طرح جلد کتاب ِ «کانونیدن»
کانونیدن

کانونیدن: کانونیدن چه نی‌ست

فهرست ِ محتوای ِ کتاب
این نوشته بخشی از کتاب ِ «کانونیدن» است. برای ِ دست‌رسی به فهرست ِ محتوای ِ کتاب و خواندن ِ بخش‌های ِ دیگر می‌توانید به این لینک بروید.

یکی از رایج‌ترین دش‌واری‌هایی که تازه-کانون‌گران می‌تجربند سر-در-گمی بر سر ِ این است که کانونیدن قرار است چه کاری انجام دهد. خیلی از آدم‌ها تا به سنّ ِ بزرگ‌سالی برسند یک جور آموزش ِ عامیانه در روان‌درمانی می‌گیرند، اگرچه چنین چیزی از برخی جنبه‌ها می‌تواند سودمند باشد، با این همه می‌تواند به پیش‌داورهایی هم بی‌انجامد.

اگر تجربه‌ی ِ کانونیدن‌تان را با چنین خطایی در ذهن‌تان بی‌آغازید، بی‌شک به سمت ِ اشتباهی خواهید رفت. پس:

کانونیدن فرآیندی برای ِ حرف زدن به خود نی‌ست

اگر مثل ِ بیش‌تر ِ آدم‌ها باشید، بی‌شک چیزهای ِ زیادی در این باره می‌دانید که کجای ِ زنده‌گی‌تان اشتباه است. شاید معمولاً خود را درس‌گفتارید، شاید درس‌گفتارهای‌تان را بر پایه‌ی ِ برداشت‌ها و پنداشت‌های ِ استواری بگذارید.

«به خاطر ِ مادر-ام است. او همیشه از مردان بی‌زار بود و همیشه این را می‌گفت. این را از او گرفتم و به آن آگاه‌تر ام ولی هنوز باید کمی از آن در من باشد، وگرنه ارتباط با مردان این اندازه برای‌ام دش‌وار نبود.»

یا، در دیگر جاها، از این درس‌گفتار ِ پیچیده‌ می‌پرید و به جای ِ آن آشکارا و ساده به خودتان دش‌نام می‌دهید. به گمان‌تان نیاز به یک لگد دارید.

«اوه حتماً، می‌دانم مشکل‌ام چی‌ست. دل-و-جرأت ندارم. شجاعتی ندارم، من همین ام. اصلاً شگفت نی‌ست که هرگز به جایی نمی‌رسم.»

نه تنها این درس‌گفتارها و خود-ویران‌گری‌ها به راستی احساس ِ ناخوش‌آیندی دارند، بلکه هیچ تغییر ِ سودمندی هم نمی‌فرآورند. شما چیزی مانند ِ دو نفر می‌شوید، یکی در زندان و دیگری در بیرون. آدم ِ بیرونی به آدم ِ درونی درس یا دش‌نام می‌دهد، بی‌رحمانه همه‌ی ِ کاستی‌های ِ ادّعایی (ولی معمولاً اثبات‌نشده‌ی ِ) شخصیت را می‌فهرستد، کاستی‌هایی که گویی مایه‌ی ِ گرفتاری ِ افسوس‌برانگیز ِ آن زندانی شده اند. هیچ یک از این‌ها یاری‌گر ِ زندانی برای ِ فرار نخواهند بود. هنگامی که درس‌گفتار به پایان می‌رسد، شخص ِ درونی، مثل ِ همیشه، گیر-افتاده است.

کانونیدن این چنین نی‌ست. به جای ِ حرف زدن به خودتان از بیرون به درون، به چیزی گوش می‌دهید که از شما، درون، می‌آید. به شیوه‌ای خاموش، دوستانه، و هم‌دلانه می‌پرسید، «مشکل چی‌ست؟». شاید هرگز پیش از آن تا این اندازه با خودتان دوستانه نبوده اید. بیش‌تر ِ آدم‌ها رفتار ِ بسیار بدی با خود دارند، بسیار بدتر از آن چیزی که بتوانند حتّا در خیال‌شان چنین رفتاری با انسان ِ دیگری داشته باشند. بیش‌تر ِ آدم‌ها با شخص ِ احساس ِ درونی‌شان رفتاری هم‌چون یک نگه‌بان ِ زندان ِ آزارباره دارند.

