حالا آهستهتر به بررسی ِ این حرکتها خواهیم پرداخت. پس از این که این فصل را خواندید، بکوشید که روی ِ مشکلی شخصی بکانونید و ببینید آیا برای ِ شما جواب میدهد یا نه. کتاب را در بخش ِ شیوهنامهی ِ کانونیدن (فصل ِ ۴) باز بگذارید و خودتان را بی هیچ شتابی در این شش حرکت پیش ببرید، و به احساسی که تنتان در هر گام از این فرآیند دارد توجّه داشته باشید. اگر هیچ تغییر، یا هیچ جابهجاییای، نمیاحساسید، به دیگر فصلهای ِ کتاب بروید و سپس دوباره برگردید و از نو بکوشید. سرانجام، خواهید دید که دارید کنش ِ درونی ِ کانونیدن را انجام میدهید و هر چه بیشتر انجام دهید، آسانتر و طبیعیتر به نظر خواهد رسید (بعدها، فرم ِ کوتاه در پایان ِ کتاب را به کار گیرید).
آمادهگی
زمان و جایی بییابید تا اندکی خموش و آرام بنشینید. اگر میخواهید یک دوست هم کنارتان باشد، خوب است و میتواند به راستی یاریبخش باشد. ولی آن دوست باید بپذیرد که فقط خاموش و آرام گوش دهد، نباید انتظار داشته باشد که اگر دوست ندارید، حرفی بزنید، و اگر به راستی خواستید بگویید که چه در درونتان میگذرد باید هیچ آنالیز یا ارزیابیای ندهد. خموشی ِ کامل خیلی خوب است، و البتّه دوستتان میتواند از چنین واژههایی هم بهره برد، مثل ِ «بله، میشنوم… میفهمم». ولی در این گام ِ آغازین، آن دوست نباید هیچ چیزی بگوید.
خوب است در جایی بنشینید که دستکم اندکی ناآشنا است. یعنی، وقتی پشت ِ میز ِ کارتان نشسته اید، یا در صندلی ِ دلبندتان نشسته اید، کانونیدن را انجام ندهید. در صندلی ِ دیگری بنشینید، یا در لبهی ِ تختتان. یا، اگر دوست دارید، بروید بیرون و قدم بزنید یا به درختی تکیه دهید.
بکوشید حسّتان، اگر نه راحتی ِ کامل، دستکم یک جور راحتی ِ فیزیکی ِ عمومی باشد (آن حس، با کمی شانس، کمی بعد میآید). اگر رنجشهای ِ فیزیکی ِ کوچکی مایهی ِ آزارتان شوند، همینها چیزهای ِ دیگری را که تنتان میکوشد به شما بگوید خواهند پوشاند. اگر سردتان است، کاپشنی بپوشید. اگر پایتان میخارد، کفشتان را درآورید و بخارانید. تکیه دهید و آسودهگی ِ ذهنی بییابید.
حرکت ِ نخست: پاکسازی ِ فضا
حالا از خودتان بپرسید:
«چه احساسی دارم؟ چرا هماکنون احساسام این نیست که همه چیز عالی است؟ امروز چه چیزی دارد مرا آزار میدهد؟»
خموش بمانید. بگذارید آن چه میآید بیآید. هر روزی که باشد احتمالاً به این میرسید که چندین و چند مشکل هستند که درونتان را در تنش نگاه میدارند. برخی از آنها شاید مشکلهای ِ عمدهی ِ زندهگی باشند که بارها پیش از آن با آنها گلاویز شده اید. همه چنین فهرستی را با خود از این سال به سال ِ دیگر میبرند، و در هر یک از روزها یکی دو مشکل از آن فهرست گویی بالا خواهند آمد. نکوشید که فهرستی از همهی ِ مشکلهایی که به ذهنتان میرسند بسازید، بلکه فقط آن چه را که هماکنون شما را دچار ِ تنش ساخته است.
در کنار ِ مشکلهای ِ شخصی ِ عمده، شاید مشکلهای ِ به-نسبت-ناچیزی هم بییابید که آرامشتان را گرفته اند.
بگذارید همهی ِ این مشکلها بالا و بیرون بیآیند: هر چیزی که جلوی ِ شما را میگیرد تا هماکنون احساس ِ خشنودی ِ مطلقی نداشته باشید. روی ِ هیچ یک از مشکلها گیر نکنید. فقط فهرستی ذهنی از آن مشکلها بسازید، بزرگ و کوچک، عمده و ناچیز، همه با هم. آنها را روبهرویتان بچینید و عقب بیایستید و با فاصله نگاهی به آنها بیاندازید.
سرخوشانه تا جایی که میتوانید از آنها دلگسسته بمانید. حالا میتوانید بگویید، «خب، جدا از همهی ِ اینها، من خوب ام». شاید فهرست ِ هراسناکی باشد ولی همهاش همین است:
«آن درگیری در بارهی ِ جورج و جوآن هست. و آن تنهایی هست – بله، این یکی را خیلی خوب میشناسم، خیلی قدیمی است. و آن چیز ِ کوچک ِ خندهدار است که در بارهی ِ چیزی است که دیروز به کریس گفتم.»
آیا اندکی احساس ِ راحتی ِ بیشتری دارید؟ همین جور مشکلها را روی ِ هم بچینید تا سرانجام بشنوید که چیزی میگوید، «بله، جدا از اینها من خوب هستم».
