ِ بدی که مثل ِ همیشه در باره‌ی ِ رابطه‌ی ِ اصلی‌ام دارم، و آن نگرانی ِ دیگر». ولی این همان پاسخ‌گویی از سوی ِ خودتان به پرسش‌تان است. تن به آن سرعت پاسخ نمی‌دهد. حدود ِ سی ثانیه می‌کشد.

بی‌شک دوست دارید که سی ثانیه به تن‌تان زمان دهید؟ و با این همه، شگفت‌آور است که بیش‌تر ِ آدم‌ها هرگز این زمان را نمی‌دهند.

به ساعت‌تان بنگرید و ببینید سی ثانیه چه‌قدر است. این کار شما را از این بازه‌ی ِ بلند ِ شگفت‌آور آگاه خواهد ساخت. سی ثانیه زمان بگیرید. همین حالا آن را بی‌آزمایید.

پیش از این گفتیم که بیش‌تر ِ آدم‌ها خیلی وقت‌ها با خودشان بسیار رفتار ِ نادوستانه‌ای دارند. اگر شما هم مثل ِ بیش‌تر ِ آدم‌ها باشید، بیش‌تر با خودتان رفتاری مانند ِ هم‌اتاقی‌ای که دوست اش ندارید داشته اید تا یک دوست. وقتی کارها درست پیش نمی‌روند بر سر ِ خودتان غر می‌زنید، به خودتان می‌توهینید، و در برابر ِ خودتان بی‌تاب می‌شوید. مدلی از شخص ِ ایده‌آلی که آرزو دارید بودید، می‌سازید، و سپس خودتان را می‌محکومید چون در برابر ِ آن ایده‌آل ناکامل اید. با توهین به خودتان می‌گویید، «اوه، من فقط یک آدم ِ تنبل ام». «اگر واقعاً می‌خواستم به جایی برسم باید سخت‌کوش‌تر بودم. این هدف‌های ِ خوب را برای ِ خود-ام می‌گذارم و سپس جا می‌زنم و گیر و می‌افتم و بهانه می‌آورم».

و این موعظه هم‌چنان پیش می‌رود. تا زمانی که بکانونید، ننشسته اید و به شیوه‌ای آرام و دوستانه نپرسیده اید که آن جا واقعاً چه چیزی هست. «تنبل» فقط واژه‌ای بیرونی است، یک توهین. واژه‌ی ِ «تنبل» فقط می‌گوید که چیز ِ بااهمّیتی در این که چه‌گونه احساسی دارید در کار نی‌ست. ولی تن‌تان می‌داند که چرا و چه‌گونه همانی هستید که هستید، و بخشی از آن بااهمّیت از کار در خواهد آمد اگر شنیدن ِ دوستانه‌ای به آن بسپارید.

جامعه هم بیش‌تر ِ وقت‌ها به شما همان شنیدن ِ نادوستانه‌ای را می‌دهد که احتمالاً شما به خودتان می‌دهید. دنیا به شما می‌گوید، «ساخته شو». البتّه که از شما نتیجه خواسته می‌شود، ولی این نتیجه گاه چنان تند و چنان شدید خواسته می‌شود که یک دقیقه هم فرصت نی‌ست تا ببینید چه چیزی در سر ِ راه هست. با این همه همان یک دقیقه می‌تواند فرق ِ زیادی داشته باشد. آدم‌های ِ دیگر معمولاً نمی‌خواهند بدانند که چه چیزی در واقع جلوی ِ ما را می‌گیرد یا سر-در-گم می‌سازد. «فقط آن را درست انجام بده». پیچیده‌گی ِ درونی، که می‌تواند جلوی ِ ما را بگیرد ولی این را هم می‌تواند که ما را به‌تر، کارآمدتر، جالب‌تر، و نوآفرین‌تر سازد، معمولاً با آغوش ِ باز روبه‌رو نمی‌شود. آن واژه‌های ِ محکومنده به میان می‌آیند – «تنبل»، «بی‌انگیزه»، «خودخواه»، «خود-دل‌سوز»، «زیادی حسّاس»، «زیادی طلب‌کار» – که در واقع آن چه را که در درون ِ ما است نمی‌توصیفند، بلکه آن چه را که در درون ِ ما است نادیده می‌گیرند. ولی ما باید خودمان درون را بنگریم.

