طرح جلد کتاب ِ «کانونیدن»
کانونیدن

کانونیدن: آن چه تن می‌داند

فهرست ِ محتوای ِ کتاب
این نوشته بخشی از کتاب ِ «کانونیدن» است. برای ِ دست‌رسی به فهرست ِ محتوای ِ کتاب و خواندن ِ بخش‌های ِ دیگر می‌توانید به این لینک بروید.

داستان‌های ِ فصل ِ پیش نشان‌دهنده‌ی ِ دو کشف ِ اصلی‌ای است که این کتاب بر پایه‌ی ِ آن‌ها است:

نخست، این که گونه‌ای باخَبَری ِ تنانه هست که اثر ِ ژرفی بر زنده‌گی ِ ما دارد و می‌تواند در رسیدن به هدف‌های ِ شخصی یاری‌گر ِ ما باشد. به این حالت از باخبری چنان کم توجّه شده است که واژه‌های ِ از-پیش-آماده‌ای برای ِ توصیف ِ آن در دست نی‌ست، و من باید عبارت ِ خود-ام را برای ِ آن می‌ساختم: حسّ ِ احساسیده.

و دوم، این که حسّ ِ احساسیده جابه‌جا خواهد شد اگر روی‌کردتان به آن از راه ِ درستی باشد. حتّا وقتی دارید با آن تماس می‌گیرید تغییر خواهد یافت. هنگامی که حسّ ِ احساسیده‌ی‌تان از وضعیتی تغییر یابد، شما می‌تغییرید – و، بنابراین، زنده‌گی‌تان هم می‌تغییرد.

بی‌آیید جزئی‌تر به بررسی ِ این دو گزاره بپردازیم.

نخست، می‌خواهم یقین یابم که شما می‌دانید حسّ ِ احساسیده چی‌ست.

حسّ ِ احساسیده تجربه‌ای ذهنی نی‌ست، بلکه تجربه‌ای فیزیکی است. فیزیکی. باخبری ِ تنانه‌ای از یک وضعیت یا شخص یا روی‌داد. هاله‌ای درونی که دربرگیرنده‌ی ِ همه‌ی ِ چیزهایی است که شما در باره‌ی ِ موضوع ِ خاصّی در زمان ِ خاصّی می‌احساسید و می‌دانید – دربرگیرنده‌ی ِ آن است و همه‌ی ِ آن را یک‌جا با شما در میان می‌گذارد، نه پاره-پاره. می‌توانید مثل ِ یک مزه هم به آن بنگرید، یا یک تار ِ موسیقایی ِ عالی که شما را به احساسیدن ِ برخوردی نیرومند می‌وادارد، یک احساس ِ ناروشن ِ رُند-شده‌ی ِ بزرگ.

حسّ ِ احساسیده به فرم ِ اندیشه‌ها یا واژه‌ها یا دیگر واحدهای ِ جداگانه به سوی ِ شما نمی‌آید، بلکه به شکل ِ احساس ِ تنانه‌ی ِ یگانه‌ای (اگرچه معمولاً سر-در-گم-ساز و بسیار پیچیده) می‌آید.

از آن جا که حسّ ِ احساسیده خود را به شکل ِ واژه‌ها در میان نمی‌گذارد، توصیف ِ آن به شکل ِ واژه‌ها آسان نی‌ست. این حس سطح ِ بسیار ژرف و ناآشنایی از باخبری است که روان‌درمان‌گران (هم‌راه با تقریباً هر کس ِ دیگری) معمولاً به آن پی نبرده اند.

بگذارید این حس را به‌تر نشان دهم. دو آدم را در نظر بگیرید که بازی‌گر ِ نقش ِ بزرگی در زنده‌گی‌تان هستند. هر دو آدمی که می‌خواهید. من آن‌ها را در این جا جاناتان و هلن می‌نامم، ولی شما نام ِ آدم‌های ِ خودتان را بگذارید.

بگذارید ذهن‌تان بین ِ این دو آدم بپرد و برگردد. حواس‌تان به هاله‌ی ِ درونی‌ای باشد که وقتی می‌گذارید تا توجّه‌تان روی ِ جاناتان برود گویی جان می‌گیرد، حسّ ِ «همه چیز در باره‌ی ِ جاناتان». حواس‌تان به هاله‌ی ِ کاملاً دیگرگون ِ هلن باشد.