حرکت ِ دوم: حسّ ِ احساسیدهی ِ مشکل
بپرسید که کدام مشکل هماکنون از همه احساس ِ بدتری دارد. بپرسید که کدام یک بیش از همه آزاردهنده است، سنگینترین، بزرگترین، تیزترین، زبرترین یا سردترین یا چسبندهترین احساس را دارد – آن یک که احساس ِ بدی دارد، «بد» به هر معنایی که شما و تنتان بد میداند. یا این که فقط یک مشکل را برگزینید.
حالا، درون ِ مشکل نروید، اگرچه معمولاً چنین کاری انجام میدهید. از آن عقبتر بیایستید و احساسی را که آن چیز در تنتان میسازد بحسّید، احساسی را که وقتی فقط برای ِ یک لحظه به آن چیز در کل میاندیشید. بپرسید، «این مشکل در کل چهگونه احساسی دارد؟». ولی با هیچ واژهای به آن پاسخ ندهید. کلّ ِ مشکل را بیاحساسید، حسّ ِ همهی ِ آن را.
در این حرکت ِ دوم احتمالاً کمکم با ایستایی ِ فراوانی در ذهنتان روبهرو خواهید شد: خود-درسگفتاری، نظریههای ِ آنالیزی، کلیشهها، غر-غرها و ور-ورهای ِ فراوان. یک جورهایی باید همهی ِ آن صداها را کنار بزنید تا در زیر ِ آنها به آن حسّ ِ احساسیده برسید.
تا اندازهای از جنس ِ این است که خود را وادارید تا به خاطر ِ تغییر، و گوش دادن، و احساسیدن خفه شوید. با بردباری میتوانید به نتیجهی ِ خوبی برسید. بیآیید فرض بگیریم که مشکلی که میکوشید روی ِ آن بکانونید تلخی ِ رابطهای است که یک زمانی خوب بوده است. همچنان که میکوشید کلّ ِ هالهی ِ درونی ِ آن مشکل را بیاحساسید، خود-درسگفتاریها آغاز ميشوند:
«دوباره همان کار را دارم انجام میدهم، نابودی ِ یک رابطهی ِ خوب ِ دیگر. من چه مرگام است؟ اهمّیتی ندارد که چهقدر خوب باشد، من همیشه راه ِ احمقانهای خواهم یافت تا آن را بد کنم»
هنگامی که آن جور صداها آغاز میشوند، آنها را با بردباری و به آرامی خاموش سازید. به خودتان بگویید، «بله، بله، همهی ِ اینها را میدانم. زمان ِ دیگری به آنها گوش خواهم داد، اگر دوست داشته باشی. فعلاً بیآ آنها را کنار بگذاریم».
اگر دیدید دارید مشکل را میآنالیزید یا میکوشید ببینید که پیشران ِ اصلی ِ آن کجا است، فقط استوار و باادب باشید. خواهید شنید که به خودتان میگویید:
«خب، روشن است که اشتباه کجا است. در اصل من از آدمهای ِ دیگر میترسم، بنابراین برای ِ پوشاندن ِ آن، این نمایش ِ بزرگ را راه انداخته ام. مثل ِ شب ِ گذشته وقتی که من…»
آن را خاموش سازید. به خودتان بگویید:
«بیشک، شاید در این باره حق با تو باشد. ولی هماکنون نمیکوشیم تا از چیزی سر درآوریم. آن چه داریم میکوشیم به آن برسیم این است که این چیز ِ کلّی چه احساسی دارد؟»
شما میکوشید به آن تک-احساسی برسید که دربرگیرندهی ِ «همه چیز در بارهی ِ رابطههای ِ من با…» یا «همه چیز در بارهی ِ رها ساختن ِ شغلام» است. این احساس ریزهکاریهای ِ زیادی در بر دارد، درست مانند ِ یک موسیقی که نتهای ِ زیادی در بر دارد. برای ِ نمونه، یک سمفونی شاید یک ساعت یا بیشتر زمان ببرد و هزاران نوای ِ موسیقایی ِ جداگانه را دربرگیرد، که با وسیلههای ِ بسیار گوناگونی در ترکیبها و ترتیبهای ِ فراوانی نواخته شده باشند. ولی نیازی نیست که شما همهی ِ این ریزهکاریهای ِ ساختاری ِ آن را بدانید تا آن را بیاحساسید. اگر سمفونیای باشد که شما آن را خوب میشناسید، فقط نیاز است که ناماش را بشنوید تا هالهی ِ آن را بیدرنگ بیاحساسید. آن سمفونی: احساس ِ آن در کل، و بدون ِ ریزهکاریها، به سوی ِ شما میآید.
برای ِ برقراری ِ تماس با حسّ ِ احساسیدهی ِ یک مشکل هم به همان شیوه میکوشید. بگذارید حسّتان به شکلی درونرونده از همهی ِ آن ریزهکاریهایی که میتوانند حواستان را پرت یا کج سازند بگذرد، از همهی ِ آن غر-غرها و ور-ورها بگذرد، تا به احساس ِ آن هالهی ِ جداگانهی ِ عالی برسید که دربرگیرندهی ِ همهی ِ آن است.
نه، آسان نیست – نه در آغاز. تا اندازهای از این جنس است که بدانید به چه باید توجّه داشته باشید و چه چیزی را نادیده بگیرید. از این جنس است که بدانید چهگونه ذهنتان را سامان دهید که دریافتگر ِ چیزهای ِ معیّنی باشد که در درونتان رخ میدهند و چیزهای ِ دیگر را دریافتگر نباشد.
