طرح جلد کتاب ِ «کانونیدن»
کانونیدن

کانونیدن: کنش ِ درونی

فهرست ِ محتوای ِ کتاب
این نوشته بخشی از کتاب ِ «کانونیدن» است. برای ِ دست‌رسی به فهرست ِ محتوای ِ کتاب و خواندن ِ بخش‌های ِ دیگر می‌توانید به این لینک بروید.

من به هم‌راه ِ گروهی از هم‌کاران‌ام، در دانش‌گاه ِ شیکاگو و جاهای ِ دیگری در این پانزده سال ِ گذشته، به بررسی ِ پرسش‌هایی پرداخته ایم که بیش‌تر ِ روان‌درمان‌گران دوست ندارند چندان بلند از آن‌ها پرسیده شود: چرا خیلی وقت‌ها درمان موفّقیت‌آمیز نی‌ست؟ چرا خیلی وقت‌ها ایجاد ِ تغییری واقعی در زنده‌گی ِ آدم‌ها با شکست روبه‌رو می‌شود؟ در نمونه‌های ِ کم‌یابی که به راستی موفّقیتی به دست می‌آید، چی‌ست آن چه که آن دردمندان و درمان‌گران انجام می‌دهند؟ چی‌ست آن چه که بیش‌تر ِ آدم‌ها در انجام‌اش شکست می‌خورند؟

ما در جست‌وجوی ِ پاسخ به این پرسش‌ها به بررسی ِ بسیاری از فرم‌های ِ درمانی پرداختیم، از روی‌کردهای ِ کلاسیک گرفته تا روی‌کردهای ِ نوین. واقعاً به آنالیز ِ هزاران نشست ِ درمان‌گر-دردمند ِ ضبط‌شده روی ِ نوار پرداختیم. سلسله-بررسی‌های ِ ما یافته‌هایی در بر داشت، یافته‌هایی که برخی از آن‌ها با آن چه ما و بیش‌تر ِ درمان‌گران ِ حرفه‌ای ِ دیگر انتظار داشتیم بسیار فرق داشتند.

نخست، دریافتیم که دردمند ِ موفّق – یعنی، کسی که تغییر ِ واقعی و لمس‌پذیری در آزمون‌های ِ روان‌شناختی و در زنده‌گی از خود نشان داده است – می‌تواند از روی ِ نشست‌های ِ درمانی ِ ضبط‌شده خیلی آسان از دیگران جدا و شناسایی شود. آن چه این دردمندان ِ کم‌یاب در ساعت‌های ِ درمانی ِ خود انجام می‌دهند با دیگران فرق دارد. این فرق چنان آشکار است که، وقتی آن را تعریفیدیم، می‌توانستیم آن را برای ِ دانش‌جوهای ِ کارشناسی ِ جوان و بی‌تجربه روشن سازیم، و آن‌ها نیز می‌توانستند دردمندان ِ موفّق را از دیگران جدا سازند.

این فرق ِ سرنوشت‌‌ساز چی‌ست؟ ما دریافتیم که این فرق در شگرد ِ درمان‌گر نی‌ست – شگفت‌آور است که فرق‌هایی که در روش‌های ِ درمانی هستند گویی اثر ِ ناچیزی دارند. هم‌چنین این فرق در چیزی که دردمندان در باره‌اش حرف می‌زنند، نی‌ست. فرق ِ آن‌ها در چه‌گونه حرف زدن ِ آن‌ها است. و این فقط نشانه‌ی ِ بیرونی ِ آن فرق ِ بزرگ است: همان چیزی که دردمندان ِ موفّق در درون ِ خودشان انجام می‌دهند.

هدف ِ این کتاب این است که به شما بگوید آن‌ها چه کاری انجام می‌دهند و شما چه‌گونه می‌توانید آن کار را انجام دهید. این مهارت ِ کم‌یاب، این کنش ِ درونی، نه تنها در دفتر ِ روان‌درمان‌گر سودمند است، بلکه شیوه‌ای برای ِ روی‌کرد به هر مشکل یا وضعیتی است.

ما این مهارت را به شمار ِ زیادی از آدم‌هایی که در این چند سال در حوزه‌ی ِ درمان هم نبودند آموختیم. حالا که انگار هر کسی می‌تواند آن را یاد بگیرد، می‌خواهم این کتاب هم برای ِ همه خواندنی باشد. روی ِ سخن ِ این کتاب با آدم‌های ِ حرفه‌ای است، ولی نه فقط آن‌ها. بنابراین، آن را ساده می‌نویسم، و نه به شیوه‌ی ِ فنّی ِ نوشته‌های ِ فلسفی و علمی‌ام.

