طرح جلد کتاب ِ «کانونیدن»
کانونیدن

کانونیدن: تغییر

فهرست ِ محتوای ِ کتاب
این نوشته بخشی از کتاب ِ «کانونیدن» است. برای ِ دست‌رسی به فهرست ِ محتوای ِ کتاب و خواندن ِ بخش‌های ِ دیگر می‌توانید به این لینک بروید.

فرآیندی که می‌خواهم در این کتاب به شما بی‌آموزانم، یعنی همان کنش ِ درونی، چیزی کاملاً طبیعی است. ولی چون زبان ِ ما هیچ واژه‌ای برای ِ توصیف ِ آن ندارد، چاره‌ای نداشتم جز این که واژه‌هایی را که نیاز بودند خود-ام بسازم.

من این فرآیند را کانونیدن می‌نامم؛ فرآیندی که شما با گونه‌ی ِ ویژه‌ای از آگاهی یا باخَبَری ِ تنانه‌ی ِ درونی تماس برقرار می‌سازید. من این آگاهی یا باخبری را حسّ ِ احساسیده می‌نامم.

حسّ ِ احساسیده معمولاً همان جا آماده نی‌ست، باید فرم یابد. شما باید بدانید که چه‌گونه با توجّه و حضور یافتن در تن‌تان به آن امکان ِ فُرمیدن دهید. هنگامی که می‌آید، نخست تار و ناروشن است. با چند گام ِ معیّن می‌تواند روشن شود و نیز تغییر یابد. حسّ ِ احساسیده حسّ ِ تن از مشکل یا وضعیتی ویژه است.

حسّ ِ احساسیده از جنس ِ عاطفه نی‌ست. ما عاطفه‌ها را می‌شناسیم. ما می‌دانیم کِی خشم‌گین، یا ناراحت، یا شاد هستیم. حسّ ِ احساسیده چیزی است که شما در نگاه ِ نخست نمی‌شناسید – گنگ و تیره است. احساس ِ آن معنادار است ولی شناخته نی‌ست؛ تن-حسّی از معنا است. وقتی یاد بگیرید که چه‌گونه بکانونید، خواهید دریافت که تن در حال ِ یافتن ِ راه ِ خود پاسخ‌های ِ خود-اش را هم به بسیاری از مشکل‌های ِ ما می‌دهد.

این فرآیند با خود تغییر را به هم‌راه می‌آورد.

در کانونیدن نیازی به درمان‌گر نی‌ست. خودتان، یا به هم‌راه ِ دوستی که می‌داند چه‌گونه و چه زمانی ساکت بماند، می‌توانید به نتیجه‌های ِ کانونیدن دست یابید.

بااهمّیت‌ترین قانون برای ِ درمان‌گر یا دوستی که می‌خواهد یاری‌گر ِ کسی در کانونیدن باشد، این است که زیر ِ دست-و-پای ِ کانون‌گر نرود. خیلی از درمان‌گران دوست دارند باورشان شود که دست‌آوردها نتیجه‌ی ِ کار ِ آن‌ها است، نه فرآیندی درون ِ خود ِ دردمند. درمان‌گران چیزهای ِ زیادی برای ِ پیش‌نهاد دارند و به گمان‌شان این‌ها هستند که به تغییر می‌انجامند. همیشه وسوسه‌ی ِ نیرومندی هست که می‌خواهد آنالیزگر ِ گفته‌های ِ دردمند باشد، یا در باره‌ی ِ ماهیت ِ مشکل حدس‌هایی بزند، یا سخن‌راند و باز-آرایشی در وضعیت ِ شخص دهد.

ولی فقط تن‌تان می‌داند که مشکل‌تان چی‌ست و جان ِ سخن‌اش چی‌ست. من اگر درمان‌گر ِ شخصی‌تان بودم، در برابر ِ این وسوسه‌ی ِ نیرومند برای ِ گفتن ِ چیزی به شما می‌ایستادم، وسوسه‌ای که از این جا می‌آید که انگار من بیش‌تر از شما در باره‌ی ِ مشکل‌های‌تان می‌دانم. ولی به شما هم اجازه نمی‌دادم فقط همین جور حرف بزنید. به شما می‌آموختم که چه‌گونه کانونیدن ِ کارآمدی داشته باشید، و هم‌چنان که داشتید آن کار را انجام می‌دادید در کنارتان می‌ماندم. چیزهای ِ دیگری هم بود که انجام می‌دادم، چیزهایی که جلوتر خواهم گفت.

حالا بگذارید نمونه‌هایی از تجربه‌های ِ کانونیدن ِ برخی از آدم‌ها برای‌تان بگویم.

بعدها هر یک از شش حرکت ِ کانونیدن را مو-به-مو برای‌تان روشن خواهم ساخت. هنگامی که این حرکت‌ها موفّقیت‌آمیز باشند، تغییری فیزیکی در تن رخ خواهد داد، یک جابه‌جایی ِ احساسیده. سپس آن مشکل گویی جور ِ دیگری دیده می‌شود. در نمونه‌های ِ زیر من هنوز حرکت‌های ِ کانونیدن را نمی‌آموزانم؛ فقط دارم نشان می‌دهم که تغییرهایی که هم‌راه با هر جابه‌جایی ِ تنانه ساخته می‌شوند چه‌گونه چیزهایی هستند.

به یاد داشته باشید که با هر جابه‌جایی‌ای که از راه می‌رسد ماهیت ِ مشکل می‌تغییرد. بدون ِ تماس با سطح ِ تنانه‌ی ِ ژرف‌تر، که همیشه در آغاز ناروشن است، شخص گرفتار ِ اندیشه‌ها و احساس‌های ِ نخستین می‌ماند، اندیشه‌ها و احساس‌هایی مربوط به همان مشکلی که در آغاز به نظر می‌آید.

زن ِ جوانی که به گمان‌اش مرگ آرامش‌بخش بود

فای در میانه‌های ِ بعد از ظهر بود که با من تماس گرفت. او کلّ ِ صبح را در خیابان‌های ِ شهر قدم زده بود و به خودکشی اندیشیده بود. او گفت، «زنده‌گی بیش از اندازه دش‌وار است»، و واقعاً احساس ِ فرسوده‌گی و ناامیدی داشت:

«کارکرد ِ ادامه دادن ِ آن چی‌ست؟ مرا به کجا می‌رساند؟»

فای پیش از آن با من حرف زده بود و در باره‌ی ِ زنده‌گی‌اش می‌دانستم. او زنی دل‌ربا و تقریباً بیست و هشت ساله است. چند سال پیش از مردی جدا شده بود که احساس ِ عشق ِ فراوانی به او داشت – می‌توانیم او را تِد بنامیم. پیش و پس از او عاشق ِ مرد ِ دیگری نشده بود. از زمانی که تد رفته بود، در جست‌وجوی ِ یک تد ِ دیگر با مردان ِ دیگری وقت گذرانده بود ولی کسی را نیافته بود.

من گفتم:

«چی‌ست که چنان احساس ِ بدی دارد؟ یک دقیقه خاموش باش و به خود-ات اجازه بده و ببین که چی‌ست که چنان احساس ِ بدی دارد.»

زودتر از چیزی که  من دوست داشتم، ولی پس از دست‌کم اندکی سکوت، گفت: «من پریود نشدم. می‌ترسم که باردار باشم.»

آخرین باری که با من حرف زده بود گفته بود که با مردی بوده است که [از دید ِ او] کودن، لج‌باز، و بی‌حس بوده است، مردی که به او نه به عنوان ِ یک شخص بلکه فقط به عنوان ِ هم‌دم ِ سکسی‌اش علاقه داشته است. او یک آخرهفته را با این مرد گذرانده بود.

با گریه پشت ِ تلفن می‌گفت:

«من خیلی دل‌تنگ ِ تد هستم! و حالا هم که پریود-ام دیر شده است. اگر باردار باشم چه؟ وای خدا، چه بلایی سر ِ من خواهد آمد؟»

حس می‌کردم که احساس‌های ِ سراسیمه‌اش باز هم داشتند از کنترول خارج می‌شدند. برای‌اش سخت بود که با آرامش توجّه‌اش را به درون ِ خود دهد، درست همان کاری که در کانونیدن نیاز است. او بیش‌تر درگیر ِ عاطفه‌های ِ دردناک‌اش بود تا تلاش برای ِ یافتن ِ آن جای ِ ژرف‌تر، آن حسّ ِ احساسیده.

از او خواستم نخست برود سراغ ِ چیزی که من آن را «حرکت ِ اول» ِ کانونیدن می‌نامم؛ یعنی، کنش ِ کنار گذاشتن ِ مشکل‌ها برای ِ اندک-زمانی، روی ِ هم انباشتن ِ آن‌ها، یک گام عقب کشیدن و به آن‌ها نگریستن. از یک نظر، این کار مثل ِ این است که وارد ِ اتاقی چنان در-هم-و-بر-هم شده اید و همه جا چنان پر از مبل و وسیله و جعبه‌های ِ بسته‌بندیده و خرت-و-پرت است که جایی برای ِ نشستن نی‌ست. شما همه چیز را کنار می‌گذارید تا در یک گوشه دست‌کم فضایی برای ِ خودتان باز شود. البتّه، اتاق را خالی نکردید. چیزهایی که از پیش سر ِ راه‌تان بودند، یعنی مشکل‌ها، هنوز هم آن جا هستند. ولی حالا، دست‌کم، فضایی برای ِ بودن ِ شما هست.

«حالا، فقط عقب بِایست، و هر چیزی را که بد است بردار، و آن را روبه‌روی ِ خود-ات بچین. یکی در کنار ِ یکی دیگر. ببین هر یک از آن‌ها چی‌ستند که احساس ِ بدی دارد.»

او برای ِ خود-اش فضایی گشود. دو مشکل ِ عمده‌ای که خود-اش با نگریستن به آن‌ها یافت این بودند که می‌خواست تد برگردد، و می‌ترسید که باردار باشد.