شما در جستوجوی ِ حسّ ِ احساسیدهی ِ یک مشکل، دارید میکوشید که ذهنتان را وادارید تا در اصل همان کاری را انجام دهد که هنگام ِ فراخوانی ِ احساس ِ حستان از یک شخص انجام میدهد. شاید از ریزهکاریهای ِ معیّنی باخبر باشید ولی در آنها گیر نیافتاده اید. توجّهتان در اصل روی ِ آن تک-احساس است، حسّ ِ همهی ِ آن.
وقتی احساس ِ کلّ ِ مشکل را گرفتید، اندکی با آن بمانید. بیهوده نکوشید تصمیم بگیرید که چه چیزی در آن اهمّیت دارد. برای ِ تصمیمگیری در بارهی ِ هیچ چیزی نکوشید. فقط بگذارید باشد، و احساسیده شود.
حسّ ِ احساسیده حسّ ِ کلنگر و ناروشنی از کلّ ِ آن چیز است. چیزی است که بیشتر ِ آدمها از آن میگذرند، زیرا تار، تیره، و گنگ است. هنگامی که نخست با آن میمانید، شاید چنین بیاندیشید که، «اوه، با آن؟ از من میخواهید که با آن بمانم؟ ولی آن که فقط یک هیچ ِ ناراحت است!». بله، آن درست همان شیوهای است که تنتان این مشکل را میحسّد، و در نگاه ِ نخست کاملاً تار و گنگ است.
حرکت ِ سوم: یافتن ِ دستگیره
ماهیت ِ این حسّ ِ احساسیده چیست؟ ماهیت-واژهای مانند ِ «چسبنده»، «سنگین»، «جهنده»، «درمانده»، «سفت»، «پربار»، یا از این دست واژهها بییابید. یا شاید عبارت ِ کوتاهی با آن همخوان باشد: «انگار در یک جعبه»، «باید-انجام». شاید آمیزهای از واژهها بهترین همخوانی را داشته باشد، مثلاً «ترسناک-سفت» یا «جهنده-بیقرار». یا شاید تصویری بالا بیآید، که بهترین توصیف ِ آن باشد – مثلاً «توپ ِ سربی ِ سنگین».
شما درخواست ِ آنالیز ندارید. آن چه به دنبالاش هستید هستهی ِ آن حسّ ِ احساسیده است. شما جان ِ همهی ِ آن را میخواهید، ماهیت ِ ویژهای را که از آن بر میخیزد.
این ماهیت شاید مثلاً حسّی از کنش ِ نامناسب داشتن، یا حسّی از درماندهگی باشد. یا شاید احساسی از ستمگری، ترسناکی، تنش، یا ناآرامی باشد – یا شاید هیچ واژهای برای ِ آن نباشد.
باز هم میگویم، واژهها را به زور بر آن حسّ ِ احساسیده آوار نسازید. بگذارید با ذات ِ خود-اش به سوی ِ شما بیآید. یا یک واژه را به نرمی بیآزمایید.
در این حرکت ِ سوم شاید ببینید که مشکلتان دارد تغییر مییابد. شاید کمکم احساس ِ آن دیگرگون از چیزی شود که پیش از آغاز ِ کانونیدن چشم به راهاش بودید: دیگرگون از هر چیزی که شاید با راههای ِ منطقی سر درآورده اید. در آغاز، این ناهمسانی شاید کوچک و کمنمود و حتّا شاید آشوبنده باشد.
چیزی که در جستوجوی ِ آن اید، این است: چیزی که همراه با جابهجایی ِ تنانه باشد. هر چیز ِ دیگری را کنار بگذارید.
هنگامی که واژه یا تصویری درست باشد، آن را «دستگیره» مینامیم. همچنان که آن واژهها را میگویید (یا همچنان که آن عکس را به تصویر میکشید)، کلّ ِ حسّ ِ احساسیده اندکی میجنبد و کمی سبکتر میشود. این یک سیگنال است، انگار که میگوید: «این درست است»، درست مانند ِ وقتی که آن چیز ِ فراموشیده را به یاد میآورید. احساس ِ آن چه فراموشیده اید راهنمای ِ شما در به-یاد-آوری ِ آن است. میدانید که بسیاری از آن ایدههای ِ کاملاً معنادار بخشی از آن احساس نیستند، و بیدرنگ آنها را دور میاندازید، تا این که چیزی میگیرید که آن احساس خود به سوی ِ آن گشوده میشود.
مانند ِ بازی ِ قدیمی ِ کودکان، همان بازی ِ پنهان-جو، است. کسی که میداند جای ِ آن چیز ِ پنهان کجا است، وقتی که به سمت ِ اشتباهی دارید میروید میگوید، «سرد، سردتر، سرد ِ یخ»، و وقتی به سمت ِ درستی میروید میگوید، «گرم، گرمتر، هنوز گرمتر».
این جا شخص ِ دیگری نیست بلکه حسّ ِ احساسیدهی ِ خودتان است که خواهد گفت «سرد، سرد، سرد» (با حتّا ذرّهای تغییر نیافتن) و سپس خواهد گفت «آه… گرمتر… داغ! داغ!» (با رهایش، یا فقط اندکی جابهجایی در چهگونهگی ِ احساس ِ آن در تنتان).