حالا، پس از پرسیدن ِ این پرسش از تن‌تان – «واقعاً مشکل چی‌ست؟» – به عمد از پاسخ دادن به آن می‌خوددارید. هنگامی که از شخص ِ دیگری پرسشی می‌پرسید، همین جور بی‌هوا پیش نمی‌روید و خودتان پرسش را پاسخ نمی‌دهید. با شخص ِ احساس ِ درونی ِ خودتان دست‌کم به همان خوبی ِ رفتارتان با کسی دیگر باشید. شخص ِ احساس ِ درونی‌تان هم می‌تواند پاسخ دهد، و نیازی نی‌ست شما همه‌ی ِ پاسخ‌ها را بدهید.

بکوشید از همه‌ی ِ آن پاسخ‌های ِ سطحی و آشنایی که خیلی زود فرا می‌رسند، بگذرید. آن‌ها همان پاسخ‌های ِ کهنه‌ای هستند که هزاران بار در این سال‌ها در خود-درس‌گفتاری‌ها شنیده اید. استوارانه آن‌ها را پس‌زنید. خاموش، چشم به راه ِ پاسخ‌های ِ تر-و-تازه‌ای بمانید که از درون می‌آیند، از حسّ ِ احساسیده‌ی ِ تنانه ِ هر وضعیتی که شما را به دردسر می‌اندازد.

کانونیدن فرآیندی آنالیزگرانه نی‌ست

تلاش برای ِ آنالیز ِ منطقی ِ مشکل‌های ِ شخصی ِ کسی، کار ِ به نسبت آسان، و حتّا گاه باحالی، است. چنین آنالیزی می‌تواند بسیار پیچیده یا ساده، بسیار جدّی یا یک بازی باشد. روشن‌فکران، دست‌کم گاهی، نمی‌توانند جلوی ِ آنالیزگری‌شان را بگیرند:

«دلیل ِ این که تنها هستم باید این باشد که مردان ِ اشتباهی را بر می‌گزینم. باید این جور باشد که به گونه‌هایی کشش می‌یابم که سرانجام مرا پس می‌زنند. باید به این دلیل باشد که دنبال ِ کسی مانند ِ پدر-ام هستم.»

چه فرض‌های ِ پایه‌ای ِ پشت ِ آنالیز ِ این شخص در کل درست باشند و چه نه، آنالیز چندان چیزی به او نمی‌بخشد. هیچ چیزی درون ِ او تغییر نیافته است. او هنوز گیر-افتاده است.

در واقع، خود ِ عبارت‌هایی که با آن‌ها خود-آنالیزگری انجام می‌شود از همین ماهیت ِ «گیر-افتاده‌گی» حکایت دارند. هنگامی که به خودتان می‌گویید، «من این جوری هستم»، یعنی هیچ شانسی برای ِ تغییر نی‌ست. آنالیز، به این معنا، کمابیش همیشه بدبینانه است.

کانونیدن، برعکس، خوش‌بینانه است. بر پایه‌ی ِ انتظار ِ بسیار مثبتی از تغییر است. هستی ِ انسانی را هم‌چون ساختار ِ ثابتی نمی‌بیند که شکل‌اش می‌تواند یک بار برای ِ همیشه آنالیز شود. شخص را هم‌چون فرآیندی می‌بیند که توانایی ِ تغییر ِ پی‌وسته و حرکت ِ پیش‌رونده دارد. «مشکل‌ها»ی ِ درون ِ شما فقط آن بخش‌هایی از آن فرآیند هستند که بازایستاده اند، و هدف ِ کانونیدن بازگشایی ِ آن‌ها و باز حرکت دادن ِ آن فرآیند است. وقتی به درستی دارید می‌کانونید، نه تنها انتظار ِ تغییر دارید؛ بلکه در همان کنش ِ کانونیدن آن تغییر را می‌آفرینید.

به جای ِ تلاش برای ِ آنالیز ِ مشکل، به سراغ ِ تماس گرفتن با حسّ ِ احساسیده‌ی ِ آن می‌روید، همه‌ی ِ آن، کلّ ِ مشکل یک‌جا. این کار گونه‌ی ِ ویژه‌ای از دریافت‌گری است که در آن، حسّ ِ احساسیده می‌تواند جابه‌جایی ِ فیزیکی یابد.