من گفتم: «کدام یک بدتر است؟»

او گفت: «دل‌تنگی برای ِ تد است که بیش‌ترین آسیب را دارد»، و دوباره گریستن را از سر گرفت:

«تنهایی، نداشتن ِ کسی برای ِ پناه بردن… هیچ کارکردی ندارد که…»

گرداب ِ عاطفی ِ سراسیمه و خود-ویران‌گر ِ دیگری آغاز شد و من وسط ِ حرف ِ او پریدم. (به همین شیوه، وقتی شما هم کانونیدن را فراگیرید، یاد خواهید گرفت که وسط ِ حرف ِ خودتان بپرید.) من گفتم:

«چرا به درون ِ آن جا نمی‌روی و نمی‌بینی که بدتر از همه چی‌ست؟ فقط برای ِ زمان ِ کمی ساکت بمان. به حسّ ِ تنانه‌ی ِ ناروشن ِ کلّ ِ آن برس.»

او می‌دانست که باید چه کاری انجام دهد. پیش از آن هم کانونیده بود. اگر، در این نمونه، بپرسید که چرا اصلاً پای ِ تلفن نیاز به من داشت – چرا خیلی ساده خود-اش ننشسته بود و نکانونیده بود – پاسخ ساده است، حضور ِ شخص ِ دیگر می‌تواند یاری‌گر باشد، حتّا اگر آن شخص ِ دیگر فقط یک صدای ِ دوستانه پای ِ تلفن باشد. این موضوع به ویژه زمانی درست است که، هم‌چون این نمونه، شما در دام ِ عاطفه‌ها گیر افتاده باشید و گویا راهی برای ِ بیرون آمدن‌تان نباشد. معمولاً، هنگامی که چنین چیزی رخ می‌دهد، کلّ ِ چیزی که نیاز است صدای ِ یک دوست است که می‌گوید، «خیلی خب، بیا فقط بنشینیم و کمی ساکت باشیم….» هنگامی که شما خودتان احساس ِ ناتوانی داشته باشید، یک دوست می‌تواند وسط ِ گردابی عاطفی بپرد و جلوی ِ آن را بگیرد.

هم‌چنان که فای داشت وارد ِ حرکت ِ دوم ِ کانونیدن می‌شد من داشتم پای ِ تلفن به آن سکوت گوش می‌دادم. او داشت با احساس ِ «همه چیز در باره‌ی ِ نبودن و رفتن ِ تد» تماس برقرار می‌ساخت. برای ِ او، هم‌چون بیش‌تر ِ کانون‌گران ِ ورزیده، این حرکت‌ها درون ِ هم‌دیگر جریان می‌یابند و یکی می‌شوند، درست مانند ِ یک ورزش‌کار ِ پرش ِ با نیزه یا گلف‌باز ِ ورزیده که حرکت‌های ِ تنانه‌ی ِ جداگانه‌ای را با هم در قالب ِ یک حرکت ِ نرم و روان قرار می‌دهد. آن حسّ ِ احساسیده را که گرفت، ماهیت ِ آن را حسّید و «دست‌گیره»ای برای ِ آن به دست آورد – واژه‌ای که درست با همان ماهیت جفت-و-جور بود (حرکت ِ سوم). سرآخر، آن واژه‌ها را با آن احساس سنجید و فهمید که درست هستند.

او گفت:

«همه‌اش مربوط به خشم، یا چنین چیزی است.»

سپس گفت:

«نمی‌دانم… انگار خشم‌گین ام – از – چرا باید خشم‌گین باشم؟»

او داشت از خود-اش یا من آنالیزی روشن‌فکرانه می‌خواست. من چیزی نگفتم. کانونیدن از آنالیز دوری می‌گزیند. کوشیدم به او هم یاری رسانم تا رو به آنالیز نرود. گفتم:

«به حسّ ِ احساسیده بازگرد و از او بپرس، ببین این خشم چی‌ست.»

پرسیدن پنجمین حرکت ِ کانونیدن است. او، یک‌راست، از حسّ ِ احساسیده پرسید که این خشم از چی‌ست.

همین که چنین چیزی رخ داد صدای ِ آه‌اش را شنیدم. دانستم که چیزی در درون‌اش جابه‌جا شده بود. برای ِ کانون‌گر، جابه‌جایی یک احساس ِ فیزیکی و حتمی از تغییر یا حرکت ِ چیزی در درون است، جای ِ سفتی که دارد شل می‌شود.

پس از سکوت ِ دیگری، گفت:

«من از خود-ام خشم‌گین ام. موضوع همین است. به خاطر ِ خوابیدن با همه‌ی ِ آن مردانی که عاشق‌شان نبودم، هیچ احساسی به آن‌ها نداشتم.»

آنالیز نمی‌توانست به چنین پاسخی برسد. به جای ِ سر در آوردن از آن، باید از حسّ ِ احساسیده سر بر آورد.

دوباره به حرکت‌های ِ کانونیدن برگشت و چشم به راه ِ جابه‌جایی ِ دیگری رو به واگشایی ِ مشکل ماند. این همان جابه‌جایی‌ای است که هنگامی رخ می‌دهد که آن حسّ ِ احساسیده می‌تغییرد، حتّا اگر فقط اندکی باشد.

سپس  سکوتی بیش‌تر و گامی دیگر:

«و بخشی از آن این است، من از خود-ام خشم‌گین ام به خاطر ِ خوابیدن با رالف، شاید خود-ام را به دردسر انداخته ام – یک سقط، شاید. و این که خود-ام را هم بد می‌دانم، به خاطر ِ خوابیدن با مردی که اهمّیتی به او نمی‌دهم.»

نفس ِ عمیق ِ دیگری.

گاهی یک جابه‌جایی گویی روشن‌گر ِ آن چیزی خواهد بود که از جابه‌جایی ِ پیشین برآمده است، یا ریزه‌کاری‌های ِ آن را بیش‌تر خواهد گشود. این همان چیزی است که همین حالا رخ داد، هنگامی که او فهمیده بود «و این که خود-ام را هم بد می‌دانم…»، که دنباله‌ی ِ همان چیزی بود که پیش از آن آمده بود. ولی گام ِ بعدی ِ او سلسله‌ی ِ پیشین را تغییر داد. در کانونیدن، فرد باید آن چه را که می‌آید بگیرد. خیلی وقت‌ها آن چه برای ِ تن بعدی است همان چیزی نی‌ست که منطقاً باید بعدی باشد. این موضوع در کانونیدن بارها و بارها رخ می‌دهد. چنین چیزی نا‌پیش‌بینی‌پذیر و دل‌ربا است.

او گفت، «یک جور احساس ِ دل‌سردی ِ سنگینی هست». و پس از چندی، این احساس ِ دل‌سردی ِ سنگین گشوده شد و جزئیات بیرون آمد:

«به همه‌ی ِ این مردانی بر می‌گردد که اهمّیتی به آن‌ها نمی‌دهم. من هیچ احساس ِ سکسی‌ای با آن‌ها ندارم…»

او مدّتی ساکت بود. می‌شنیدم که آن واژه‌ی ِ «دل‌سرد» را به خود-اش می‌گوید، انگار که داشت آن را تن می‌زد و می‌آزمود. آشکار بود که با آن احساس جفت-و-جور نبود، چرا که از آن ناخرسند به نظر می‌رسید. دوباره به بررسی با آن احساس پرداخت تا ببیند واژه‌ی ِ دقیق‌تری از آن می‌برخیزد یا نه. او داشت می‌کوشید تا حسّ ِ فیزیکی ِ معیّنی را جفت-و-جور سازد.

این تجربه‌ی ِ فای تجربه‌ی ِ مشترکی در کانونیدن است. تغییری آغاز می‌شود ولی به شکل ِ شگرف و رازناکی ناکامل به نظر می‌رسد. این تجربه به شما آغاز ِ جابه‌جایی‌ای را می‌دهد، ولی شما می‌دانید (تن‌تان می‌داند) که جابه‌جایی ِ کامل‌تری شدنی است. شما هم‌آوا با احساس ِ تنانه‌ی‌تان می‌مانید و چشم به راه اید تا رخ دهد.

او ناگهان گفت، «دل‌زده!»؛ آسوده‌گی را می‌شد آشکارا در صدای ِ او شنید. جابه‌جایی ِ کامل رخ داده بود:

«خود-اش است. من دل‌زده ام. احساس می‌کنم انگار باقی ِ عمر-ام را به رفتن از یک مرد ِ حوصله-سر-بر به سوی ِ مردی دیگر خواهم گذراند، هرگز احساس ِ سکسی نخواهم داشت ولی با این همه هرگز دست از این تلاش هم بر نخواهم داشت. می‌توانم همه‌ی ِ آن مردان را ببینم که روبه‌روی ِ من صف بسته اند، همه‌ی ِ آن چهره‌های ِ تهی را، ردیف-ردیف از آن‌ها از این جا تا پایان ِ عمر-ام. من محکوم به نداشتن ِ احساس‌های ِ سکسی هستم، همین است و بس.»

چشم به راه ِ او ماندم تا بیش‌تر بگوید. آشکار بود که احساس ِ او این بود که این نشست ِ کانونیدن به آن چه او فعلاً نیاز داشت رسیده بود، چرا که ناگهان گفت:

«من حالا احساس ِ به‌تری دارم. چه باری که از شرّ-اش خلاص شدم!»

خلاص شدن؟ از دید ِ مشاهده‌گر ِ منطقی، او از شرّ ِ هیچ چیزی خلاص نشده بود. مشکل‌هایی که از همان آغاز هنگام ِ تلفن زدن ِ او به من بودند، مشکل‌هایی که او را تا پای ِ خودکشی برده بودند، هنوز سر ِ جای ِ خود بودند. او به راستی با کانونیدن به چه چیزی دست یافته بود؟

او از درون تغییریده بود.