هاله‌ی ِ درونی‌ای که هنگام ِ اندیشیدن به هر کسی بالا می‌آید برساخته از پاره‌های ِ گسسته‌ای از داده‌ها نی‌ست که خودآگاهانه در ذهن‌تان به هم بی‌افزایید. این جور نی‌ست که شما در اندیشیدن به هلن فهرستی از همه‌ی ِ صفت‌های ِ فیزیکی و شخصی ِ او را یک-به-یک با زحمت بسازید. این گونه نمی‌اندیشید که، «اوه بله، هلن: او ۱۶۷ سانت قد دارد، موی ِ بلوند و چشمان ِ قهوه‌ای و خال ِ کوچکی نزدیک ِ گوش‌اش دارد، با صدای ِ بلند حرف می‌زند، به آسانی ناراحت می‌شود، دوست دارد نمایش‌نامه‌نویس شود، غذای ِ چینی دوست دارد، باید وزن کم‌کند….» هم‌چنین فهرستی از همه‌ی ِ جزئیات ِ رابطه‌ی‌تان با او نمی‌سازید.

بی‌شک میلیون‌ها تکّه از چنین پاره-داده‌هایی هستند که هلن را جوری که شما او را می‌شناسید می‌توصیفند، ولی این میلیون‌ها پاره یکی-یکی به فرم ِ اندیشه‌هایی جدا به شما داده نمی‌شوند. به جای ِ آن، همه‌ی ِ این‌ها یک‌جا به فرم ِ حسّ ِ احساسیده به شما داده می‌شوند. حسّ ِ «همه چیز در باره‌ی ِ هلن» – از جمله هر یک از آن هزاران پاره-داده‌ای که شما در طول ِ سال‌ها دیده اید، احساسیده اید، زیسته اید، و انباریده اید – همه‌گی یک‌جا، به فرم ِ هاله‌ی ِ بزرگ ِ یگانه‌ای که در تن‌تان حس می‌شود، رو به شما می‌آید.

حسّ ِ «همه چیز در باره‌ی ِ جاناتان» هم به همین شیوه رو به شما می‌آید. پرونده‌ی ِ بزرگی از داده‌ها است: این که قیافه‌ی ِ جاناتان چه‌گونه است، چه‌گونه حرف می‌زند، شما و او چه‌گونه نخست هم‌دیگر را دیدید، چه نیازی به او دارید، آن چه او دی‌روز گفت، و آن چه شما در پاسخ گفتید. حجم ِ این اطّلاعات سرسام‌آور است – با این همه یک جوری، هنگامی که به جاناتان می‌اندیشید، همه‌ی ِ آن احساس‌ها و بوده‌های ِ فکت‌های ِ مربوط یک‌جا به سوی ِ شما می‌آیند.

همه‌ی ِ آن هزاران تکّه‌ی ِ اطّلاعات کجا انبار می‌شوند؟ نه در ذهن‌تان، بلکه در تن‌تان. تن رایانه‌ای زیست‌شناختی است،(۱) که این مجموعه‌های ِ کلان‌داده را می‌سازد و هر گاه که آن‌ها را فراخوانید یا هر گاه که در اثر ِ روی‌دادی بیرونی فراخوانده شوند بی‌درنگ به دست ِ شما می‌رساند. اندیشه‌ی ِ شما توانایی ِ نگاه‌داری از همه‌ی ِ این دانش‌ها، یا رساندن ِ آن‌ها با چنان سرعتی را ندارد. اگر بخواهید فهرستی از همه‌ی ِ چیزهایی که در باره‌ی ِ هلن و رابطه‌های‌تان با او می‌دانید بسازید همه‌ی ِ سال‌های ِ باقی‌مانده از زنده‌گی‌تان را باید بدهید. ولی، تن‌تان «همه چیز در باره‌ی ِ هلن» را به فرم ِ یک تجربه‌ی ِ بزرگ، پرمایه، و پیچیده‌ای از بازشناخت، یک حسّ ِ احساسیده‌ی ِ کلّی به دست ِ شما می‌رساند.