این مهارت که ما مشاهده‌گر و تعریف‌گر ِ آن بودیم فقط برای ِ مشکل‌ها نی‌ست. این مهارت، در میان ِ آنان که با چنین چیزی آشنا اند، سرچشمه‌ای درونی می‌شود که روزانه بارها و بارها از آن مشاوره می‌گیرند. خود ِ من هم همین حالا، در فرآیند ِ نوشتن ِ این کتاب، دارم از آن بهره می‌گیرم.

مهارتی که می‌خواهم به شما آموزش دهم کانونیدن نام دارد.

این مهارت به شما این توانایی را خواهد داد تا جایی را که زنده‌گی‌تان در آن جا گیر افتاده، در هم پیچیده، در تنگنا قرار گرفته، یا کند شده است بی‌یابید و تغییر دهید. و به شما توانایی ِ تغییر را خواهد داد – توانایی ِ زیستن از جایی ژرف‌تر از فقط اندیشه‌ها و احساس‌های‌تان.

بوده‌ای فکتی که بیش از همه در این بررسی‌های ِ پژوهشی ما را آشفته ساخت این بود که در همان دو نشست ِ درمانی ِ نخست می‌شد به شناسایی ِ دردمندانی رسید که آن کار ِ سرنوشت‌ساز را درون ِ خودشان انجام می‌دادند. ما دریافتیم که می‌توانیم با آنالیز ِ مصاحبه‌های ِ نخست، درست از همان آغاز، به پیش‌بینی ِ موفّقیت یا شکست برسیم. بر اساس ِ آنالیز ِ آماری ِ دقیقی، کم‌تر از یک-به-هزار احتمال داشت که تصادفاً به همان یافته دست یابیم.

ام‌روز دیگر می‌دانیم که چه‌گونه کانونیدن را آموزش دهیم. بنابراین این یافته به این معنا نی‌ست که برخی از آدم‌ها نمی‌توانند آن را یاد بگیرند. ولی این موضوع در زمان ِ خود-اش کشف ِ شوک‌آوری بود. این جا درمان‌گران و دردمندانی داشتیم که یک سال یا بیش‌تر جان می‌کندند. تلاش‌های ِ انسانی، امید، سرسپرده‌گی، و پول ِ زیادی در این راه گذاشته می‌شد، و ما از پیش می‌دانستیم که با شکست روبه‌رو خواهند شد.

معنای ِ این یافته این بود که روان‌درمانی به شکلی که معمولاً انجام می‌شود به دردمندان نشان نمی‌دهد که چه‌گونه باید روان‌درمانی را انجام داد. به زبان ِ دیگر، دردمندان این گونه به‌بود نمی‌یافتند. اگر آن‌ها یک جورهایی درست از همان آغاز خودشان نمی‌دانستند که چه‌گونه با آن شیوه‌ی ِ ویژه به درون ِ خودشان نزدیک شوند، به تغییر ِ عمده‌ای دست نمی‌یافتند، و فرقی نداشت خودشان یا درمان‌گرشان چه کاری انجام دهند، یا با چه شوقی و چند وقت آن کار را انجام دهند.

این یافته برعکس ِ پیش‌بینی‌های ِ من، و نیز باور ِ ذهنی ِ استوار ِ خود ِ من بود. به گمان ِ خود-ام، من گشایش ِ اندک-اندک و توانایی ِ روز-افزون ِ دردمندان برای ِ رسیدن به تماس با احساس‌های‌شان را تجربیده تجربه کرده بودم. من یقین داشتم که دردمندان در مسیر ِ به‌بودبخشی یاد می‌گیرند که روان‌درمانی را در خودشان انجام دهند، و در نیمه‌ی ِ دوم آن را کارآمدتر نیز انجام دهند. من تجربه‌های ِ زیادی از شروع ِ کار با دردمندانی داشتم که گویا در حسّیدن ِ درونی ِ خودشان بی‌دست‌وپا بودند، و، با کمک ِ مهارت‌های ِ خود ِ من به عنوان ِ درمان‌گر، و با تلاش‌های ِ آن دردمند، بسیاری از چنین دردمندانی را به واگشایی ِ موفّقیت‌آمیز ِ مشکل‌های‌شان رسانده بودم.