بگذارید واژهها یا تصویرها از آن احساس برخیزند. بگذارید برچسبی بر خود بزند: «ترسیده»، یا «جای ِ سفتی درون ِ من»، یا «احساس ِ سنگینی در این جا».
معمولاً، یافتن ِ دستگیرهی ِ درست فقط یک جابهجایی ِ تنانه ِ کوچک میدهد، فقط به اندازهای که بتوانید بگویید دستگیره درست است. باید این جابهجایی ِ کوچک را بحسّید تا نکند که آن را از دست دهید. توجّهتان باید به تنتان باشد، تا بحسّید و ببینید که آیا این واژهها، عبارت، یا تصویر آن آسودهگی ِ اندک را در آن جا میسازند، آسودهگیای که میگوید، «درست است. همخوان است».
حرکت ِ چهارم: پژواکافکنی ِ دستگیره و حسّ ِ احساسیده
آن واژه یا تصویری که از حرکت ِ سوم به دست آوردید، بگیرید و با حسّ ِ احساسیده بررسید. یقین یابید که مو-به-مو با هم چفت میشوند – یک همخوانی ِ کامل. بپرسید (ولی پاسخ ندهید): «آیا درست است؟».
باید پاسخی احساسیده در آن جا باشد، یک جور نفس ِ عمیق از درون، دوباره یک جور رهایش ِ احساسیده، که به شما میگوید آن واژهها درست هستند.
گاهی، ولی، این حسّ ِ درستشماری – این احساس ِ دقیقاً درست – نمیآید. آن گاه، بکوشید که دقیقتر بحسّید. دوباره چشم به راه بمانید و بگذارید واژههای ِ دقیقتری از آن احساس برخیزند.
برای ِ انجام ِ این پژواکافکنی، باید دوباره آن حسّ ِ احساسیده را بتجربید. باید دوباره به عنوان ِ یک احساس با آن تماس یابید. خیلی از آدمها تا زمانی که نخستین واژهها را به دست آورند خیلی خوب حسّ ِ احساسیدهای را نگاه میدارند. سپس، یک جورهایی، آن احساس ناپدید میشود و آنها میمانند و آن واژهها. آشکار است که اگر چنین چیزی رخ دهد، نمیتوانید آن واژهها را مستقیماً با آن احساس بررسید. پس باید بگذارید تا آن حسّ ِ احساسیده بازگردد – نه این که حتماً همان احساس به شکلی که بود، بلکه آن حسّ ِ احساسیده به شکلی که حالا هست (شاید کمی تغییریافته). آن واژهها را به نرمی بارها و بارها به خودتان میگویید، با این هدف که بکوشید مستقیماً آن چیزی را احساس کنید که آن واژهها در آن باره بودند. معمولاً، پس از ده یا بیست ثانیه، آن احساس – به همان شکلی که هست – میبرگردد.
هنگامی که دارید این روند ِجفت-و-جوری را انجام میدهید، هیچ مشکلی ندارد اگر این احساس، از روی ِ میل ِ خود، تغییر یابد. بگذارید هر دو لبه – احساس و واژهها – هر چه میخواهند انجام دهند، تا این که سرانجام کاملاً با هم جفت شوند.
هنگامی که جفت-و-جوری ِ کاملی به دست آوردید، و واژهها برای ِ آن احساس کاملاً درست بودند، بگذارید یک دقیقهای آن را احساس کنید. شاید با خودتان بگویید «بله… آه بله… درست است…»، و فقط به آن اجازه دهید تا باشد.
گذراندن ِ این یک دقیقه اهمّیت دارد. حسّ ِ درستی فقط برای ِ بررسی ِ دستگیره نیست. برای ِ تنتان هم هست که اکنون دارد تغییر مییابد. تا زمانی که هنوز در تغییر، رهایش، پردازش، و جنبش است، بگذارید آن کار را انجام دهد. یکی دو دقیقه زمانی را که نیاز دارد به آن بدهید تا همهی ِ رهایش و تغییری را که میخواهد در این نقطه داشته باشد به دست آورد. شتابی نداشته باشید. تازه به این جا رسیده اید.
حرکت ِ پنجم: پرسیدن
اگر جابهجایی ِ بزرگ، گشایش، و رهایش ِ تنانهای در حرکتهای ِ پیشین رخ داده باشد، سر-راست به حرکت ِ ششم میروید، و آن چه را که همراه با جابهجایی آمده است میگیرید.
مثلاً، شاید چنین جابهجایی و تغییر در مشکلی را پیش از آن گرفته باشید، هنگامی که خموشانه با آن حسّ ِ احساسیده نشستید، و داشتید جان و ماهیت ِ آن را میحسّیدید. یا شاید با تصویر یا واژه-دستگیرهای آمده باشد. شاید هنگامی که آن دستگیره را با حسّ ِ احساسیده پژواکافکنده اید، آمده باشد.
ولی معمولاً دستگیرهی ِ خوب اندکی جابهجایی به شما میدهد، به اندازهای که بدانید کاملاً درست است. درستی ِ آن را بارها در پژواکافکنی میاحساسید، تا جایی که تمام ِ اثر ِ تنانهای که آن درستی میتواند بالا آورد، نمایان شود. حالا نیازمند ِ جابهجایی هستید، و هنوز جابهجاییای رخ نداده است – دستکم نه از جنسی که به تغییر ِ مشکل بیانجامد.