گویی مشکل از جنس ِ تنهایی بود. با نخستین جابه‌جایی داشت با خود-اش حرف می‌زد، و با جابه‌جایی ِ بعدی داشت خود-اش را بد می‌نامید. سپس دل‌سردی ِ سنگین بالا آمد، و با رهایش ِ تنانه روشن شد که محکومیتی است بر این که او هرگز دوباره احساس‌های ِ سکسی نخواهد داشت. حتّا هم‌زمان که داشت این مورد ِ آخر را می‌حسّید، آن چیز داشت در تن‌اش می‌تغییرید.

در چنین زمانی شخص هنوز نمی‌تواند بداند که چه‌قدر تغییر رخ داده است. بعدها چرخه‌های ِ بسیار بیش‌تری از کانونیدن نیاز خواهد بود. ولی تغییری در هر جابه‌جایی ِ تنانه رخ می‌دهد. حتّا در همان آسوده‌گی ِ تنانه‌ی ِ ناشی از حسّیدن و تماس با آن مشکل، تغییرهایی درست در یک جای ِ عمیق ِ معیّن رخ می‌دهند.

در آغاز که او به من زنگ زده بود، احساس‌های ِ بد-اش در تمام ِ تن‌اش پراکنده بودند. کلّ ِ تن‌اش آسیب خورده بود. ولی حالا مشکل را جای‌مندیده بود و مشکل جابه‌جا شده بود. باقی ِ تن‌اش رهایش یافته بود.

کانونیدن به وقت ِ ناامیدی به داد-اش رسید. در ماه‌های ِ بعد او هم‌چنان می‌کانونید و از درون می‌تغییرید. سرانجام زنده‌گی ِ سکسی‌اش و برخی از دیگر جنبه‌های ِ دردناک ِ زنده‌گی‌اش پربار شد. تا آن زمان، او کانونیدن را در تار-و-پود ِ شیوه‌ی ِ زنده‌گی‌اش بافته بود. کانونیدن برای ِ او چیزی بیش از ابزار ِ درمانی شد، بیش از ابزاری که فقط در زمان‌های ِ بحرانی به کار آید. کانونیدن چیزی شد که هر روز به کار می‌رفت، بخشی راحت و آشنا از هستی ِ روزانه.

مردی که احساس ِ نابه‌جایی داشت

فیرِد، نامی که من به او می‌دهم، گره ِ تقریباً همیشه‌گی‌ای در شکم‌اش داشت، سفتی‌ای که هرگز کامل از بین نمی‌رفت.

گره ِ شکم برخی روزها بدتر از روزهای ِ دیگر بود. به ویژه همان روزی بد بود که فیرِد نخستین بار کانونیدن ِ کارآمدی داشت.

آن روز بد آغاز شده بود. گویا جرّ-و-بحثی با رئیس‌اش داشته است.

فیرِد مرد ِ جالبی بود که شغل‌اش در زمینه‌ی ِ مدیریت ِ فروش ِ یک شرکت ِ تولیدی بود. کار-و-بار ِ شرکت به خوبی ِ گذشته‌ها نبود. فیرِد باور داشت که می‌تواند با باز-آرایش ِ نیروهای ِ فروش این موضوع را درست‌کند، و برنامه‌ی ِ دقیقی برای ِ انجام ِ آن کار ریخته بود. این موضوع فیرِد را به احساس ِ نوآورانه‌تری در شغل‌اش رسانده بود. این برنامه دربرگیرنده‌ی ِ تغییر ِ نسبتاً بزرگی در فلسفه‌ی ِ فروش ِ عمومی ِ شرکت بود، این تغییر ِ پیش‌نهادی فیرِد را به جرّ-و-بحث با رئیس‌اش کشانده بود.

ته‌مانده‌ی ِ عاطفی ِ آن بحث در شکم ِ فیرِد نشسته بود و کلّ ِ روز همان جا مانده بود. آن روز عصر پس از کار، او همه‌ی ِ آن روی‌کردهای ِ آشنایی را که جواب نمی‌دهند آزمود.

او کوشید برای ِ خود-اش سخن‌راند:

«به خود-ات بی‌آ! تو اجازه می‌دهی چیزهای ِ کوچک تو را بیش از اندازه ناراحت سازند. خود-ات را بالاتر از آن بکش! خون‌سرد بمان!»

وقتی که خود-سخن‌رانی به پایان رسید شکم ِ فیرِد هنوز گره داشت.

او کوشید آن بحث را از نو زنده سازد، و بارها و بارها سراغ‌اش رفت:

«وقتی او این را گفت، من باید آن را می‌گفتم.»

البتّه، این کار فقط بر تنش ِ عاطفی‌اش افزود.

او این حقّه را هم آزمود که مثلاً چنین مشکلی اصلاً وجود ندارد. با خود گفت:

«اصلاً در واقع چیزی رخ نداده است که. رئیس ِ من دیدگاه‌های ِ مرا خیلی پیش از این‌ها می‌دانست، و من هم این را می‌دانستم. این بحث هیچ چیزی را تغییر نداد. فقط باعث شد این چیزها بیرون بزنند، و این موضوع باید احساس ِ خوبی هم به من بدهد. بله! من احساس ِ خوبی دارم!»

ولی شکم‌اش این حرف را باور نداشت. هنوز گره داشت.

او آنالیز را آزمود:

«او آدمی قدیمی است، دل‌بسته‌ی ِ شیوه‌های ِ قدیمی ِ انجام ِ کارها، از تغییر می‌ترسد. این، گیر ِ او است. گیر ِ من این است که در اصل از آدم‌های ِ قدیمی در جای‌گاهی بالا می‌ترسم…»

شکم ِ او پس از آن روی‌کرد هم آرام نگرفت. آنالیز ِ مشکلی شخصی شاید درست باشد، ولی این موضوع فرق دارد با این که به درون بروی و سر-راست چه‌گونه‌گی ِ موضوع را احساس کنی.

وقتی همه‌ی ِ تلاش‌های ِ فیرِد برای ِ واداشتن ِ خود به احساس ِ به‌تر شکست خورد، به می‌کده‌ای رفت و چند نوشیدنی خورد. ولی این کار هم فقط به اندازه‌ای ناچیز او را به‌تر ساخت. او هنوز هم می‌توانست همان گره را در شکم‌اش احساس کند، فقط درد-اش به خاطر ِ الکل کمی خفه شده بود.

آن شب، وقتی اثر ِ الکل پریده بود، او کانونیدن را آزمود. این کار را چند هفته پیش از من آموخته بود، ولی، تا این جا، از انجام ِ درست ِ آن ناتوان بود. حالا در لبه‌ی ِ تخت‌اش نشست و دید که می‌تواند آن کار را انجام دهد.

این، گزارش ِ خود ِ او از این رخ‌داد بود:

«من خود-ام را واداشتم که از درون خفه شوم، سخن‌رانی و روشن‌فکرانه‌گری و دیگر صداهای ِ اضافی را که در جمجمه‌ام توفانی به پا ساخته بودند خاموش ساختم (یا دست‌کم صدای‌اش را پایین آوردم). گذاشتم تا توجّه‌ام فرو رود، نه فقط به جرّ-و-بحث با رئیس‌ام بلکه برای ِ گرفتن ِ احساسی از همه‌ی ِ هزاران جزئیاتی که آن را دربرگرفته اند، همه‌ی ِ نگرانی‌های‌ام در باره‌ی ِ شغل‌ام و آینده‌ام و آن چه دارم با زنده‌گی‌ام انجام می‌دهم.»

این احساس ِ گسترده و گنگ همان چیزی است که من حسّ ِ احساسیده می‌نامم. او سپس به جست‌وجوی ِ هسته‌ی ِ حسّ ِ احساسیده پرداخت. با آن ناراحتی ِ گنگ ماند. «از خود-ام پرسیدم بدترین چیز ِ آن چی‌ست؟ به کجا بیش از همه آسیب خورده است؟»

«کوشیدم که ماهیت ِ آن را بگیرم. بسیار شگفت‌آور بود که نمی‌توانستم او را به حرف زدن با خود-ام وادارم. احساس ِ چیزی بود بیرون از جا و مکان. مثل ِ احساسی بود که شاید شما از دیدن ِ تصویری کج روی ِ دیوار بگیرید، یا کتابی که سر-و-ته در قفسه‌ی ِ کتاب قرار داده شده باشد، چیزی نه کاملاً درست.»

«چشم به راه ِ واژه‌ها ماندم و “بیرون از مکان” و “خاموش” را گرفتم، ولی وقتی بررسیدم که ببینم آیا درست بودند یا نه، دیدم درست نی‌ستند – نه کاملاً. احساس ِ بسیار نزدیک بودن داشتم، احساس ِ این که نوک ِ زبان‌ام است، همان احساسی که هنگام ِ تماشای ِ برنامه‌ی ِ اطّلاعات عمومی می‌گیرم، و می‌دانم که پاسخ را می‌دانم ولی نمی‌توانم کاملاً آن را بالا بی‌آورم.»

«هرگز پیش از آن با کانونیدن به چنان دوردست‌هایی نرسیده بودم. هرگز آن احساس ِ بدون ِ دانستن را نداشتم – حسّ ِ احساسیده‌ای که شما همیشه در باره‌ی ِ آن حرف می‌زنید. این بار می‌دانستم که آن را دارم.»

«آن گاه آن را گرفتم، واژه‌ام را گرفتم. [آن واژه] نابه‌جا بود!»

«این واژه‌ی ِ من بود. و من گره‌ام را به راستی می‌احساسیدم، جای ِ سفت ِ من از درون داشت شل می‌شد. و من بی‌درنگ، می‌دانستم.»

او نیازی نداشت که حرکتی جدا از پرسیدن انجام دهد. جابه‌جایی ِ تنانه و رهایش هم‌راه با آن واژه آمده بودند.