یکی از دلیل‌های ِ اهمّیت ِ بالای ِ انجام ِ پژوهش دقیقاً همین است که می‌تواند شما را به شگفتی رساند و به شما بگوید که باورهای ِ ذهنی‌تان اشتباه اند. اگر پژوهش همیشه آن چه را می‌یافت که انتظار اش را داشتیم، چندان سودی در انجام ِ پژوهش نبود.

حالا که به گذشته می‌نگرم می‌بینم من فقط به دردمندان ِ موفّق می‌اندیشیدم و بسیاری از دردمندانی را که شکست می‌خوردند نمی‌دیدم. البتّه حالا دیگر می‌دانیم چه‌گونه به این آدم‌ها این مهارت ِ سرنوشت‌ساز را آموزش دهیم.

پژوهش‌ها بارها و بارها به روشنی نشان داده و می‌دهند که دردمندان ِ موفّق به راستی رفته-رفته در این مهارت ِ کلیدی به‌تر می‌شوند، ولی پژوهش‌ها این را نیز نشان می‌دهند که آن‌ها درست از همان آغاز آن مهارت را تا اندازه‌ای داشتند. دیگران، آن‌هایی که شکست خوردند، اصلاً آن مهارت را نداشتند و از راه ِ فقط روان‌درمانی هرگز به آن دست نیافتند. در آن زمان ما نمی‌دانستیم چه‌گونه آن را آموزش دهیم.

بیش‌تر ِ درمان‌گران حتّا نمی‌دانند که این روی‌کرد ِ درونی ِ سرنوشت‌ساز چی‌ست، چه رسد به این که چه‌گونه می‌توانند در آموختن ِ آن به دردمندان یاری رسانند. بنابراین من به این پرسش رسیدم: آیا می‌توان این مهارت را آموزش داد؟

احساس ِ نخست ِ من، که ناشی از آموزه‌هایی بود که خود-ام در جای‌گاه ِ روان‌درمان‌گر گرفته بودم، این بود که نه، نمی‌توان آن را آموزش داد. به من آموخته بودند که باور-ام بر این باشد که فقط یک درمان‌گر ِ بسیار ساده‌لوح می‌کوشد با چند واژه به دردمند بگوید که کارکرد ِ درمان چه‌گونه است. کسی که تجربه‌ی ِ آن را نداشته باشد این واژه‌ها را نمی‌فهمد. گویی روان‌درمانی یک هنر بود، از جنس ِ رازناکی، و نه یک علم. برخی از گروه‌ها ادّعای ِ ساخت ِ شگردهایی کاملاً علمی را داشتند، ولی این‌ها فقط ادّعایی تبلیغ‌گرانه هستند. روان‌درمان‌گر ِ همه-چیز-دان و سرتاپا-یقین‌باش فقط در فیلم‌ها یافت می‌شود. البتّه، هر یک از مکتب‌های ِ درمانی ایده‌ها و شگردهای ِ خود را دارند، ولی همه‌ی ِ آن‌ها می‌دانند که اگر شگردهای‌شان جواب ندهند سر-در-گم به این دیوار و آن دیوار خواهند خورد، چیزی که بیش‌تر ِ وقت‌ها هم رخ می‌دهد. بنابراین هیچ روان‌درمان‌گر ِ جدّی‌ای به سراغ ِ چنین ادّعایی نمی‌رود که می‌تواند در قالب ِ زبان و با واژه‌ها بگوید که دقیقاً چه چیزی مایه‌ی ِ جواب دادن ِ درمان می‌شود، چه‌گونه می‌توان مایه‌ی ِ رخ دادن ِ تغییری در درون ِ یک شخص شد. فرض بر این بود که فقط خود ِ درمان می‌توانست چنین چیزی را آموزش دهد.

ولی پژوهش‌ها نشان داده بودند که درمان به آنان که از پیش چنین چیزی را نمی‌دانستند چنین چیزی را نمی‌آموخت. پژوهش‌ها این را نیز خیلی روشن نشان داده بودند که آن کنش ِ درونی ِ سرنوشت‌ساز چی‌ست. آیا حالا ساده‌لوحانه بود که به این اندیشید که شاید چنین چیزی آموختنی باشد؟