برای ِ به‌تر نشان دادن ِ این نکته، به واکنش‌های ِ خودتان هنگام ِ حرف زدن با هلن، و سپس هنگام ِ حرف زدن با جاناتان بی‌اندیشید. از درون می‌تغییرید – درست است؟ می‌توانید این فرق را درون ِ خودتان بحسّید. اگر وقتی دارید خصوصی با هلن حرف می‌زنید، ناگهان جاناتان وارد ِ اتاق شود، می‌توانید خودتان را احساس کنید که دیگرگون می‌شوید. حسّ ِ احساسیده‌ی‌تان از جاناتان هم حالا این جا است، در کنار ِ حسّ ِ احساسیده‌ی‌تان از هلن.

این تغییرها در درون ِ شما از اندیشیدن نمی‌آیند. شما این جور نمی‌اندیشید که، «اوه بله، این هلن است: با او باید فلان رفتار و فلان رفتار را داشته باشم.» اندیشیدن ِ اندکی در میان است. از خودتان بپرسید، «چرا من با هلن به این شیوه و با جاناتان به آن شیوه می‌رفتارم؟» پاسخ‌ها در ذهن‌تان نی‌ستند. فقط تن‌تان می‌داند.

حواس‌تان باشد که حسّ ِ احساسیده یک جور عاطفه نی‌ست. پیکرپاره‌های ِ اجزاء ِ عاطفی در خود دارد، البتّه در کنار ِ پیکرپاره‌های ِ بوده‌ای فکتی. ولی بزرگ‌تر و پیچیده‌تر از هر عاطفه‌ی ِ جداگانه‌ای است – و توصیف ِ آن به زبان ِ واژه‌ها بسیار دش‌وارتر است.

مثلاً، حسّ ِ احساسیده‌ی‌تان از هلن احتمالاً دربرگیرنده‌ی ِ شمار ِ زیادی از عاطفه‌هایی است که در زمان‌های ِ گوناگونی که با او بوده اید احساسیده اید. شاید برخی از این عاطفه‌ها در این ساعت از رابطه‌ی‌تان چیره باشند. بی‌آیید فرض بگیریم که هم‌اکنون عاطفه‌ی ِ چیره خشم است. شما و او شب ِ گذشته پرخاش ِ تلخی با هم داشتید، و حالا وقتی به او می‌اندیشید نخستین واژه‌ای که به ذهن‌تان می‌رسد «خشم» است. با این همه آن عاطفه حسّ ِ احساسیده نی‌ست – «همه چیز در باره‌ی ِ هلن» نی‌ست.

عاطفه معمولاً تند و تیز و روشن احساس می‌شود، و معمولاً با برچسب ِ دم‌ِدستی‌ای می‌آید که با آن برچسب می‌توانید به توصیف ِ آن بپردازید: «خشم»، «ترس»، «عشق»، و از این دست. حسّ ِ احساسیده، که گسترده‌تر و پیچیده‌تر است، تقریباً همیشه ناروشن است – دست‌کم تا زمانی که روی ِ آن بکانونید – و تقریباً هرگز با برچسبی دمِ‌دست نمی‌آید.

برای ِ نشان دادن ِ این موضوع، بی‌آیید فرض بگیریم که مشکلی در رابطه‌ی‌تان با جاناتان هست. اگر از شما خواسته شود توصیف‌گر ِ این مشکل باشید، شاید بگویید:

«وقتی با او هستم تنش دارم. وقتی با هلن هستم، احساس می‌کنم انگار خود ِ “طبیعی”ام زنده و آزاد است، ولی وقتی با جاناتان هستم، ناآسوده و در-تنش ام.»

این تنش در جایی از «همه چیز در باره‌ی ِ جاناتان» می‌برخیزد. آدم‌هایی که چیزی در باره‌ی ِ کانونیدن نمی‌دانند احتمالاً، بارها و بارها، فقط از این تنش باخبر اند. آن‌ها هرگز از حسّ ِ احساسیده‌ی‌شان مشاوره نمی‌گیرند، از این حسّ ِ «همه چیز در باره‌ی ِ جاناتان»، یا شاید حسّ ِ اندکی ناگسترده‌تر از آن، یعنی «همه چیز در باره‌ی ِ این احساس ِ عجیبی که با جاناتان می‌گیرم.» واژه‌ی ِ «در-تنش» شاید به‌ترین توصیف ِ تک‌واژه‌ای ِ این احساس باشد، ولی «در-تنش» تنها نوک ِ این کوه ِ یخ است. «در-تنش» شاید چیره‌ترین عاطفه در لحظه‌ای خاص باشد، ولی زیر ِ آن و پشت ِ آن چیزی بسیار بزرگ و گنگ خوابیده است.