هرگز نمی‌توانید همه‌ی ِ هزاران-هزار ریزه‌کاری ِ مربوط به «همه‌ی ِ آن چه در باره‌ی ِ دعوایی است که شب ِ گذشته داشتیم» را به شکل ِ مفهوم درآورید. ولی، با احساسیدن ِ کلّ ِ مشکل، بعد از آن می‌توانید با جان ِ آن تماس یابید، و سپس با آن چه زیر ِ آن خوابیده است، و همین جور زیرتر و زیرتر. گام به گام می‌کانونید، تا جایی که آن مشکل احساس ِ واگشوده‌گی دهد.

واگشودن ِ مشکل با فقط فهمیدن ِ آن بسیار فرق دارد. در کانونیدن، شخص در باره‌ی ِ مشکل فقط حرف نمی‌زند. او جابه‌جایی ِ فیزیکی‌ای را در چه‌گونه‌گی ِ احساس ِ آن می‌تجربد.

هنگامی که کانونیدن موجب ِ یک گام ِ مشکل‌گشایی ِ واقعی می‌شود، جابه‌جایی ِ تنانه این سیگنال را می‌دهد که یک جور گیر-افتاده‌گی ِ درونی تغییر یافته است. با هر گام، احساس ِ مشکل کمی با آن چه پیش از آن احساس می‌شد فرق می‌یابد و به‌تر می‌شود. حسّ ِ احساسیده‌ی ِ آن تغییر یافته است – به بیان ِ دیگر، شما تغییر یافته اید. هنگامی که بار ِ دیگر در زنده‌گی‌تان با آن مشکل روبه‌رو شوید، واکنش‌تان فرق خواهد داشت.

یک گام ِ موفّقیت‌آمیز از کانونیدن معمولاً فهم ِ بسیار به‌تر و حقیقی‌تری از چیزی که اشتباه بوده است می‌دهد. هم‌راه با جابه‌جایی ِ احساسیده‌ی ِ فیزیکی، چیزی به شکل ِ واژه‌ها یا فهم ِ احساسیده بالا می‌آید، که بسیار روشن‌تر، و معمولاً با عبارت‌هایی تازه‌تر، به توضیح ِ مشکل می‌پردازد. خیلی وقت‌ها، کلّ ِ دش‌واری ِ مربوطه ریشه در چیزی دارد که با همه‌ی ِ چیزهایی که شما می‌اندیشیدید فرق دارد. و اگر آن تن-خِرَد را بگیرید و سپس روی ِ آن بیش‌تر بکانونید، باز هم چیزی هم‌راه با جابه‌جایی ِ تنانه بعدی بالا می‌آید. این هم شاید باز به شگفتی ِ شما بی‌انجامد و شاید پی‌وسته‌گی ِ منطقی با آن چه در گام ِ نخست گرفتید نداشته باشد.

ولی گاهی یک یا چند گام از این فرآیند ِ تغییر می‌تواند کاملاً ذهن ِ آنالیزگرتان را دور بزند. تغییر می‌تواند چنان رخ دهد که شما حتّا کاملاً نفهمید چرا یا چه‌گونه رخ داده است. مثلاً، اگر روی ِ آن حسّ ِ احساسیده‌ی ِ دردسرآفرین ِ «همه چیز در باره‌ی ِ جاناتان» بکانونید، شاید به این برسید که واژه‌هایی که هم‌راه با جابه‌جایی ِ تنانه بالا می‌آیند چیز ِ چندانی به فهم ِ خودآگاه‌تان در باره‌ی ِ مشکل ِ «جاناتان» نمی‌افزایند. ولی فهم در واقع فرآورده‌ای فرعی است.

یا آن چه بالا می‌آید شاید چندان با-ربط به نکته‌ی ِ اصلی به نظر نرسد. شاید با خودتان بی‌اندیشید:

«پس، بسیار خب. حالا از دلیل ِ تازه‌ای آگاه ام که چرا کنار ِ جاناتان راحت نی‌ستم. حالا می‌دانم که چیزی در باره‌ی ِ کار-ام است که در این جا گره‌خورده است، چیزی در باره‌ی ِ جاناتان که گویی من خیلی سخت‌کوش نی‌ستم. ولی دانستن ِ آن چه کمکی به من می‌کند؟ بار ِ دیگر که او را ببینم، مشکل هم‌چنان سر ِ جای‌اش هست، نی‌ست؟»