حالا نوبت ِ حرکت ِ پنجم است، پرسیدن.
در این حرکت، مستقیماً، از حسّ ِ احساسیده میپرسید که چیست. معمولاً این کار نیازمند ِ گذاشتن ِ زمان است (یک دقیقه یا بیشتر، که به نظر بسیار بلند میآید)، در این زمان با آن حسّ ِ احساسیدهی ِ ناروشن میمانید، یا بارها و بارها به آن میبرگردید. آن دستگیره در انجام ِ این کار یاریگر ِ شما است.
با کمک ِ دستگیره بارها و بارها آن حسّ ِ احساسیده را به روشنی حاضر میسازید. این که فقط به یاد آورید که چند لحظه پیش چه احساسی از آن داشتید، بس نیست. نیاز است که درست همین جا باشد، وگرنه نمیتوانید از آن بپرسید. اگر نتوانستید آن را نگهدارید و از دست دادید، آن دستگیره را در برابرتان حاضر سازید و بپرسید، «آیا هنوز همین جا است؟». پس از چند ثانیه باز همان جا است (به همان شکل، یا اندکی تغییر).
حالا میتوانید از آن بپرسید که چیست.
مثلاً، اگر دستگیرهیتان «جهنده» بود، به خودتان بگویید «جهنده» تا سرانجام آن حسّ ِ احساسیده آشکارا برگردد، سپس از آن بپرسید: «در کلّ ِ این مشکل چه چیزی است که مرا این قدر جهنده میسازد؟».
اگر پاسخهای ِ سریع ِ فراوانی در سرتان میشنوید، فقط بگذارید بگذرند و سپس دوباره بپرسید. آن چه که خیلی زود میآید چیزی نیست مگر اطّلاعات ِ کهنهی ِ آمده از ذهنتان. شاید پرسش ِ پرسیده از حسّ ِ احساسیده در آغاز به آن نرسد، ولی بار ِ دوم یا سومی که میپرسید، خواهد رسید. حسّ ِ احساسیده خود، در پاسخ، خواهد جنبید، و از این جنبیدن پاسخی خواهد برآمد.
شما میتوانید فرق ِ میان ِ پاسخهای ِ فقط-ذهنی و پاسخهایی را که از حسّ ِ احساسیده برآمده اند، بفهمید. پاسخهای ِ ذهنی خیلی تند میآیند، و قطارهای ِ پرشتابی از اندیشه اند. ذهن یورش میآورد و هیچ فضایی برایتان نمیگذارد تا مستقیماً با حسّ ِ احساسیده تماس یابید. میتوانید بگذارید تا همهی ِ اینها بگذرند، و سپس از نو، باز با کمک ِ دستگیره، با حسّ ِ احساسیده تماس یابید. هنگامی که حسّ ِ احساسیده برگشت، از آن میپرسید.
یکی از بااهمّیتترین روندها در کانونیدن همین پرسیدن ِ «پرسشهای ِ باز» است. پرسشی میپرسید، ولی سپس به عمد از تلاش برای ِ پاسخ دادن به آن از هر فرآیند ِ فکری ِ خودآگاهی میخوددارید.
آدمها معمولاً چنین میاندیشند که پاسخ ِ چنین پرسشهایی را میدانند، یا تصمیم میگیرند که پاسخ چه باید باشد. آنها از خودشان پرسشهای ِ بسته میپرسند – در اصل، پرسشهای ِ سخنورانهای که خود بیدرنگ پاسخ میدهند. این کار را با حسّ ِ احساسیدهیتان انجام ندهید. پرسیدن از حسّی احساسیده بسیار همانند ِ پرسیدن از شخصی دیگر است. پرسش را میپرسید، و سپس چشم به راه میمانید.
فرق ِ زیادی میان ِ به زور باراندن ِ واژهها یا تصویرها به درون ِ یک احساس و به آنها اجازه دادن برای ِ روان شدن رو-به-بیرون است. هنگامی که آنها را به زور به درون ِ آن میبارانید، در اصل آن را به خفهخون گرفتن میرسانید و نمیگذارید طبیعت ِ واقعی ِ خود را نشان دهد. انگار به آن میگویید، «اوه، من از پیش میدانم که تو چه هستی. هدر دادن ِ زمان به خاطر ِ تو هیچ معنایی ندارد».
برعکس، واژهها و تصویرهایی که از درون ِ یک احساس رو-به-بیرون روان میشوند، جوری هستند که احساسیدهی ِ تر-و-تازه را دیگرگون میسازند. آنها جوری هستند که شما را میوادارند تا بگویید، «هی! هی، بله، همه چیز همان است!». اینها واژهها و عکسهایی هستند که به جابهجایی ِ تنانه میانجامند.
جابهجایی ِ تنانه به راستی رازناک است. همیشه احساس ِ خوبی دارد، حتّا هنگامی که آن چه روشن شده است شاید ظاهر ِ مشکل را بدتر از یک زاویهی ِ دید ِ منطقی و گسلیده نشان دهد.