شما می‌توانید آن چیز ِ بسیار بزرگ و گنگ را با تن‌تان احساس کنید ولی نمی‌توانید با ذهن‌تان آن را بِلَمسید. ذهن‌تان به اعتراض می‌گوید:

«من نمی‌خواهم هر بار که با جاناتان هستم به کرختی بی‌افتم! می‌خواهم آسوده، درخشان، و طبیعی باشم. چرا نمی‌توانم چنین باشم؟ چرا؟»

ولی هیچ پاسخی در ذهن‌تان نی‌ست. اگر ذهن‌تان این پاسخ‌ها را می‌دانست یا کنترولی بر این وضعیت داشت، احتمالاً می‌توانستید از فرآیندهای ِ منطقی و با نیروی ِ اراده از پس ِ این دش‌واری برآیید. می‌توانستید به راهی برای ِ واگشایی ِ این مشکل بی‌اندیشید. ولی آشکار است که این کار نشدنی است. ذهن‌تان هر اندازه هم که لب به اعتراض گشاید، هر اندازه سخت‌کوشانه هم که بی‌اندیشید، باز هر گاه با جاناتان باشید همان تنش خود را وادار به احساسیده شدن در درون ِ شما می‌دارد. تن‌تان است که این تنش را، در واکنش به حضور ِ جاناتان، می‌سازد. این واکنش ذهن ِ اندیش‌مند ِ شما را تقریباً سراپا دور می‌زند. ولی وقتی اجازه می‌دهید تا این حسّ ِ احساسیده بِفُرمَد، آن گاه می‌توانید با چیزی کارکنید که فراتر از توان ِ فهم ِ شما است. اگر با گذر از گام‌های ِ معیّنی که به شما نشان خواهم داد در برابر ِ این حسّ ِ احساسیده حضور یابید، این حس جابه‌جا خواهد شد.

این دقیقاً همان چیزی است که به خاطر-اش این کتاب نوشته شده است. حتماً باید از مسیر ِ کاملاً دیگری به سوی ِ حس‌های ِ احساسیده‌ی‌مان برویم – مسیر ِ ویژه‌ای از درون ِ تن که من آن را کانونیدن می‌نامم. با روی‌کرد به این شیوه، می‌توانیم اجازه دهیم که حسّ ِ احساسیده‌ای فرم و تغییر یابد.

بخش ِ زیادی از آن چه برای ِ راه‌نمایی ِ عاطفی و روان‌درمانی در گذشته‌ی‌مان گذشته است پوچ و بی‌هوده بوده است. مشاوران کوشیده اند تا ما را به آنالیز ِ منطقی ِ احساس‌های‌مان وادارند، یا بارها و بارها با آن‌ها «رو-در-رو» سازند.

بی‌آیید باز هم نگاهی بی‌اندازیم به همان مشکل ِ فرضی در رابطه‌های‌تان با جاناتان، و بی‌آیید نگاهی هم داشته باشیم بر رایج‌ترین راه‌های ِ روی‌کرد به چنین مشکلی (همه‌ی ِ این روی‌کردهای ِ رایج، شوربختانه، بی‌هوده هستند).

کوچک‌شماری ِ مشکل

شما می‌کوشید تا به خودتان بباورانید که این مشکل وجود ندارد یا بیش از آن ناچیز است که بخواهید نگران‌اش باشید. به خودتان می‌گویید:

«اهمّیتی ندارد. چیزی نی‌ست. نباید بگذارم چنین چیزهای ِ احمقانه و کوچکی مرا آزار دهند.»

آیا این کار چیزی را می‌تغییرد؟ نه. بار ِ دیگر که جاناتان را می‌بینید، آن مشکل ِ «ناچیز» دقیقاً به همان بزرگی‌ای است که همیشه بوده است.