با همه‌ی ِ دو-دلی و شکّی که داشتم، تصمیم گرفتم ببینم آیا می‌توانم آن کنش ِ درونی ِ بنیادی را آموختنی سازم یا نه. با کمک ِ بسیاری از آدم‌ها، کم-کم ره‌نمودهای ِ معیّنی برای ِ انجام ِ همان کاری ساختم که آن دردمندان ِ موفّق ِ کم‌یاب خودشان یک جورهایی می‌دانستند باید چه‌گونه آن کار را انجام دهند. آن ره‌نمودها را روی شمار ِ زیادی از آدم‌ها آزمودیم و به بازبینی ِ آن‌ها پرداختیم و دوباره بارها و بارها در طول ِ چند سال آن‌ها را آزمودیم. آن دستور-کارها حالا دیگر کاملاً معیّن و آموختنی شده اند. پژوهش‌های ِ اجرا شده در چندین جا نشان داده اند که آدم‌ها می‌توانند از این راه‌ها آموزش ِ کارآمدی بگیرند و آن کنش ِ درونی را انجام دهند (بخش ِ پی‌وست را ببینید).

از آن جا که این کنش ِ درونی ِ سرنوشت‌ساز آموختنی است، و با درمان هم آموخته نمی‌شود، آدم‌ها حتماً نباید یک دردمند ِ درمانی باشند تا آن را بی‌آموزند. این بوده فکت می‌تواند انقلابی در این زمینه پدید آورد. دیگر نیازی نی‌ست که این فرآیند ِ تغییر بر دوش ِ درمان‌گران باشد. آدم‌ها می‌توانند این کار را برای ِ خودشان و با هم‌دیگر انجام دهند.

البتّه آن‌ها در برابر ِ هم در نقش ِ «درمان‌گر» یا «دکتر» یا «صاحب‌نظر» نی‌ستند، ولی در واقع، جنبه‌ی ِ صاحب‌نظری ِ یک پزشک هم هرگز با فرآیند ِ انسانی ِ تغییر ِ شخصی اصلاً جور در نی‌آمده است. مشکل‌های ِ انسانی به دلیل ِ ماهیت‌شان جوری هستند که ما هر یک به ذات عهده‌دار ِ خودمان هستیم. هیچ صاحب‌نظری نمی‌تواند مشکل‌های ِ ما را واگشاید یا به ما بگوید که چه‌گونه زنده‌گی‌ای باید داشته باشیم. بنابراین، من به هم‌راه ِ برخی دیگر کوشیده ایم به آدم‌های ِ بیش‌تر و بیش‌تری این را بی‌آموزیم که یاری‌گر ِ خود و هم‌دیگر باشند.

این کتاب به شما امکان ِ تجربه و شناسایی ِ لحظه‌ای را می‌دهد که تغییری واقعی دارد در شما رخ می‌دهد، و نیز لحظه‌ای که چنین چیزی رخ نمی‌دهد. حسّ ِ فیزیکی ِ آشکاری از تغییر دیده خواهد شد، حسّی که به محض ِ تجربه‌اش می‌توانید آن را بشناسید. ما آن را جابه‌جایی ِ تنانه می‌نامیم. آدم‌ها حتّا اگر فقط یک بار چنین تجربه‌ای داشته باشند، دیگر از سر ِ بی‌چاره‌گی سال‌ها سر-در-گم نمی‌مانند که آیا در حال ِ تغییر اند یا نه. حالا دیگر می‌توانند خودشان داور ِ خودشان باشند. معمولاً، هنگامی که کانونیدن به گروه ِ تازه‌ای آموخته می‌شود، برخی از آدم‌ها جابه‌جایی ِ تنانه‌ای را می‌تجربند؛ گامی به سوی ِ واگشایی ِ مشکلی که آن‌ها سال‌های ِ سال در مورد-اش بدون ِ هیچ تغییری با درمان‌گری حرف زده بودند. آن‌ها شوکه می‌شوند. آیا فقط همین چند دقیقه به من امکان ِ تجربه‌ی ِ تغییری را داد که بیش‌تر از کلّ ِ روان‌درمانی ِ پرهزینه‌ام بوده است؟

آدم‌ها هنوز هم درمان‌گر را به عنوان ِ یک صاحب‌نظر می‌بینند. حتّا اگر دردمندان هیچ تغییری را احساس نکنند، به گمان‌شان «دکتر» باید بداند که چه خبر است. اگر «دکتر» نظر-اش این باشد که آن‌ها باید هم‌چنان بی‌آیند، بی‌شک چنین چیزی را خواهند پذیرفت. به گمان‌شان یک چیزی «باید رخ دهد». چنان که تازه‌گی‌ها یک نفر برای ِ من نوشته بود:

«وقتی من جلوی ِ درمان‌گر-ام درآمدم که هیچ تغییری دیده نمی‌شود، به گمان ِ او همین که من یک دوست ِ پولی تا آخر ِ عمر-ام دارم خوب بود. من هرگز بر نگشتم… تا چهار سال بعد!»