اگر حسّ ِ احساسیده بیدرنگ جابهجا نشود و پاسخی ندهد، هیچ اشکالی ندارد. یک دقیقهای یا بیشتر با آن زمان بگذرانید. ما زمان ِ فرارسیدن ِ جابهجایی را نمیکنترولیم (چرا که از جنس ِ «بخشندهگی» است). آن چه حیاتی است همان زمانی است که شما به حسّیدن ِ آن گذراندید (بارها و بارها به آن بازگشتن). اگر زمانی را به حسّیدن ِ چیزی ناروشن گذراندید که درست آن جا است، معنادار است و در بارهی ِ این مشکل است، و هنوز نمیدانید که چیست، پس یعنی دارید میکانونید.
گاهی پرسیدن ِ یکی از دو پرسش ِ زیر یاریبخش است؛ نخست یکی را بیآزمایید، سپس دیگری را. با هر یک از آنها باید یقین یابید که پرسش به حسّ ِ احساسیده دست مییابد. در آغاز، معمولاً، ذهنتان پاسخ خواهد داد. فقط به تکرار ِ پرسش بپردازید تا حسّ ِ احساسیده بجنبد.
۱. «بدتر از همه چیست در این جا؟» (یا، «”جهندهترین” چیز چیست در کلّ ِ این؟» اگر دستگیره-واژهیتان «جهنده» بوده باشد.)
۲. «این حسّ ِ احساسیده چه نیازی دارد؟» (یا، «اگرچه شود این حس احساس ِ راحتی خواهد داشت؟»)
اگر به روش ِ پرسیدن ِ معمول با حسّ ِ احساسیده تماس یافته اید، و سپس این دو پرسش را هم به نوبت پرسیده اید، و یک دقیقه یا بیشتر به حسّیدن ِ آن حسّ ِ احساسیدهی ِ ناروشن گذرانده اید، شاید بهتر باشد که فعلاً کانونیدن را بازایستانید.
کانونیدن یک کار نیست، زمان ِ دوستانهای است درون ِ تنتان. بعدتر تر-و-تازهتر دوباره به سوی ِ این مشکل بروید، یا حتّا فردا.
حرکت ِ ششم: دریافت
هر چه در کانونیدن پیش میآید، با آغوش ِ باز بپذیرید. بر این نگرش باشید که شادمان اید که تنتان با شما سخن گفت، هر چه که گفته باشد. این فقط یک جابهجایی است؛ آخرین واژه نیست. اگر ارادهیتان بر این باشد که این پیام را به شیوهای دوستانه پذیرا باشید، پیام ِ دیگری هم در راه خواهد بود. اگر این گام از تغییر را بردارید، که تقریباً همین حالا است، تغییر ِ بیشتری در راه خواهد بود، هر چه که پس از آن باشد.
نیازی نیست آن چه را که حسّ ِ احساسیده همین حالا میگوید بباورید، با آن همنوا باشید، یا انجام دهید. فقط نیاز است که آن را دریابید. به زودی عمیقاً خواهید تجربید که وقتی آن چه که با جابهجاییای میآید دریافت میشود، جابهجایی ِ دیگری هم خواهد آمد. آن چه که تنتان پس از آن میگوید کاملاً فرق خواهد داشت. پس بگذارید حالا به شما هر آن چه را بگوید که باید در آغاز بگوید.
مثلاً، با یک جابهجایی شاید چیزی را بگیرید که نیاز است انجام دهید، یعنی، نیازی از ژرفای ِ درونتان. ولی در نخستین فرمی که میآید شاید کاملاً برایتان ناشدنی باشد. شاید به نظر لازم باشد که همسر و فرزندان و شغلتان را وانهید و بروید، و تازه نیازمند ِ داشتن ِ پول ِ زیادی هم باشد. بسیار اهمّیت دارد که نگاهبان ِ این فرم ِ نخست باشید، فرمی که در آن میتوان سمت-و-سوی ِ زندهگیتان را حسّید، اگرچه هماکنون پاسخگوی ِ این پرسشهای ِ واقعگرایانه نیست. تنتان در تغییر است، سمت-و-سوی ِ زندهگیتان دارد پدیدار میشود، این فقط یک گام است. بگذارید پرسشها فعلاً چشم به راه بمانند. شما نمیخواهید همین حالا بروید و کار ِ دیوانهواری انجام دهید. آن حسّ ِ تازه را نگهدارید، حسّی که میگوید کدام سمت سمت-و-سوی ِ درست است، و هماکنون نگران ِ فرمی نباشید که سرانجام به خود خواهد گرفت.
بگذارید جابهجایی ِ بسیار اندکی حتّا یک دقیقهی ِ کامل یا بیشتر برای ِ خود-اش داشته باشد. «بسیار خب، حالا دستکم میدانم مشکل کجا است»، شاید این را با یک لحظه آسودهگی دریابید. سپس پرسشهای ِ خردهگیرانه میخواهند خیلی سریع آن را کنار زنند. «بله، ولی چه سود دارد وقتی نمیتوانم آن را تغییر دهم؟»، «آیا این واقعی است؟ شاید دارم خود-ام را گول میزنم». «اگر جابهجایی ِ دیگری پس از این نگیرم، چه؟». نگاهبان ِ جابهجایی ِ تازه-آمده در برابر ِ همهی ِ این صداهای ِ منفی باشید. شاید حق با آنها باشد، ولی باید چشم به راه بمانند. نگذارید آنها یک کامیون سیمان روی ِ این جوانهی ِ سبز ِ تازهای بریزند که همین حالا سر برآورده است.