آنالیز

خیلی جدّی نتیجه می‌گیرید که، «دلیل‌اش باید این باشد که جاناتان مرا یاد ِ پدر-ام می‌اندازد»:

«من همیشه از پدر-ام می‌ترسیدم. او به خود-اش بسیار یقین داشت. جاناتان هم این جور است. حتماً، حتماً، باید این طور باشد….»

آنالیز شاید درست باشد، شاید هم نه. ولی در هر حال هیچ کاری برای ِ تغییر ِ آن احساس انجام نمی‌دهد. می‌توانید دیوانه‌وار کلّ ِ زمانی را که با جاناتان هستید به آنالیز بپردازید، ولی اگر آن احساس آن جا در شکم‌تان با ناراحتی‌ها و تنش‌های ِ ناگفتنی‌اش باشد، این رابطه آسان‌تر از آن چه آخرین بار بود پیش نخواهد رفت.

«سرکوب» ِ احساس

با امیدواری به خود می‌گویید:

«من فقط دندان‌های‌ام را به هم خواهم فشرد، در برابر ِ آن خواهم ایستاد، و از درون ِ آن پیش خواهم رفت. آن را نادیده خواهم گرفت. اجازه نخواهم داد مرا فرا گیرد!»

ولی سودی نخواهد داشت، خواهد داشت؟ اگر چیزی شما را فرا گیرد، هم‌چنان شما را خواهد گرفت تا زمانی که تغییری بنیادین رخ دهد.

سخن‌راندن برای ِ خودتان

با درشتی به خودتان می‌گویید:

«حالا خوب ببین. وقت‌اش است که خود-ات را جمع-و-جور کنی و این چیز ِ بی‌معنا را بازایستانی. تو دیگر بچّه نی‌ستی، درست است؟ پس مثل ِ یک بزرگ‌سال رفتار کن! هیچ دلیلی در این جهان نی‌ست که چرا باید جاناتان در تو احساس ِ ناراحتی بسازد….»

نه. این هم جواب نخواهد داد.

غرق شدن در احساس

شما غرق ِ آن عاطفه می‌شوید، با این امید که این بار فقط احساسیدن ِ دوباره‌ی ِ آن به تغییر ِ آن خواهد انجامید.

«بله، هنگامی که او به حرف زدن در باره‌ی ِ زنده‌گی ِ سکسی ِ من پرداخت، زمان ِ بدی بود. من مثل ِ یک مترسک فقط آن جا نشسته بودم. من احمق ام. وای، این افتضاح است! احساس ِ یک حشره‌ی ِ له‌شده را دارم….»

هنگامی که غرق ِ این احساس ِ نا-تغییریده می‌شوید، احساسی که در شما پدید می‌آورد به همان بدی است که آخرین بار بود.

این روی‌کردها جواب نخواهند داد چرا که آن‌ها با آن جایی که ناراحتی از درون ِ آن بر می‌خیزد تماس نمی‌یابند و آن را نمی‌تغییرند. آن جا در تن است. فیزیکی است. اگر بخواهید آن را تغییر دهید، باید با فرآیند ِ تغییری آشنا شوید که آن هم فیزیکی است. آن فرآیند کانونیدن است.

بخش ِ دوم ِ این کتاب به آموزش ِ چه‌گونه‌گی ِ کانونیدن می‌پردازد. آموزش ِ آن را این جا نخواهم آغازید. اکنون، فقط می‌خواهم توصیف ِ ویژه‌گی‌های ِ حسّ ِ احساسیده را به پایان برسانم.

جالب‌ترین ویژه‌گی ِ آن این حقیقت است که حسّ ِ احساسیده، وقتی به خوبی روی آن می‌کانونید، توان ِ تغییر دارد.

شما می‌توانید به راستی این تغییری را که دارد در تن‌تان رخ می‌دهد احساس کنید. حسّ ِ فیزیکی ِ آشکاری از چیزی است که دارد می‌جنبد یا جابه‌جا می‌شود. هم‌واره حسّی خوش‌آیند است: احساس ِ چیزی که نا-گیر-افتاده یا نا-انباشته می‌شود.