نابه‌جا: این واژه‌ای بود – چنان که تن‌اش آن را احساسیده بود – که توصیف‌گر ِ همه‌ی ِ کنش‌های‌اش در شغل‌اش بود: برنامه‌های ِ ساخته-و-پرداخته‌اش برای ِ باز-آرایش ِ نیروهای ِ فروش، بحث‌اش با رئیس‌اش، همه چیز. همه‌ی ِ این‌ها نابه‌جا بودند، به این خاطر که این شغل آن چیزی نبود که او به راستی می‌خواست در زنده‌گی‌اش به آن بپردازد.

او مدّت‌ها گمان‌اش بر این بوده است که از همه‌ی ِ رویاهای ِ جوانی ِ خود گذشته است، این که «بزرگ شده» است و با بلوغ دیگر عمل‌گرا شده است. ولی حالا، در آن جابه‌جایی ِ تنانه، آن احساس ِ گرهی شل‌شونده در درون، چیزی می‌دانست که با آن واژه‌ی ِ «نابه‌جا» پدیدار شده بود. او همه‌ی ِ این چیزها را با یک سیل ِ ناگهانی دانسته بود.

آن چه او دانسته بود این بود:

«دلیلی که من تا آن اندازه در باره‌ی ِ برنامه‌ی ِ باز-آرایش ناراحت شدم این بود که امیدوار بودم تا آن برنامه زنده‌گی ِ مرا درست‌کند. و البتّه، آن موضوع مرا واداشت تا کنش‌هایی احمقانه داشته باشم. آن چه زنده‌گی ِ من نیاز دارد بسیار بزرگ‌تر از آن است که آن برنامه بتواند درست‌کند. این را نمی‌دانستم و بی‌شک این موضوع سر ِ کار از من آدمی ساخت که با او بودن دش‌وار بود. انگار داشتم با این میزان ِ عاطفی ِ فراوان واکنشی می‌دادم که با آن برنامه هم‌خوان نبود. میزان ِ من برای ِ آن برنامه نابه‌جا بود، و من سر ِ کار کنش‌های ِ نابه‌جایی داشتم.»

«البتّه، یک جورهایی می‌دانستم که این برنامه را به این دلیل می‌خواهم که با آن می‌توانم احساس ِ نوآوری در شغل‌ام داشته باشم. ولی نمی‌دانستم که دارم اجازه می‌دهم آن برنامه همه‌ی ِ زنده‌گی ِ من شود، بخشی از آن که نتوانسته بودم آن را انجام دهم. جای ِ شگفتی ندارد که نمی‌توانستم در آن باره خون‌سرد باشم.»

فیرِد از آن چه که در آن برنامه سرمایه‌گذاریده بود خبر نداشت، ولی تن‌اش می‌دانست. و کلّ ِ آن چیزی که نیاز داشت این بود که از او «بپرسد».

فیرِد هرگز نمی‌توانست این موضوع را با آنالیز بفهمد، بخشی از دلیل‌اش این بود که به گمان‌اش از پیش پاسخ‌های ِ خود-اش را می‌دانست. اگر کسی از او می‌خواست که به خوبی به آن بی‌اندیشد، شاید پاسخ می‌داد که آن برنامه باعث می‌شد که احساس کند مثل ِ همان شخص ِ نوآوری است که می‌خواست باشد. و با این پاسخ ِ ساده و درست در واقع داشت خود-اش را بی‌بهره از تماس ِ مستقیمی می‌ساخت که می‌توانست با شیوه‌ی ِ واقعی ِ مشکل در تن‌اش بگیرد. هم‌چنین، فیرِد به این دلیل نمی‌توانست با آنالیز این را بفهمد که ذهن‌اش درگیر ِ فکرهایی در باره‌ی ِ جزئیات و آدم‌ها در سر ِ کار-اش بود.

فیرِد این داستان ِ کانونیدن را تنها تا عصر ِ آن روزی می‌گوید که آن سفتی در شکم‌اش رهاییده شد. مثل ِ مورد ِ فای، باید این نکته را هم دید که فیرِد هنوز مشکل‌اش را در عمل کاملاً وا نگشاییده بود. ولی حالا، سر ِ این شغل ِ ناخواسته‌اش، دست‌کم دل‌گُسَلیده بود و در باره‌ی ِ آن برنامه‌ی ِ باز-آرایش هم آسوده شده بود. بی‌شک او هم‌چنان پشتیبان ِ برنامه‌اش می‌بود چون برنامه‌ی ِ خوبی بود، با این همه می‌توانست به ایرادهای ِ دیگران گوش سپارد و در آمیختن ِ ایده‌های ِ آن‌ها با ایده‌ی ِ خود-اش آسان‌تر بگیرد.

این موضوع تنش ِ آنی ِ او در آن شغل را فرونشاند. جابه‌جایی ِ تنانه تغییرهای ِ دیگری هم به بار آورده بود. چیزی در او در باره‌ی ِ تغییر ِ زنده‌گی‌اش آزاد شده بود. خود ِ او در این باره چنین می‌گوید:

«می‌توانستم ببینم که آن شغل هرگز نمی‌توانست مرا خرسند سازد حتّا اگر برنامه‌ی ِ من یا هر تعداد برنامه‌ی ِ دیگری پذیرفته می‌شد، با این همه احساس ِ به‌تری داشتم. باید دل‌سرد می‌بودم. بی‌شک نمی‌توانم این چنین زنده‌گی‌ام را تغییر دهم. این جور نی‌ست که پیش از آن، به چنین چیزی نی‌اندیشیده باشم. ولی یک جوری، این عنصر در من که نیاز به چیز ِ دیگری دارد نیز رهاییده‌تر شد. چیزی درست آن جا درون ِ من بود، یک جور اشتها برای ِ زنده‌گی. دیگر نیازی ندارم که آن را به زور درون ِ یک تن‌بند بچپانم. نمی‌دانم چرا، ولی همان جا درون ِ من است، یک چیز ِ هیجان‌زده‌ی ِ کوچک، که می‌گوید، “ما داریم تغییر می‌کنیم!” و من هنوز اصلاً نمی‌دانم چه‌گونه. اگر یک‌سره عینی‌انگار بودم، دل‌سرد می‌شدم».

البتّه، برای ِ تغییر ِ زنده‌گی‌اش، افزون بر کانونیدن، گام‌های ِ عملی هم برداشت. و کانونیدن‌های ِ بیش‌تری هم برای ِ رویارویی با ترس‌ها و دیگر مانع‌های ِ درونی، در کنار ِ گام‌های ِ عملی در بیرون انجام داد. فیرِد در آغاز نمی‌دانست چه تغییرهای ِ درونی و بیرونی‌ای به سوی ِ او خواهند آمد. ولی از آن زمان زنده‌گی ِ سراپا-تازه‌ای رو به او گشوده شده است. گویا او توانسته است علاقه‌های ِ تازه‌اش را بدون ِ تغییر ِ شغل‌اش پی بگیرد.

ولی همان رخ‌داد برای ِ فیرِد در حکم ِ بالنده‌گی ِ بیش‌تر بود. شاید اگر آدم ِ دیگری بود شغل‌اش را تغییر داده بود. یا شاید آدم ِ دیگری فقط از همین آسوده می‌شد که دیگر نیازی نبود آن برنامه‌ی ِ باز-آرایش کاملاً به همان شکل ِ نوشته‌شده از کار درآید. کانونیدن معمولاً به سطح‌های ِ ژرف‌تری می‌انجامد، ولی گاهی آن‌ها آرام و قرار می‌گیرند و دیگر نیازی به تغییر ِ بیش‌تری ندارند. در مورد ِ فیرِد، سمت-و-سوی ِ تازه‌ای در زنده‌گی آغاز شد.

پیش از آن، اگر از او خواسته می‌شد که برچسبی توصیفی به آن شغل بزند، می‌گفت: «این شغل ِ ناامیدانه-بااهمّیت که شکم ِ مرا به گره می‌اندازد.» حالا او آن شغل را چنین می‌نامد: «شغلی که فقط بخش ِ کوچکی از من است.»

همان شغل. همان مرد، ولی مردی با چشم‌اندازی سراسر-تازه از هدف‌های‌اش در زنده‌گی، از همه فوری‌تر شغل‌اش.

دختری که از کالج می‌ترسید

زمانی که من نخستین بار ایولین را دیدم، او به گروه ِ «تغییرها» آمده بود، گروهی از آدم‌ها در شیکاگو که آغوش‌اش رو به همه باز است. آن‌ها به انجام ِ کانونیدن می‌پردازند، به هم‌دیگر گوش می‌دهند، و به شیوه‌های ِ گوناگونی به یاری ِ هم می‌پردازند.

ایولین هیچ خواسته‌ای در زنده‌گی نمی‌احساسید و هیچ هدفی نداشت. هیچ چیزی برای‌اش جالب نبود. شغل ِ پاره-وقتی داشت ولی هیچ ایده‌ای از هیچ کاری که با او هم‌خوان باشد نداشت.

احساس‌اش این بود که از او بهره‌کشی ِ سکسی شده است، بدون ِ خرسندی ِ سکسی ِ واقعی در رابطه‌هایی که داشته است. او اضافه‌وزن داشت، تار-چشم، و اندوه‌گین بود. او بی‌اندازه آرام و خاموش هم بود.

برخی از آدم‌هایی که من از آن‌ها گزارش ِ کانونیدن دارم، یا با آن‌ها کانونیدن انجام داده ام، شاید در آغاز که به توصیف ِ آن‌ها می‌پردازم کاملاً ناامید به نظر رسند. ولی کانونیدن به درون ِ شخص می‌رود و به کشف ِ چیزی پرمایه در آن جا می‌رسد. کانونیدن چنین چیزی را در خودتان و در دیگران به شما نشان خواهد داد. همین که این را ببینید، هیچ کس ناامید به نظر نخواهد رسید. در واقع، هیچ کس مثل ِ «یک تیپ» هم به نظر نخواهد رسید، چرا که این‌ها فقط جنبه‌های ِ سطحی و گذرای ِ آدم‌ها هستند.