هنگامی که این انقلاب ِ خود-یاری کاملاً جای‌گاه ِ خود را بی‌یابد و بیش‌تر ِ آدم‌ها این فرآیندهای ِ سودمند را یاد بگیرند و با هم انجام دهند، آیا دیگر نیازی به روان‌درمانی ِ حرفه‌ای نخواهد بود؟ به گمان ِ من نیاز به کمک ِ کارشناسی همیشه خواهد بود. ولی چنین کمکی باید به‌تر از آن چیزی باشد که آدم‌های ِ معمولی پس از پرورش یافتن در مهارت‌های ِ معیّنی می‌توانند انجام دهند. آدم‌ها خواهند دانست که چه‌گونه، بدون ِ اشتباه، بتوانند بشناسند که آیا دارد به آن‌ها کمک می‌شود یا نه.

هر کسی باید شماری از درمان‌گران را بی‌آزماید (هر بار فقط چند نشست، نه سال‌ها!) تا کمک ِ واقعی را بی‌یابد. شما می‌توانید این کار را پس از آن انجام دهید که تجربه‌ی ِ تنانه‌ی ِ بی-اشتباه‌پذیری از دیدن ِ اندکی تغییر را یاد بگیرید.

دانستن ِ این که این کنش ِ درونی ِ سرنوشت‌ساز آموختنی است، بنیان ِ روی‌کرد ِ من به درمان و نیز روی‌کرد ِ برخی از هم‌کاران‌ام را تغییر داد. هنگامی که آدم‌ها برای ِ کمک گرفتن به سوی ِ من می‌آیند، دیگر نمی‌گذارم همین جور هی حرف بزنند و حرف بزنند. و البتّه روی ِ احساس‌های‌شان هم فقط آنالیز ِ روشن‌فکرانه انجام نمی‌دهم – و هرگز نداده ام. هم‌چنین نمی‌گذارم عبارت‌های ِ یک‌سانی را هی فریاد بزنند و هی دور ِ چیزهای ِ یک‌سانی بارها و بارها بچرخند؛ کاری که در برخی از درمان‌های ِ تازه‌تر رخ می‌دهد. بسیاری از آدم‌ها می‌توانند با احساس‌ها تماس یابند – ولی پس از آن چه؟ درست است که آن‌ها «احساس ِ شهودی» دارند، ولی احساس‌ها نمی‌تغییرند.

کانونیدن گام ِ بعدی پس از تماس یافتن با احساس‌ها است؛ گونه‌ی ِ دیگری از توجّه ِ درونی به چیزی است که در نگاه ِ نخست حسّی تار و ناروشن از آن داریم. سپس روشن می‌شود و، از راه ِ حرکت‌های ِ درونی ِ معیّنی که جلوتر خواهم گفت، به شیوه‌ای تنانه می‌تغییرد.

کشف ِ بزرگ ِ دیگر این است که خود ِ این فرآیند ِ تغییر ِ واقعی احساس ِ خوبی دارد. کارکردن ِ کارآمد روی ِ مشکل ِ یک نفر احساس ِ خود-شکنجه‌گی ندارد. فرآیند ِ تغییری که ما یافته ایم برای ِ تن کاملاً طبیعی است، و به چنین شیوه‌ای در تن احساس می‌شود. آن حرکت ِ سرنوشت‌ساز گویی از زیر ِ آن جاهای ِ دردناک ِ معمول به سوی ِ حسّی تنانه می‌رود که نخست تار و ناروشن است. تجربه‌ی ِ چیزی که از آن جا می‌برآید احساس ِ آسوده‌گی و سرزنده‌گی دارد.