به‌ترین توصیفی که می‌توانم برای‌تان داشته باشم از تجربه‌ی ِ انسانی‌ای است که برای ِ همه آشنا است: احساس ِ عجیب ِ دانستن ِ این که چیزی را فراموشیده اید ولی نمی‌دانید آن چیز چی‌ست. بی‌شک چنین چیزی بارها برای‌تان رخ داده است. مثلاً، شما در آستانه‌ی ِ سفری هوایی هستید تا خانواده یا دوستان‌تان را ببینید. در حالی سوار ِ هواپیما می‌شوید که فکر ِ کوچک و سرزنش‌گرانه‌ای هی در سرتان می‌چرخد: چیزی را فراموشیده ای. هواپیما بلند می‌شود. شما به بیرون ِ پنجره زل می‌زنید، چیزهای ِ گوناگونی دارند از ذهن‌تان می‌گذرند، و در جست‌وجوی ِ آن تکّه‌ی ِ کوچک و گریزپای ِ دانش هستید. چه چیزی را فراموشیدم؟ چه بود آن چیز؟

شما از حسّ ِ احساسیده‌ی ِ وضعیتی نا-واگشوده به دردسر افتادید، چیزی بی‌انجام مانده است، چیزی جا مانده است. حواس‌تان باشد که هیچ داده‌ی ِ بوده‌ای فکت‌محوری در دست ندارید. فقط هاله‌ای درونی، مزه‌ای درونی، دارید. تن‌تان می‌داند ولی شما نمی‌دانید.

شاید بکوشید با آوردن ِ برهان آن را کنار زنید، بکوشید روشن‌فکرانه آن را سرکوبید یا بر فراز ِ آن قرار گیرید – همان روش ِ کوچک‌شماری ِ آن. با خود می‌گویید: نه، نخواهم گذاشت مرا بی‌آزارد و سفر-ام را به تلخی کشاند.

ولی، این کار جواب نمی‌دهد. آن احساس هنوز آن جا است.

آه می‌کشید و دوباره زیر و روی ِ ذهن‌تان را می‌گردید. احتمالی را می‌یابید:

«مهمانی ِ هلن! فراموش کردم به هلن بگویم که نمی‌توانم به مهمانی‌اش بی‌آیم!»

این ایده مایه‌ی ِ خرسندی ِ آن احساس نمی‌شود. کاملاً درست است که شما فراموشیده اید به هلن بگویید که به مهمانی‌اش نمی‌رسید، ولی تن‌تان می‌داند که این همان چیزی نی‌ست که از صبح دارد در گوش‌تان زنگ می‌زند. هنوز نمی‌دانید چه چیزی را فراموشیدید، و هنوز آن ناراحتی ِ بی‌واژه را می‌احساسید. تن‌تان می‌داند چیز ِ دیگری را فراموشیده اید، و می‌داند که آن چیز چی‌ست. از همین رو است که می‌توانید بگویید موضوع مهمانی ِ هلن نی‌ست.

برخی لحظه‌ها حسّ ِ احساسیده‌ی ِ آن چیز چنان گنگ می‌شود که تقریباً گویی ناپدید شده است، ولی در دیگر لحظه‌ها چنان نیرومند وارد می‌شود که احساس‌تان این است که تقریباً می‌دانید. سپس ناگهان، از درون ِ این حسّ ِ احساسیده، چیزی بیرون می‌پاشد:

«عکس‌ها! فراموش کردم عکس‌هایی را که می‌خواستم به چارلی نشان دهم بسته‌بندی کنم!»

به هدف زده اید، و این کنش ِ به-هدف-زدن به شما حسّی از آسوده‌گی ِ فیزیکی ِ ناگهانی می‌دهد. جایی در تن‌تان، چیزی رها می‌شود، چیز ِ سفتی آزاد می‌شود. در همه‌ی ِ وجودتان این را می‌احساسید: واووو!

احساس ِ خوبی دارد. شاید در باره‌ی ِ آن عکس‌ها احساس ِ بدی داشته باشید ولی خود ِ این گام احساس ِ خوبی دارد. این یکی از ویژه‌گی‌های ِ کلیدی ِ جابه‌جایی در حسّی احساسیده است: همیشه آن آسوده‌گی را دارد و گاه حسّ ِ بسیار زیبایی از رهایش ِ تنانه. احساس‌اش جوری است که گویی پس از نگه‌داشتن ِ نفس‌تان آن را بیرون می‌دهید. می‌توانید تنشی را که از تن‌تان بیرون کشیده می‌شود احساس کنید.