آدم‌هایی که به «تغییرها» می‌آیند این موضوع را بارها و بارها به من نشان می‌دهند. کسی که نخست با نوع ِ معیّنی از شخصیت به چشم ِ من می‌آید – نابود-شده، ناامید، بی‌میل، حوصله-سر-بر – بعدها می‌تواند دیگرگون، پرمایه، و دل‌کش به نظر آید.

به همین شکل نخستین رو-در-رویی‌ام با ایولین را به یاد می‌آورم. زنی با نام ِ لوری هم‌واره هنگام ِ تلاش ِ او برای ِ کانونیدن به او گوش داده بود، ولی گوش دادن به ایولین دش‌وار بود. او هرگز هیچ احساسی نداشت. ایولین فقط می‌توانست در باره‌ی ِ چیزهای ِ بیرونی، وضعیت‌ها، و آدم‌های ِ دیگر حرف بزند. او از این که هیچ احساسی در درون ِ خود-اش نداشت دل‌نگران می‌شد.

پیش از آن، چند تن از درمان‌گران ِ مدرسه‌ای و باهمستانی اجتماعی کوشیده بودند که به ایولین یاری رسانند ولی گویا نتیجه‌ی ِ چندانی نداشته است. در اصل، بدون ِ زیاده‌گویی می‌توان گفت که، آن‌ها با زدن ِ برچسب ِ «ناامید» به او از او دست کشیده بودند.

لوری نمی‌خواست از ایولین دست بکشد، و از زن ِ دیگری به نام ِ نانسی کمک خواست. آن‌ها یاری‌گر ِ ایولین شدند تا ببیند که دل‌نگران بودن در باره‌ی ِ نداشتن ِ هیچ احساسی خود-اش یک احساس بود.

آن‌ها و دیگران به ایولین گوش دادند، و یاری‌گر ِ او شدند تا، چند ماه تقریباً به شکل ِ منظّم، بکانوند. به خاطر ِ این کتاب، از گروه ِ «تغییرها» خواستم تا برخی از نشست‌های‌شان را ضبط‌کنند؛ نشست ِ ایولین یکی از آن‌ها بود. ایولین این اجازه را به من داد تا نشست ِ کانونیدن ِ ویژه‌ای را بازسازم که نتیجه‌ی ِ چشم‌گیری به بار آورد.

تا پیش از زمانی که این نشست برگزار شود هم ایولین ِ دیگری ساخته شده بود. مثلاً، روشن گشته بود که او باهوش است و می‌توانست احساس‌های‌اش را با دقّت ِ یک اندیش‌مند از هم جدا سازد. همه جور چیزی در او بود، چیزهایی که برعکس ِ آن زنی بودند که در نگاه ِ نخست چنان به نظر می‌رسید. در آن نشست ِ کانونیدن ِ کلیدی، او دل‌واپس ِ دست‌آوردهای ِ آموزشی‌اش بود.

او گفت:

«حدس می‌زنم باید به کالج بروم. همه می‌گویند باید بروم، و حدس می‌زنم کار ِ خوبی است. یعنی، می‌دانم اگر می‌خواهم کار ِ جالبی انجام دهم باید بروم. ولی دقیقاً نمی‌خواهم

یک مکث، سپس:

«موضوع این است، من باید بی‌خیال ِ هر چیز ِ دیگری شوم، و شغل ِ تمام-وقتی برای ِ پرداخت ِ هزینه‌های ِ آن بی‌یابم، و – انگار، هرگز زمانی برای ِ زنده‌گی‌کردن نخواهم داشت. همه چیز سفت-و-سخت خواهد بود، و -»

او میان ِ حرف ِ خود می‌پرد. می‌داند که فقط دارد پیرامون ِ مشکل حرف می‌زند، و به تکرار ِ دلیل‌های ِ آشنایی می‌پردازد که مدّت‌ها در سر-اش بوده اند. حالا وقت ِ آن است که ساکت باشد تا بکانوند، و آرام چشم به راه بماند تا ببیند چه به سوی ِ او می‌آید.

آهی می‌کشد، و سکوت ِ بلندی در پی‌اش می‌آید. سرانجام می‌گوید:

«خب، همه‌ی ِ آن حرف‌ها در باره‌ی ِ پول درآوردن و زمان نداشتن، در واقع، اصل ِ موضوع این چیزها نی‌ستند.»

سپس می‌زند زیر ِ گریه:

«موضوع این است که ایمان ِ زیادی، یا چنین چیزی، می‌خواهد تا باور داشته باشم که می‌توانم آن بخش از خود-ام را جدّی بگیرم – منظور-ام آن بخش ِ اندیش‌مند است، می‌دانید؟ بخش ِ مغزی، بخش ِ نوآور… من می‌خواهم با آدم‌های ِ اندیش‌مند باشم، و عاشق ِ خواندن و بحثیدن و اندیشیدن در باره‌ی ِ هر چیزی هستم، ولی جدّی گرفتن ِ این بخش ِ اندیش‌مند ِ خود-ام…»

او به نخستین جابه‌جایی‌اش دست یافته است. گره از جای ِ سفتی در درون ِ او گشوده شده است، و گریه‌اش درد-نمون ِ روشنی از آن رهایی است.

مکث ِ دیگری، و سپس جابه‌جایی ِ دوم. هم‌چنان که معمولاً در کانونیدن دیده می‌شود، این رخ‌داد به معنای ِ تغییر ِ سمت-و-سو است، افزونه‌ای از سویه‌ای تازه. حرف‌های ِ آن می‌تواند برخلاف ِ چیزی باشد که پیش از آن گفته شده بود.

«خب، موضوع دقیقاً آن نی‌ست. منظور-ام جدّی گرفتن ِ آن بخش ِ اندیش‌مند است. من می‌توانستم آن کار را انجام دهم، ولی موضوع این است که، مدرسه همان چیزی است که بر سر ِ راه ِ انجام ِ آن کار است. مدرسه جلوی ِ مرا می‌گیرد که آن کار را انجام دهم. به همین دلیل مدرسه همیشه برای ِ من آن همه دردناک بوده است. انگار من به این که می‌توانم خود-ام را جدّی بگیرم به اندازه‌ای شک دارم که نیاز به آموزگاران دارم تا به من بگویند ایده‌های‌ام خوب هستند، نیاز دارم آدم‌های ِ اندیش‌مند به من بگویند “بله، تو خوب هستی، می‌توانی بی‌اندیشی”. ولی آموزگاران هرگز این کار را انجام نمی‌دهند. هیچ کس هیچ وقت این بخش از مرا اصلاً نمی‌خواست. آن‌ها همیشه مرا می‌فرستادند تا کارهای ِ پیش ِ-پا-افتاده و چیزهای ِ دیگری را انجام دهم که در فکر ِ خودشان بود، چیزهای ِ نا-اندیش‌مندانه. بنابراین، من یک جورهایی باید خود-ام را به زور به درون ِ خود-ام پس می‌راندم. بخش ِ اندیش‌مند ِ من باید همیشه پنهان می‌ماند زیرا هیچ کس آن را نمی‌خواست. انگار من نباید بیرون می‌آمدم. احساس ِ بازگشت به مدرسه چنین احساسی است. می‌دانید، احساس ِ بیرون راه ندادن ِ خود-ام.»

میان ِ هر چرخه و چرخه‌ی ِ بعدی سکوتی روی ِ نوار هست، که در این میان، او دارد می‌کانوند. وقتی در شیوه‌ی ِ مشکل‌داری ِ تن جابه‌جایی‌ای رخ می‌دهد، آن گاه دوباره حرف می‌زند. آن چه او حالا در باره‌ی ِ مشکل می‌گوید دیگر فرق دارد. او باز ساکت است، دارد می‌کانوند. ولی او فقط به کارکردن روی ِ مشکل، به شکلی که در آن باره حرف زد، نمی‌پردازد. به جای ِ آن، روی ِ حسّ ِ کلّی ِ ناراحتی می‌کانوند، تن-حسّ ِ تار-و-تیره‌‌ی ِ تازه‌ای از آن چه هنوز احساس ِ ناگشوده-ماندن دارد. به این شیوه او در بند ِ فکرها و احساس‌های ِ برآمده از مشکلی که کمی پیش‌تر گفته است نمی‌ماند.

می‌بینید که با هر جابه‌جایی ِ تنانه‌ای که رخ می‌دهد آن چیزی که گویی مشکل بر سر ِ آن است، می‌تغییرد. به همین دلیل است که کارکردن روی ِ فکرها و احساس‌هایی که کسی در گام ِ نخست در باره‌ی ِ مشکلی دارد، سودی برای ِ واگشودن ِ آن مشکل نخواهد داشت.

او دوباره می‌گرید. سپس هنوز جابه‌جایی ِ دیگری دارد:

«موضوع در واقع آن چیزی نی‌ست که آموزگاران می‌اندیشند. موضوع، این شکی است که در من است، این خودداری از بیرون آمدن و دیده شدن. این من ام. یعنی، من با انتظار ِ فراوانی به کالج خواهم رفت، و آن هم درست همان جور خواهد بود که مدرسه همیشه بود، و دوباره سر-تا-پا ناامید و آسیب‌خورده خواهم بود. من همیشه همین خواهم بود. بله، این همان احساسی است که حالا هست. همین احساس ِ… تغییری در کار نخواهد بود

آهی می‌کشد. اندکی خاموش می‌ماند. سپس جابه‌جایی ِ دیگری رخ می‌دهد:

«آها، بله، این – فقط این نی‌ست. این چیز ِ مربوط به بیرون نی‌آمدن – موضوع مدرسه نی‌ست. این چیز در همه حال هست. من در تقریباً همه چیز چنین احساسی در باره‌ی ِ خود-ام داشته ام. این چیز خیلی وقت است که آن جا بوده است…»

مکثی دیگر. او دوباره دارد به درون گوش می‌سپارد. سرانجام می‌گوید:

«بله، انگار من خود-ام را در درون نگاه می‌دارم زیرا – زیرا چیزی هست که من باید نبینم. اگر بیرون بی‌آیم، آن را خواهم دید. بله، درست است.»