بعدتر زمان ِ کافی هست تا به یقین به این رسید که آیا این گام در بارهی ِ این مشکل واقعی است یا نه. ولی هماکنون فضایی به آن بدهید که در آن نفس بکشد. بگذارید بالیده شود. آن را بحسّید. با آن باشید.
شاید بخواهید پس از این کانونیدن را بازایستانید، یا شاید هم پیش روید. ولی شتاب ِ بیدرنگی نداشته باشید. ظرف ِ یک دقیقه شاید این کار را انجام دهید.
اگر تصمیمتان بر بازایستادن باشد، این را بحسّید که واقعاً میتوانید این جا را وانهید و بعدها دوباره به آن بازگردید. به راستی بسیار همانند ِ جا است، نقطهای در چشمانداز ِ درونیتان. وقتی بدانید که این جا کجا است و چهگونه آن را بییابید، میتوانید آن را وانهید و فردا باز برگردید.
هر چه که در کانونیدن پیش آید، اگر بتوانید نگرشی را داشته باشید که آن را «دریافت» مینامیم، هرگز شما را فرو نخواهد کشید. شما پذیرای ِ هر آن چه هستید که همراه با جابهجایی ِ تنانه میآید، ولی با اندکی فاصله از آن میمانید. شما در آن نیستید، بلکه کنار ِ آن هستید. این فضا، فضایی که میتوانید کنار ِ آن باشید، در چند لحظه شکل میگیرد، همچنان که تنتان دارد آسوده میگیرد. با خود میگویید، «نمیتوانم همهی ِ این مشکل را در یک روز واگشایم». «میدانم آن جا است. میتوانم دوباره آن را بییابم. میتوانم مدّتی آن را وانهم». نه از آن میگریزید و نه به دروناش میروید. نفسی میگیرید. این را میحسّید که فضایی میان ِ آن و شما هست. شما این جا اید، آن هم آن جا است. شما آن را دارید، شما آن نیستید.
یا، اگر بخواهید، میتوانید دری را میان ِ آن و خودتان بپندارید. دستتان روی ِ دستگیره است، و هر وقت بخواهید میتوانید اندکی آن را بگشایید.
آیا میخواهید دور ِ دیگری از کانونیدن را بیآغازید؟
این را بحسّید که آیا تنتان میخواهد دیگر از کانونیدن بازایستد یا همچنان پیش رود. آیا میگوید، «صبر کن! من تازه رسیده ام این جا، بگذار یک روزی یا بیشتر این جا باشم. این احساس ِ تازهای است»؟ یا میگوید، «بیآ این جا نیایستیم، این جا هنوز جای ِ تازهای نیست. من نمیخواهم این جا رها شوم!»؟ پیش رفتن را در خیالتان بپندارید و واکنشاش را بحسّید، سپس بازایستادن را بپندارید و واکنشاش را بحسّید.
اگر میبازایستید، پس نخست یک دقیقهای زمان بگذارید تا یقین یابید که میتوانید به همین گامی برگردید که به تازهگی رو به مشکلتان برداشتید. معمولاً به یاد سپردن ِ برآمد خروجی بس نیست. شاید کسی بعدتر آن را به یاد آورد، ولی آن وقت شاید دیگر آن واقعیبودن ِ تجربیدهی ِ مستقیمی را که اکنون دارد نداشته باشد. فراخوانی ِ آن چه درست پیش از آخرین جابهجایی آمده بود، میتواند سودمند باشد. مثلاً، بیآیید فرض بگیریم که تصویری «دستگیرهای» از توپی پشمی و سفت-و-تنگ داشتید، و با پرسیدن ِ این که از چه ساخته شده بود، جابهجایی ِ خوبتان از راه رسیده بود و مشکلتان را یک گام به سوی ِ راهکار پیش برده بود. شما نه تنها خود ِ آن گام را بلکه آن چه را که بیدرنگ پیش از آن جابهجایی بود هم به یاد میسپارید. بعدها، هنگامی که آن گام را میفراخوانید، این موضوع به داد ِ شما میرسد تا آن را با تمام ِ واقعیبودن ِ تنانهاش بازگیرید. از تصویر ِ پیشیناش، دوباره لبریزانه میبازگردد. یافتن ِ آن پیش از بازایستادن سودمند خواهد بود.
برای ِ این که دور ِ دیگری از کانونیدن را بیآغازید، کلّ ِ مشکل را تر-و-تازه میحسّید، و از تنتان میپرسید، «آیا به کل حل شد؟». ناراحتی ِ آن چیزی که هنوز نا-واگشوده است بیشک پس از آن در تنتان بالا میآید، البتّه اگر همان جا چشم به راه بمانید. با این حسّ ِ احساسیدهی ِ کلّی میمانید و حرکتهای ِ ۲ تا ۶ را همچون چیزهای ِ گفتهشده انجام میدهید.
یا میتوانید از جابهجایی ِ آخرتان پیش روید، از آن چه که با آن آمد، با حرکت به زیر ِ آن. «حالا حسّ ِ کلّی ِ آن چیست؟».
به اندازهای که در آن یک دقیقهی ِ خاموش، فهمیده و آرام و پذیرا بودید، حالا تغییر ِ پسینتری هم میخواهید. با آرام و فهمیده بودن، با سپاسگزاری از این احساس، زمینه را برای ِ آن تغییر ِ پسینتر آماده ساختید. برای ِ حرکت به سوی ِ آن تغییر ِ پسینتر، دوباره کار را با حرکت ِ دوم میآغازید: حسّ ِ احساسیدهای را بگیرید که زیر ِ یا فرای ِ آن تن-پیامی است که به تازهگی دریافتید.