نه. نخواهد بود، البتّه اگر با جابه‌جایی ِ تنانه ِ کانونیدن بالا آمده باشد. جابه‌جایی ِ کانونیدن حسّ ِ احساسیدن‌تان در باره‌ی ِ جاناتان را از صدها یا شاید هزاران راه ِ ریزبینانه تغییر داده است، راه‌هایی که دریافت ِ منطقی ِ آن‌ها فراتر از توان ِ شما، یا توان ِ هر کسی، است. این تغییرها در تن‌تان رخ داده اند، نه در ذهن ِ منطقی‌تان. ذهن ِ خودآگاه‌تان چیز ِ چندانی در باره‌ی ِ آن‌ها نمی‌داند. همه‌ی ِ آن چیزی که شاید بدانید این است که بار ِ دیگر که جاناتان را ببینید، احساس ِ دیگرگون و کنش ِ دیگرگونی خواهید داشت (گاهی، می‌توان بعدها از بخشی از آن سر در آورد – اگر کسی بخواهد).

این فرآیند به راستی رازناک است – نه تنها برای ِ آدم‌هایی که آن را برای ِ نخستین بار می‌تجربند بلکه هم‌چنین برای ِ ماهایی که سال‌ها آن را پژوهیده ایم. ما انسان‌ها هنوز چیز ِ چندانی در باره‌ی ِ فرآیندهای ِ ذهنی-و-تنانه‌مان نمی‌دانیم.

من می‌توانم با یقینی بسیار بیش‌تر بگویم که چه رخ می‌دهد تا این که بگویم  چرا. دیده ام که در بسیاری از دیگران رخ می‌دهد و رخ دادن ِ آن را در خود-ام نیز احساسیده ام. حالا بی‌آیید چنین چیزی در شما هم رخ دهد.

اگر پیش از این، چنین کاری انجام نداده اید، ده دقیقه‌ی ِ آینده را بکانونید. حواس‌تان به هر دش‌واری‌ای که بر می‌خورید، باشد. فصل‌های ِ بعدی می‌توانند یاری‌گر ِ شما در این چیزها باشند.

کانونیدن فقط یک حسّ ِ تنانه نی‌ست

حسّ ِ احساسیده حسّ ِ فیزیکی ِ تن از یک مشکل، یا از یک جور دل‌واپسی یا یک وضعیت است. حسّی فیزیکی از معنا است. اگر حس‌های ِ تنانه‌ای دارید که فقط یک‌سره تنانه به نظر می‌رسند، و گویی هیچ ربطی به هیچ بخشی از زنده‌گی‌تان ندارند، بی‌خیال ِ آن‌ها شوید. از خودتان بپرسید زنده‌گی‌تان چه‌گونه دارد می‌گذرد، خیلی زود حسّ ِ احساسیده‌ی ِ تنانه‌ای خواهید داشت.

کانونیدن فقط تماس یافتن با «احساس‌های ِ شهودی» نی‌ست

شاید شما احساس ِ جداگانه و شدیدی نسبت به مشکلی داشته باشید، و معمولاً همین احساس را بارها و بارها داشته اید. به ویژه اگر آن احساس را بارها و بارها داشته اید، سود ِ چندانی ندارد که آن را یک بار ِ دیگر هم باز داشته باشید.

حسّ ِ احساسیده ناراحتی ِ گسترده‌تر، و در آغاز ناروشن و ناشناس‌پذیری است که کلّ ِ مشکل (همه‌ی ِ آن) در تن‌تان می‌سازد. برای ِ فرم گرفتن ِ آن، باید کمی عقب‌تر از آن عاطفه‌ی ِ آشنا قرار بگیرید. حسّ ِ احساسیده پهن‌تر، کم-شدّت‌تر، آسان‌دارتر، و بسیار دربرگیرنده‌تر است. شیوه‌ای است که تن‌تان کلّ ِ مشکل را می‌باربَرَد.

ماهیت-واژه به عنوان ِ دست‌گیره‌ی ِ یک حسّ ِ احساسیده احتمالاً واژه‌ای خواهد بود که هنوز چیز ِ چندانی در باره‌ی ِ مشکل نمی‌گوید. واژه (یا تصویر ِ) هم‌خوانی از خودتان خواهد بود. این جور واژه‌ها واژه‌هایی هم‌چون «سنگین»، «سفت»، «چسب‌مانند»، «ترس‌زده»، و «دل‌شوره‌دار» هستند. چنین واژه‌هایی به کمک می‌آیند تا بتوانید ماهیت ِ چیزی را که هنوز حسّ ِ احساسیده‌ی ِ ناروشنی است، نگاه دارید.

About the author

فرهاد سپیدفکر

View all posts

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

fifteen − 2 =