او زمان ِ زیادی می‌گرید.

«نمی‌دانم آن چیز چی‌ست، ولی چیزی هست که من نباید ببینم، و اگر بیرون بی‌آیم آن را خواهم دید. نه… آدم‌ها آن را خواهند دید، و من آن را خواهم دید. پس باید چیزی نبینم یا چیزی نشنوم. و همیشه، خب، سر-در-گم بوده ام.»

او دوباره می‌گرید.

«من باید سر-در-گم بمانم و نبینم… چیزی را. و باید بیرون نی‌آیم تا آدم‌ها آن را نبینند.»

هنگامی که او داشت روی ِ حسّ ِ احساسیده‌ی ِ آن چیز می‌کانونید خاموشی ِ بلندی برقرار شد. در بازه‌ی ِ زمانی ِ بلندی از نوار چیزی جز سکوت شنیده نمی‌شود. چیز ِ ناشناخته‌ای که او نباید به آدم‌ها نشان دهد او را واداشته است که خود را در درون ِ خود در بند نگاه دارد. چیز ِ ناشناخته‌ای که در او اشتباه است، چیزی که او همیشه کوشیده است تا نبیند، و با آن رو-در-رو نشود. در تلاش برای ِ رو-در-رو نشدن با آن، اصلاً خود را از دیدن یا شنیدن ِ روشن ِ هر چیزی بازداشته است. اگرچه در نوار سکوت است، من می‌دانم که او دارد روی ِ حسّ ِ احساسیده‌ی ِ ناروشن ِ همه‌ی ِ آن چیزها می‌کانوند – کلّ ِ حسّ ِ احساسیده‌ی ِ «چیزی در باره‌ی ِ من که نباید با آن رو-در-رو شوم، که آدم‌ها نباید ببینند.»

سپس او باز می‌گرید.

«چیزی در من اشتباه است! همین است – و آدم‌ها آن را خواهند دید اگر من بیرون بی‌آیم.»

هنوز جابه‌جایی ِ دیگری هم بوده است. پس از مدّتی چنین پیش می‌رود که:

«همه چیز در همین است. احساس ِ قدیمی و بسیار عمیقی در آن جا، که چیزی بدجور در من اشتباه است. نمی‌دانم آن چیز چی‌ست… چیزی بسیار بد. پس باید مراقب باشم و بیرون نی‌آیم، زیرا آن گاه آدم‌ها آن را خواهند دید، و من هم آن را خواهم دید.»

بنابراین آن چیز چیزی بود که تن‌اش واقعاً در باره‌ی ِ رفتن به کالج می‌احساسید.

فرض کنید که او نکانونیده بود و با آن نقطه در درون‌اش تماس نیافته بود. فرض کنید که او برای ِ خود-اش بالای ِ منبر رفته بود و درس داده بود، دندان بر جگر گذاشته بود، و با وجود ِ آن شک و گمان‌های ِ درونی خود را به رفتن به کالج واداشته بود. با داشتن ِ آن احساس ِ تنانه به آن شیوه، تجربه‌ی ِ کالج می‌توانست هراس‌ناک باشد. به احتمال ِ زیاد، او هم‌چنان سدّی را بر سر ِ راه ِ خود می‌احساسید، و در آن زمان می‌گفت که این وضعیت به همان شیوه‌ای است که مدرسه همیشه بوده است. و، البتّه، درست بود، ولی تنها بخشی از حقیقتی بزرگ‌تر.

ولی هم‌اکنون او کاملاً خوب بود. آن جای ِ آسیب‌زننده‌ی ِ سنگین جای‌مندیده شده بود. باقی ِ تن‌اش رها شده بود. و دقیقاً چون احساس ِ تنانه‌اش دیگر فرق داشت، او (مانند ِ فیرِد) حالا می‌توانست گام‌های ِ کاربردی‌ای بردارد که پیش از آن دش‌وار یا نشدنی بودند، و می‌توانست آن‌ها را به شیوه‌ای تازه بردارد. آن حسّ ِ احساسیده‌ی ِ قدیمی به او اجازه نمی‌داد به کالج برود و، به گفته‌ی ِ او، «بیرون بی‌آید» – به او اجازه نمی‌داد آن «بخش ِ اندیش‌مند» را به شیوه‌ای نیرومند، سرزنده، و بی‌باک بیرون بی‌آورد. ولی آن حسّ ِ احساسیده‌ی ِ قدیمی تغییریده بود. با آن حسّ ِ تغییریده نه تنها می‌توانست با امید و انگیزه به کالج برود بلکه می‌توانست به کاری که در آن جا قرار بود انجام دهد علاقه‌مند باشد. دوره‌هایی بودند که او نمی‌توانست اجازه‌ی ِ نمایان شدن را به عشق ِ خود به اندیشیدن بدهد. ولی توانایی ِ اندیشیدن ِ نوآفرینانه‌اش بیش‌تر و بیش‌تر بیرون آمد، و او به شناخت ِ آن و تکیه بر آن رسید.

این کار فقط از این راه می‌توانست رخ دهد، از راه ِ تغییر در شیوه‌ای که کلّ ِ ارگانیسم‌اش می‌احساسید. داستان ِ ایولین نمایان‌گر ِ ویژه‌گی ِ بااهمّیتی از کانونیدن است: شما، به شکل ِ عجیبی، احساس ِ به‌تری دارید، حتّا وقتی آن چیزی که پدیدار می‌شود از دید ِ کسی که از بیرون می‌کوشد تا آنالیزی منطقی از این وضعیت داشته باشد نویدبخش نباشد.

یکی از اثرهای ِ فرآیند ِ کانونیدن بالا آوردن ِ خرده‌های ِ پنهان ِ دانش ِ شخصی تا سطح ِ باخبری ِ خودآگاه است. البتّه، این بااهمّیت‌ترین اثر ِ آن نی‌ست. جابه‌جایی ِ تنانه، یا همان تغییر در حسّ ِ احساسیده، است که قلب ِ این فرآیند است. ولی بالا-آوری ِ دانش ِ تنانه-حسّیده – یا، در اصل، همان «ترا-رسی انتقال» ِ این دانش از تن به ذهن – چیزی است که هر کانون‌گری آن را می‌تجربد. معمولاً این دانش ِ ترا-رسیده بخشی از مشکلی سفت-و-سخت به نظر می‌رسد، و شاید این انتظار از آن باشد که احساس ِ بدتری در شما بسازد. به هر شکل، حالا شما از چیز ِ بدی آگاه شده اید که پیش از آن نمی‌دانستید. منطق می‌گوید که شما باید احساس ِ بدتری داشته باشید. با این همه ندارید. شما احساس ِ به‌تری دارید.

بیش‌تر به این دلیل احساس ِ به‌تری دارید که تن‌تان احساس ِ به‌تری دارد، احساس ِ آزادتر بودن و رهایی. کلّ ِ تن به شیوه‌ای زنده است که گویی کم‌تر از پیش منقبض است. شما مشکلی را جای‌مندیده اید که پیش از آن کلّ ِ تن‌تان را به احساسی بد رسانده بود. احساس ِ آزادی ِ فوری به شما می‌فهماند که یک جابه‌جایی ِ تنانه رخ داده است. این همان تن است که به سوی ِ راه‌کاری جنبیده است.

دلیل ِ دیگری هم هست. در آغاز که مشکلی دیده می‌شود هر اندازه هم که آن مشکل هراس‌ناک یا چموش به چشم آید، کانون‌گر کم‌کم به این واقعیت خو می‌گیرد که این مشکل در خود ِ جابه‌جایی ِ بعدی می‌تواند کاملاً چیز ِ دیگری شود. هیچ چیزی که احساس ِ بدی دارد هرگز آخرین گام نخواهد بود.

ایولین، وقتی با این احساس تماس گرفت که «چیزی بسیار بد» هم‌واره در او اشتباه بوده است، به هر دو دلیل احساس ِ به‌تری داشت. از دید ِ یک مشاهده‌گر ِ آنالیزگر، چنین چیزی می‌تواند مثل ِ یک کابوس باشد: ناگهان رو-در-رویی با این حقیقت که شما از ترس ِ این که یک جور اشتباه-بودن ِ راز-آلود سرانجام دیده شود، خودتان را پنهان نگاه داشته اید. ولی ایولین احساس ِ به‌تری داشت. بی‌شک او گریست، ولی از سر ِ آسوده‌گی، و به این دلیل که بخش ِ زمین‌مانده‌ی ِ او سرانجام شنیده شده بود. گریستن معمولاً نخستین تکان ِ بخشی از خود ِ فرد است که زمان ِ درازی به بند کشیده شده بود. جابه‌جایی ِ تنانه احساس ِ خوبی در او داشت، وقتی که با آن احساس تماس گرفت. افزون بر آن، او یقین داشت که کانونیدن ِ بیش‌تر آن جای ِ سنگین را به جنبش خواهد درآورد، درست مثل ِ موردهای ِ گذشته.

هنگامی که دارید به خوبی می‌کانونید، از آمدن ِ هر احساسی خوش‌حال اید. شاید احساسی درونی را می‌شنوید که می‌گوید، «نابود شده ای!» با نرمی و فهمیده‌گی به آن می‌نگرید. می‌گویید:

«عجب، جالب است. احساس ِ نابودی. جای ِ شگفتی نی‌ست که احساس ِ در-بند بودن داشتم؛ وقتی که چنین احساسی در آن جا بوده است. چه خوب که بالا آمد. برویم ببینیم که آن احساس از کجا می‌آید.»