فرض بگیرید دارید با شخصی نسبتاً خجالتی به مصاحبه می‌پردازید که چند وقتی، شاید چندین سال، اجازه نداشته است چندان چیزی بگوید. بی‌تاب نمی‌شوید و پس از پنج ثانیه سر ِ آن شخص داد نمی‌زنید. پرسش‌ها را آرام می‌پرسید و سپس پیش از آن که نتیجه بگیرید که آن شخص یک احمق ِ ناامید و نیز تهی و ناتوان از حرف زدن است، سی ثانیه‌ای صبر می‌کنید. هم‌چنین نخستین چیزی را که گفته شد رد نمی‌کنید.

منظور-ام این نی‌ست که از شما بخواهم پیش از حتّا آغاز ِ کانونیدن خودتان را به کل تغییر دهید. پیش‌نهاد-ام این نی‌ست که می‌توانید خود-پذیر و خود-عشق‌ورز و همه‌ی ِ چیزهایی باشید که دوست دارید باشید و شاید فقط با خواندن ِ این صفحه‌ها می‌توانید باشید. بلکه، این موضوع نگرشی است که می‌توانید برای ِ این زمان ِ ویژه‌ی ِ کانونیدن در پیش بگیرید.

هم‌چنین، صدای ِ نیرومند و گوش‌خراشی هست که وقتی کسی می‌کوشد به درون گوش سپارد، می‌پرد وسط. گاهی بخش ِ انتقادگر ِ یک نفر است. ولی گاهی انرژی ِ حیاتی ِ کاملاً خوبی است که بی‌تاب است. «من سال‌ها در یک نقطه گیر افتاده بودم، حالا می‌خواهم چیزی مرا بیرون بی‌آورد». این احساس کاملاً توجیه دارد، ولی آن هم باید صبر داشته باشد. «ولی من همه‌ی ِ زنده‌گی‌ام را صبر کرده ام». بی‌شک، ولی حالا فقط این چند دقیقه را صبر داشته باش تا ما بتوانیم از خود ِ درونی‌ات بشنویم. بی‌آیید به آرامی بپرسیم، «آن پایین چه احساسی داری؟».

در حرکت ِ نخست ِ کانونیدن بسیار اهمّیت دارد که این جوّ ِ شنیدن ِ دوستانه را بسازیم. آماده باشید که برای یک لحظه هر احساسی را که در درون می‌یابید بپذیرید. با آن‌ها وارد ِ بحث نشوید.

شنیدن ِ نادوستانه شنیدنی است که پاسخ‌های ِ معیّنی یا همه‌ی ِ پاسخ‌ها پیش از حتّا شنیده شدن ِ کامل رد می‌شوند. یک جور شنیدنی که آموزگار ِ خشم‌گینی به کودکی شلوغ می‌دهد. همان جوری که احتمالاً شما معمولاً به خودتان داده اید:

«خب، چه باید به خود-ات بگویی؟ چه توضیحی برای ِ این گند ِ تازه‌ای داری که به ما زدی؟»

«خب، من…»

«خفه شو! به تو می‌گویم مشکل‌ات چی‌ست…»

حرکت ِ نخست ِ کانونیدن این جور نی‌ست. در این حرکت شما به خودتان لب‌خند می‌زنید، دست ِ یاری به سوی ِ خودتان می‌دهید. می‌گویید، «هی، سلام». «الان چه احساسی داری؟». با پرسیدن ِ این پرسش، حواس‌تان هست که از پاسخ دادن به آن خوددارید. بگذارید پاسخ از درون برآید، و در آن لحظه آن را بپذیرید. «مشکل‌های ِ زیاد».

«اوه، مشکل‌های ِ زیاد، آره؟ خب، بی‌آ فقط برای ِ چند دقیقه فضایی در میان ِ آن‌ها پاک‌سازیم، تا بتوانیم در آرامش بنشینیم… کدام مشکل همین حالا سنگین‌ترین احساس را دارد؟ آن یکی؟… آه، آن موضوع ِ سکس، همان است؟ دیگر چه؟»

فضای ِ پاک‌ساخته‌ی‌تان را نگاه دارید. وقتی کانونیدن را می‌آغازید، درون ِ هیچ یک از این چیزها نباشید. عقب‌تر از یا در کنار ِ چیزی بی‌ایستید که روی ِ آن می‌کانونید. بپرسید: «ام‌روز چه احساسی داری، همه چیز در باره‌ی ِ سکس؟».

و شما دیگر در حرکت ِ دوم هستید، با این شانس که چیزی را به جابه‌جایی وادارید.

About the author

فرهاد سپیدفکر

View all posts

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

twenty − eleven =