مثلاً، فرض بگیرید که در دور ِ آخر، آن چه برآمد این بود که شما احساس ِ «درماندهگی» دارید، و جابهجاییای در آن داشتید، «اوه، این همان احساسی است که داشته ام، و همیشه بسیار جهنده عصبی ام از احساسیدن ِ این که به خرد-شدن خواهد رسید، و واقعاً درمانده ام!».
حالا، برای ِ آغاز ِ یک دور ِ دیگر، از خود میپرسید: «آن حسّ ِ احساسیدهی ِ کلّی چیست، همه چیز در بارهی ِ درماندهگی؟».
بپرسید – و پاسخ ندهید. بگذارید آن احساس خود را ژرفتر سازد. «درمانده» هنوز واژهی ِ درستی است، ولی حالا آن واژه فقط برای ِ نوک ِ آن کوه ِ یخ است. میتوانید کمکم تودهی ِ آن را زیر ِ آن واژه احساس کنید. همهی ِ آن – بسیار زیاد – در آن تودهی ِ کلّی است.
دوباره، حرکت ِ سوم: میکوشید ماهیت ِ این حسّ ِ احساسیدهی ِ تازه و گستردهتر را بحسّید.
هر گاه واژهها میآیند، آنها را با حسّ ِ احساسیده میبررسید. اگر هیچ فرقی در آن جا نبینید، میگذارید تا آنها بروند، و به حسّ ِ احساسیده میبرگردید.
جابهجایی ِ احساسیده احساسی مانند ِ رهایش است. این گونه است که میتوانید آن را بشناسید. میتواند در هر زمان در هر یک از حرکتهای ِ کانونیدن از راه برسد. اگر چنین شد، پذیرای ِ آن باشید. برخی از حرکتها هم شاید همزمان رخ دهند. این دستور-کارها نه با فرآیندی مکانیکی بلکه با فرآیندی انسانی سر-و-کار دارند.
شاید به چنین چرخهها یا گامهای ِ زیادی نیاز باشد تا به احساس ِ واگشودهگی در مشکلی برسید. در هر گام جابهجایی ِ تنانهای را میاحساسید.
معمولاً نمیشود در یک نشست ِ کانونیدن مشکلی را به تمامی واگشود. شاید چندین و چند گام نیاز باشد، شاید حتّا صدها گام، تا به احساس ِ واگشودهگی ِ مشکل رسید. این فرآیند شاید ماههای ِ زیادی زمان ببرد. در هر نشست تا جایی پیش میروید که، خیلی ساده، احساستان بگوید دیگر برای ِ آن روز بس است. به نقطهای میرسید که میگویید، «خب، هنوز این مشکل را شکست نداده ام، ولی در ایستگاهی هستم که احساس ِ خیلی خوبی دارد. نیاز به یک روز دارم تا بگذارم تنام با این اندازه از تغییر زیست داشته باشد، و شاید به جهان ِ بیرون هم بروم و ببینم چه رخ میدهد». گامهای ِ کانونیدن و گامهای ِ کنش ِ برونسو معمولاً یک-در-میان هستند. هر یک کمکی است برای ِ دیگری.
اگر کانونیدن در بار ِ نخستی که آن را میآزمایید نتیجههای ِ شگفتآوری برایتان به بار نمیآورد، ناامید نشوید. مانند ِ هر مهارت ِ دیگری، این هم نیازمند ِ تمرین است. همان جور که دیدیم، نیازمند ِ این نیز هست که بر برخی عادتهای ِ دیرینه و ژرف ِ ذهن و تن چیره شوید، شیوههای ِ بسیار آشنای ِ حرف زدن با خودتان و به خودتان. سر-و-کار داشتن با چنین چیزهای ِ دشواری شاید زمان ببرد.
در چند سال ِ گذشته، همکاران ِ من و خود-ام کانونیدن را به خیلی از آدمها آموخته ایم، و از نزدیک دشواریهایی را دیده ایم که آدمها هنگام ِ کاوش ِ این قلمرو ِ درونی ِ ناآشنا پیوسته با آنها روبهرو میشوند. ما میدانیم که در برابر ِ این دشواریها چه باید انجام داد. اگر میبینید که تجربهی ِ تغییر ِ درونی در آغاز از دستان ِ شما میگریزد – و آمارها نشان میدهند که شما میتوانید – یقین داشته باشید که شما نخستین کسی نیستید که با این مشکل ِ ویژهیتان روبهرو شده اید. آن مشکل هر چه که باشد، احتمالاً ما میتوانیم تا پیش از پایان ِ این کتاب به کمک ِ شما بیآییم.
فصلهای ِ باقیمانده از بخش ِ دوم با این هدف طرّاحی شده اند. آنها فصلهای ِ عیبیابی هستند. آنها به بازبینی ِ رایجترین مشکلهایی میپردازند که جلوی ِ کانونیدن ِ آدمها را میگیرند – آنها شیوههایی برای ِ درآمدن از گیر-و-گورها میپیشنهادند.
شش حرکت:
۱. پاکسازی ِ فضا
۲. حسّ ِ احساسیده
۳. یافتن ِ دستگیره
۴. پژواکافکنی
۵. پرسیدن
۶. دریافت