شما به این دلیل می‌توانید چنین روی‌کردی داشته باشید که، پیش از آن بارها، تجربیده اید که احساس‌هایی مانند ِ آن در چند دقیقه‌ی ِ کوتاه خودشان را به شکل ِ فیزیکی تغییریده و واگشوده شده اند.

چند ماه پس از نشست ِ نواری ِ ایولین، در دورهمی ِ گروهی ِ بزرگی از «تغییرها»، کم-و-بیش هشتاد نفر در اتاق بودند. داشتم نگاه‌ام را در اتاق می‌چرخاندم که زنی زیبا را با چشمانی روشن و بسیار هشیار دیدم که جایی در آن میانه نشسته بود. از خود پرسیدم، «او کی‌ست؟» «تازه‌واردی در گروه؟» سپس دیدم که ایولین است! فقط چند هفته‌ای از آخرین باری که او را دیده بودم می‌گذشت، ولی گویی چند وقتی بود که از نزدیک او را ندیده بودم. از تیزهوشی ِ روشن‌فکرانه‌اش کاملاً باخبر بودم. حتّا او در نوشته‌ای به من یاری رسانده بود. ولی هرگز چنین چیزی را ندیده بودم!

وقتی آدم‌ها می‌تغییرند، به شکل ِ فیزیکی آن تغییر را نشان می‌دهند. نخست شاید از بیرون چندان به چشم نی‌آید، مگر در آرمیده‌گی و آسوده‌گی ِ آنی ِ ناشی از جابه‌جایی ِ تنانه، گردش ِ خون ِ به‌تر و نفس کشیدن ِ عمیق‌تر. ولی در یک بازه‌ی ِ زمانی ِ بلندتر، هم‌راه با جابه‌جایی‌های ِ بسیار بر سر ِ مشکل‌های ِ گوناگون، بی‌شک این تغییر در چهره، در حالت ِ ایستادن، و در کلّ ِ تن به چشم می‌زند. و چنین چیزی می‌تواند تغییری شگفت‌آور باشد.

پس از آن، ایولین ردّ ِ احساس ِ چیزی اشتباه در خود را پی گرفت. آن چیز از سوی ِ مادر-اش به او رسیده بود. در آن هنگام بود که او توانست نگرش ِ پایه‌ای و همیشه‌گی ِ مادر-اش به خود-اش را بحسّد:

«چیزی در ایولین اشتباه است. او مثل ِ هیچ کس ِ دیگری نی‌ست.»

 ایولین با آسوده‌گی ِ بسیار و گریستن ِ بسیار به این موضوع پی برد، چرا که بخش ِ چپیده-درون ِ-خود ِ او سرانجام از این گرفته‌گی رها شد، و آن «راه‌بندان ِ احساسیده»ی ِ بزرگ جابه‌جا شد.

پی‌نوشت: ایولین به تازه‌گی پدر-مادر-اش را دید. یک روز عصر مادر-اش برای ِ شرکت در یکی از سلسله‌-درس‌گفتارهایی در مورد ِ فرزندان بیرون رفت. معلوم شد که آن درس‌گفتار در مورد ِ فرزندان ِ بااستعداد ِ بسیار استثنائی بوده است. مادر ِ ایولین با هیجان به خانه برگشته بود و می‌گفت که آن درس‌استاد دقیقاً به توصیف ِ همان چیزی پرداخته بود که ایولین در کودکی آن گونه بود. مادر-اش احساس می‌کرد که – سرانجام – توانسته بود به آن چیزی که همیشه در باره‌ی ِ ایولین عجیب به نظر می‌رسید پی ببرد.

مردی که نمی‌توانست کارکند

جورج گفت:

«من الآن کلّی مشکل دارم در به پایان رساندن ِ این کتابی که دارم می‌نویسم. دلیل‌اش این است که مجبور ام آن کار را انجام دهم. اگر مجبور نبودم، می‌توانستم. ولی این جوری، آن جا می‌نشینم و یک جورهایی گیر-افتاده ام – انگار جدا-افتاده ام. گویی نمی‌توانم ذهن‌ام را روشن‌کنم. کلّ ِ کاری که انجام می‌دهم این است که آن جا بنشینم و به بیرون ِ پنجره زل بزنم. نمی‌توانم به خود ِ نوشتن بپردازم. اگر واقعاً ایده‌ای داشته باشم، آن جا می‌نشینم و یک جورهایی به خود-ام می‌گویم، “خب، جورج، عالی است که این جا ایده‌ای داری”، و سپس احساس می‌کنم مثلاً بروم و رمانی معمّایی بخوانم.»

من گفتم:

«آن حسّ ِ تنانه‌ی ِ “گیر-افتاده”، “جدا-افتاده” – چه‌گونه چیزی است؟ روی ِ آن بکانون.»

او حدود ِ یک دقیقه ساکت بود، نشسته، با چشمانی بسته. لب گشود به گفتن ِ چیزی و سپس بازایستاد:

«یک جور احساس ِ … – نه.»

آشکار بود که او احساسی داشت و داشت می‌کوشید تا به واژه‌ها اجازه دهد که از آن برخیزند. واژه‌ها داشتند می‌آمدند، ولی وقتی او به بررسی ِ آن‌ها با آن احساس پرداخت، دقیقاً آن واژه‌های ِ درست نبودند. آن‌ها هیچ جابه‌جایی‌ای نساختند.

ناگهان، آن را به چنگ آورد: «خواری!» بارها این واژه را می‌گفت، آن را دوباره می‌آزمود و آن را می‌پسندید:

«انگار این کتاب جهان ِ واقعی نی‌ست، فقط در مغز ِ من است.»

جورج استاد ِ کالج است. در برابر ِ دانش‌جویان به این معروف است که سخت‌کوش‌تر از استادان ِ دیگر است.

حرف‌اش را این طور پی گرفت:

«این احساس ِ خواری – خب، انگار هر کاری که من هنگامی که پشت ِ میز-ام نشسته ام انجام می‌دهم چرند است. در مغز ِ من است، در فضای ِ خصوصی ِ من، به جای ِ این که آن بیرون در جهان باشد. به این دلیل چرند می‌شود. کار ِ مغزی، در آن بیرون، در آن جهانی نی‌ست که همه چیز رخ می‌دهد. همه‌اش در درون است، انگار در واقع اصلاً رخ نمی‌دهد. واقعی یا بااهمّیت نی‌ست. آن چه بااهمّیت است چیزی است که من در جهان انجام می‌دهم. آن است که واقعی است – آموزگاری در کلاس‌ها، دیدن ِ دانش‌جویان، مراقبت از خانواده‌ام…. آه، من سال‌ها چنین چیزی را داشته ام، گاه‌گاه. کار ِ مغزی هیچ است.»

من جان ِ سخن ِ او را دوباره گفتم. «پس در-مغز ِ-تو است و خواری‌آور است»، این را گفتم و سپس، «و در-جهان است و واقعی است، مراقبت از چیزها است.»

«بله. نه. خب – اوه -»

کانونیدن این جور است. طبیعت ِ مشکل با هر جابه‌جایی می‌تغییرد. شما با احساسی تماس می‌یابید و می‌گویید، «بله، همین است!» سپس چیزی زیر یا پشت یا در کنار ِ آن می‌احساسید و می‌گویید، «خب، نه، دیگر آن چیز نی‌ست.» مشکل، هنگامی که به پایان ِ آن می‌رسید، همان چیزی نی‌ست که در آغاز چنین می‌اندیشیدید. حسّ ِ احساسیده‌ی ِ مشکل می‌تغییرد.

جورج چند وقتی آرام نشست، داشت می‌کانونید. سپس گفت:

«چیز ِ دیگری هم در این جا هست. احمقانه است، متناقض‌نما است. این بودن در جهان، مراقبت از چیزها، اصلاً بخش ِ بااهمّیتی از من نی‌ست. مراقبت از چیزها، آموزگاری، پول درآوردن – این‌ها برای ِ من چیزهای ِ اصلی نی‌ستند. من همیشه این‌ها را جوری می‌چینم که بتوانم آن‌ها را از سر ِ راه بردارم، و برگردم سر ِ کار ِ نوشتن ِ کتاب‌ام. این کار معنا ندارد، دارد؟ نوشتن خواری‌آور است چون همه‌اش درون ِ مغز ِ من است، ولی با این همه کار ِ اصلی همان است، کاری که من بیش از همه دوست دارم انجام دهم.»

«وقتی می‌گویی، “کاری که من بیش از همه می‌خواهم انجام دهم”، کلّ ِ تنانه-حسّ ِ ناروشن ِ آن چی‌ست؟»

«احساس می‌کنم انگار مجبور ام این نوشتن را انجام دهم. بر زنده‌گی‌ام چیره است. اگر آن را انجام نمی‌دادم افتضاح می‌شد، هرچند این احساس ِ خواری را در باره‌ی ِ آن دارم.»

گفتم، «بسیار خوب، به همان برگرد و بگو، “خب، باشه، انجام ندادن ِ این نوشتن افتضاح می‌شد”، سپس بپرس که کلّ ِ آن حسّ ِ “افتضاح” چی‌ست.»

جورج معمولاً بدون ِ این که بگذارد حسّ ِ احساسیده‌ی ِ کلّی‌ای فرم یابد از آن احساس می‌گذشت. این جا همان جایی است که من معمولاً به یاری می‌شتابم. او می‌داند که آن چه اهمّیت دارد این است که هر احساسی را که می‌آید بپذیرد، با آن نبحثد، با درخواست‌های ِ دستوری آن را به چالش نکشاند تا آن احساس خود را روشن سازد. شما در برابر ِ آن احساس مانند ِ پدر-مادری خشم‌گین حرف نخواهید زد که می‌خواهند آن احساس به توجیه ِ خود بپردازد. شما نمی‌گویید، «منظور-ات چی‌ست که فلان-و-فلان افتضاح خواهد بود؟ این بی‌معنا است! چرا باید چنین چیزی افتضاح باشد؟» به جای ِ آن، روی‌کردتان به آن احساس به شیوه‌ای پذیرا خواهد بود.