از دید ِ این جای ِ تازه، روش‌های ِ سنّتی ِ کارکردن روی ِ یک نفر گویی بیش‌تر درد-محور اند. آدم‌ها وارد می‌شوند و بارها و بارها عاطفه‌های ِ دردناک‌شان را می‌گویند، بدون ِ این که بدانند چه‌گونه باید نیرو و جهت‌یابی ِ مثبت ِ ذاتی و زنده‌گی-محور ِ خود ِ تن را به کار بگیرند. به این شیوه آدم‌ها همان جور که هستند می‌مانند و بارها و بارها به خودشان آسیب می‌زنند. یکی از بااهمّیت‌ترین اصل‌های ِ تازه این است که فرآیند ِ تغییر احساس ِ خوبی دارد؛ احساسی مانند ِ نفس کشیدن ِ هوای ِ تازه پس از زمانی دراز بودن در اتاقی دم‌کرده. همین که چنین چیزی نباشد، شما می‌ایستید و فقط اندکی به پشت می‌روید.

توضیح ِ این مهارت ِ سرنوشت‌ساز آسان نی‌ست. بسیاری از آدم‌ها فقط پس از کمی تمرین می‌توانند آن را انجام دهند. از سوی ِ دیگر، بسیار آسان‌تر از سال‌ها نبرد با مشکل‌های ِ قدیمی است، نبردی که سرانجام شاید با خود-فهمی ِ به‌تر ولی بدون ِ هیچ تغییری به پایان می‌رسد، شاید با احساس‌ها تماسی برقرار شود ولی ناتوان است از این که آن‌ها را وادارد تا خودشان را به حرکت درآورند، جابه‌جایند، و واگشایند.

همان اندازه که نخست برای ِ من دش‌وار بود که این یافته‌ی ِ پژوهشی را بپذیرم که درمان کاری انجام نمی‌دهد، که یافته‌های ِ پژوهشی هرگز نمی‌توانند آسیبی به شما بزنند. آن‌ها شما را رو به جلو می‌رانند. اگر درمان به شکل ِ کنونی‌اش کاری انجام نمی‌دهد، پس ما باید درمان را تغییر دهیم.

خشنودترین تغییر این است که ما بتوانیم فرآیند ِ تغییر را درون ِ جامعه به شکل ِ عمومی بسازیم و نه فقط در فرآیند ِ درمانی ِ دکتر-دردمند که هزینه‌ی ِ زیادی دارد و گاه اندک دست‌آوردی. حالا که کنش ِ درونی آموختنی است، می‌توانیم آن را نه فقط به دردمندان ِ درمانی بلکه به همه بی‌آموزانیم. ما به این رسیده ایم که می‌توان آن را در یک سیستم ِ مدرسه‌ای، در گروه‌های ِ کلیسایی، در مرکزهای ِ باهمستانی اجتماعی، و در بسیاری جاهای ِ دیگر آموخت. هر کسی می‌تواند این فرآیند ِ درونی را به کار گیرد. می‌شود به آدم‌ها هم شیوه‌های ِ بسیار معیّنی نشان داد تا از آن راه‌ها به هم‌دیگر یاری رسانند.

پیش از این که توضیح ِ این کنش ِ درونی را بی‌آغازم، می‌خواهم درخواست ِ صمیمانه‌ای از شما داشته باشم. چند-وقتی هر آن چه را که در باره‌ی ِ روان‌درمانی یا فرآیندهای ِ درون‌رونده می‌دانید کنار بگذارید. چیزی که من می‌خواهم به شما نشان دهم آن کار ِ آشنای ِ «برقراری ِ تماس با احساس‌ها» نی‌ست. همین طور، سکوت ِ محتوا-آزاد ِ مراقبه نی‌ست. چه روان‌درمان‌گر باشید، چه دردمند، و چه یک شخص ِ عادی ِ هوش‌مند، این کنش ِ درونی احتمالاً کاملاً برای‌تان ناآشنا است. تجهیزات ِ درونی‌ای که برای ِ انجام ِ این کنش نیاز اند در هر انسانی هست، ولی در بیش‌تر ِ آدم‌ها همین جور بی‌کار در گوشه‌ای افتاده اند. گویی برخی این جا و آن جا شهودی آن را به کار می‌گیرند، ولی احتمالاً هرگز از روی ِ اراده آن کار را انجام نداده اید و هرگز باخبر نبودید که چنین چیزی شدنی است. فقط تازه‌گی‌ها است که در ادبیات ِ حرفه‌ای در این باره حرف زده می‌شود.

برخی‌ها این شیوه‌ی ِ درونی را تقریباً زود یاد می‌گیرند، ولی برخی دیگر چند هفته یا چند ماه نیاز به شنیدن ِ درونی ِ بردبارانه و وصله‌پینه دارند.

About the author

فرهاد سپیدفکر

View all posts

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

15 − 4 =