جورج احساس‌های‌اش را می‌پذیرد، ولی این کار کافی نی‌ست. فقط تماس یافتن با احساس‌ها معمولاً تغییری در پی نخواهد داشت، فقط همان احساس بارها و بارها سر بر می‌آورد. باید اجازه داد تا حسّ ِ احساسیده‌ی ِ ناروشن ِ گسترده‌تر و پهناورتری فرم یابد.

جورج گفته بود که «افتضاح می‌شد.» ما هنوز نمی‌دانستیم در این و با این «افتضاح» چه چیزی است. برای ِ فهمیدن ِ آن، و اجازه‌ی ِ جابه‌جایی دادن به آن، کلّ ِ حسّ ِ تنانه‌ی ِ گنگ ِ همه‌ی ِ آن چه هم‌راه با «افتضاح» است باید برای ِ او می‌فُرمید.

جورج روی ِ آن حسّ ِ احساسیده و ماهیت ِ آن کانونید. سپس گفت:

«ننوشتن افتضاح می‌شود چون – اگر کار ِ کتاب‌ام را انجام ندهم یک از-کار-افتاده، یک انگل خواهم بود – خب، نه، نه دقیقاً آن…»

او بازایستاد تا بگذارد واژه‌ی ِ درست بی‌آید، و سرانجام آمد:

«یک دخترباز»

«یک دخترباز. حالا بپرس که این چی‌ست.»

«آآآ…» جورج زمان ِ زیادی ساکت نشست. سرانجام گفت:

«بله، بله، این مسیری اهریمنی است که مرا فرو می‌خورد. وای. احساس می‌کنم – احساس می‌کنم انگار انجام ندادن ِ این کار ِ جدّی، نوشتن، غیراخلاقی است.»

جورج آه ِ بسیار بلندی کشید و گفت:

«سکسی است. احساس‌اش انگار چنین چیزی است. مجبور نبودن به کار بر روی ِ نوشتن: این، سکسی است. مثل ِ همیشه سرگرم ِ آلت‌نوازی خود-ارضائی بودن، یا – صبرکن، نه، بیش‌تر مثل ِ بچّه‌ای است در حال ِ تماشای ِ عشق‌ورزی ِ بزرگ‌ترها. بله، چنین چیزی است. مثل ِ این است که آدم-بزرگ‌ها به من بگویند می‌توانم فقط آن جا به تماشا بنشینم.»

«و این کار خوب و پذیرفته است؟»

«بی‌شک! خوب است!»

حسّ ِ احساسیده‌ی ِ جورج از این وضعیت گویی اجازه‌ی ِ ایستاندن ِ نوشتن را به او داده بود. ولی سپس آن اجازه فرو خورده شد و گفت:

«یک لحظه صبرکن. در کل نمی‌دانم که این کار خوب است یا نه – خب، آآآ…، هم احساس ِ خوبی دارد و هم بد.»

«آن را جدا کن. ببین آیا می‌توانی حسّ ِ احساسیده‌ای از آن چه که بد است بگیری.» پس از اندکی گفت:

«خب، یک جور احساس ِ خالی بودن است. انگار، اگر دست از نوشتن بردارم با یک خالی ِ بزرگ روبه‌رو خواهم شد. هیچ کاری برای ِ انجام دادن نخواهم داشت مگر خواندن ِ داستان‌های ِ معمّایی. یعنی، اگر احساس ِ واداشته شدن به انجام ِ این کار ِ نوشتن نداشتم، می‌توانستم هر کاری را که می‌خواهم انجام دهم – ولی هیچ کاری برای ِ انجام دادن نمی‌یافتم.»

جورج واژه‌ای «دست‌گیره»ای یافته بود. اگر به راستی از کار رها می‌شد، «یک خالی ِ بزرگ» می‌داشت. از آن جا که چنین فضای ِ تهی‌ای هراس‌ناک است، آدم‌هایی که درون ِ خود چنین چیزی می‌یابند معمولاً به سوی ِ کار و دیگر کنش‌مندی‌های ِ وقت-پُرکنی می‌شتابند که از آن‌ها لذّتی نمی‌برند. مانند ِ فیرِد، همان مردی که گرهی در شکم‌اش داشت، آن‌ها می‌توانند برای ِ پرهیز از آن خالی بودن چنان سخت خود را پیش برانند که واقعاً به خودشان آسیب ِ فیزیکی بزنند.

کانونیدن به شما اجازه می‌دهد تا روی‌کردی با-آرامش به چنین خالی بودنی، مانند ِ هر چیز ِ دیگری، داشته باشید. چرا که یک خالی هم یک جور احساس است. به جای ِ گریختن از آن از روی ِ ترس، درست رو به آن قدم می‌زنید، و پی می‌برید که آن جا چه چیزی هست.

من به جورج انگیزه دادم تا درست همین کار را انجام دهد. از او خواستم، «با حسّ ِ تنانه‌ی ِ آن خالی باش. چه‌گونه چیزی است؟»

جورج آرام نشست، در حال ِ احساس ِ پیرامون ِ آن تهی بودن. سپس گفت:

«احساس می‌کنم انگار چیزهایی هستند که می‌خواهم انجام دهم، ولی – اجازه ندارم آن‌ها را ببینم. مثل ِ وقتی که بچّه بودم، پدر-ام کتاب‌های ِ خاصّی روی ِ تاق‌چه‌ی ِ بالایی ِ قفسه‌ی ِ کتابی داشت، و من اجازه نداشتم به آن‌ها نگاهی بی‌اندازم.»

او دوباره بازایستاد. فشاری به او نی‌آوردم. او از درون ِ این حسّ ِ «اجازه نداشتن» پرسید. پس از اندکی، نفس ِ عمیقی کشید و با صدا آن را بیرون داد، و من دانستم که چیز ِ دیگری در درون‌اش جابه‌جا شده بود. گفت:

«بله، بله، البتّه. من حالا دیگر بزرگ‌سال ام، درست است؟ می‌توانم به هر چیزی که می‌خواهم نگاهی بی‌اندازم. بی‌شک، من – یک لحظه صبرکن… چیزهایی دارند به سوی ِ من می‌آیند. بی‌شک. یک چیز که انجام می‌دادم اگر مجبور نبودم روی ِ این کتاب کارکنم – قدم می‌زدم و می‌دویدم. همیشه می‌خواستم به پیاده‌روی بروم ولی هر گاه چنین احساسی داشتم، باید می‌رفتم و به جای ِ آن پشت ِ میز-ام می‌نشستم. بله، و -»

اندکی بازایستاد تا این که چیز ِ دیگری بالا آمد:

«و کتابی در باره‌ی ِ کنترول ِ زادآوری تنظیم ِ جمعیت خواهم نوشت! خیلی وقت است که می‌خواستم چنین کاری را انجام دهم. نکته‌ای در باره‌ی ِ کنترول ِ زادآوری هست که تا کنون کسی به آن نپرداخته است، نکته‌ای واقعاً حیاتی. عاشق ِ این ام که آن کتاب را بنویسم! این کتابی که اکنون در آن گیر-افتاده ام، چیزی نی‌ست که واقعاً در باره‌اش انگیزه داشته باشم. ولی می‌توانم آن را هم به پایان برسانم، شرط می‌بندم، اگر به خود-ام اجازه دهم که آن چه را که می‌خواهم بنویسم. این کتاب ِ کنترول ِ زادآوری – وای، عالی خواهد شد!»

زمان ِ زیادی بازایستاد. سپس:

«وای، بله، حالا این به-پایان-رساندن ِ این کتاب هم دیگر مشکلی نی‌ست. بله، کاملاً احساس ِ خوبی دارد. نکته در به-پایان-رساندن ِ کتاب نبود، بلکه در مجبور نبودن برای ِ به-پایان-رساندن ِ آن بود. زیر ِ بار ِ آن احساس ِ مجبور-بودن-ولی-نتوانستن همه‌ی ِ انرژی ِ خوب ِ من در-بند بود. این همان چیزی است که من می‌فهمیدم، کاملاً، ولی توان ِ جابه‌جایی ِ آن را نداشتم. کلّ ِ زنده‌گی ِ من انگار زیر ِ آن بود. اجازه دادن به خود-ام برای ِ داشتن ِ میل‌ها و فوریت‌های ِ ممنوع، بله، فهمیدم. آزاد بودن برای ِ بازایستادن، چیزی است مثل ِ آزاد بودن برای ِ پی‌گیری ِ میل‌ها و فوریت‌ها، و چیزی است مثل ِ آزاد بودن برای ِ انجام ِ کاری که می‌خواهم، که همان نوشتن است. ولی آزاد برای ِ نوشتن، از دل ِ انرژی و میل ِ سر-راست‌ام. خب، این را همیشه می‌دانستم، ولی حالا موضوع را گرفتم.»

جورج اکنون داشت می‌آنالیزید – در اصل داشت دلیل‌تراشی ِ روشن‌فکرانه‌ای می‌آفرید تا چیزی را توضیح دهد که تن‌اش از پیش آن را واگشوده بود. نیازی به این آنالیز نبود. ولی روشن‌فکران دوست دارند سر از چیزها درآورند، و، اگر این کار در واپس‌نگری انجام شود، مشکلی ندارد. آن چه اهمّیت داشت این بود که تن‌اش نخست گام‌های ِ خود-اش را برداشت. پیش از این گام‌ها، کاری از دست ِ آنالیز-اش بر نمی‌آمد.

About the author

فرهاد سپیدفکر

View all posts

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

two + 16 =