هیچ واژه‌ای در زبان نی‌ست که توصیف‌گر ِ حسّ ِ احساسیده و جابه‌جایی‌های ِ فیزیکی‌اش باشد. بنابراین، باید نامی به آن احساس ِ ناگیرافتاده-درون ِ-آیان بدهم. من آن را جابه‌جایی ِ تنانه می‌نامم.

همه رخ دادن ِ این جابه‌جایی را در شکم نمی‌احساسند. شاید جوری باشد که گویی در سراسر ِ تن رخ می‌دهد، یا شاید هم‌چون شُل‌شدنی در قفسه‌ی ِ سینه احساس شود، یا شاید شُلی و آرامشی در گلویی سفت باشد. بیش‌تر به این دلیل آن را جابه‌جایی ِ تنانه می‌نامم که بگویم در ذهن رخ نمی‌دهد. همیشه، یک جور حسّ ِ فیزیکی است. هنگامی که در کس ِ دیگری رخ می‌دهد معمولاً می‌توانید آن را ببینید و بشنوید. شاید آه ِ شنیدنی و بلندی از سر ِ آسوده‌گی باشد، یا شل‌شدن ِ ناگهانی در چهره‌ی ِ فرورفته‌ی ِ کسی، یا آرامشی سریع و راحت در حالت ِ کسی.

جابه‌جایی در حسّ ِ احساسیده چنین چیزی است. البتّه، مثالی که من زدم – فراموشی ِ چیزی در سفر – مثال ِ ناچیزی است. ولی بی‌شک مشکل‌هایی در زنده‌گی‌تان هستند که آن‌ها را ناچیز نمی‌بینید. جاهای ِ گیر-افتاده‌ای در درون‌تان که بخش‌هایی از زنده‌گی‌تان را به تباهی می‌کشند، راه‌هایی که در آن‌ها احساس ِ در-تله-افتادن و درمانده‌گی دارید. در همه‌ی ِ این نمونه‌ها، درست مانند ِ آن عکس‌های ِ فراموشیده، تن‌تان چیزهای ِ زیادی می‌داند که خودتان نمی‌دانید، به اندازه‌ای زیاد که حتّا نمی‌توانید از آن سر درآورید.

هیچ کس نمی‌تواند، روشن‌فکرانه، از همه‌ی ِ ریزه‌کاری‌های ِ مشکلی شخصی سر درآورد. هیچ درمان‌گری نمی‌تواند. شما هم نمی‌توانید – نه برای ِ کسی دیگر نه برای ِ خودتان. این ریزه‌کاری‌ها در تن‌تان هستند. راه ِ دست‌یابی به آن‌ها کانونیدن است.

وقتی این کار را انجام دهید، هم‌چنان که دیدیم، جابه‌جایی‌ای رخ می‌دهد که احساسی فیزیکی دارد. چرا چنین چیزی رخ می‌دهد؟ آن احساس ِ عجیب ِ رهایش از کجا می‌آید؟

از دو سرچشمه می‌آید:

نخست، دانش ِ پیش-از-این-پنهان حالا دیگر در دست‌رس ِ ذهن ِ خود-آگاه‌تان است. شاید بتوانید از آن در برنامه‌ی ِ اجرایی ِ منطقی‌ای برای ِ گشودن ِ مشکل بهره گیرید. این موضوع بی‌شک می‌تواند به احساس ِ آسوده‌گی بی‌انجامد:

«بله، البتّه! این همان جایی است که گرفتاری پیش آمده است… . این همان سمت-و-سویی است که باید بروم!»

دومین سرچشمه‌ی ِ آن احساس ِ «نا-انباشته‌گی» بااهمّیت‌تر است. حتّا اگر نتوانید کاربرد ِ فوری و سر-راستی از آن دانش ِ پیش-از-این-پنهان داشته باشید، جابه‌جایی ِ تنانه تمام ِ تن‌تان را دیگرگون می‌سازد.

آن عکس‌ها را باز هم در نظر بگیرید. آن بوده‌ی ِ فکت ِ پیش-از-این-پوشیده، یعنی «من عکس‌ها را فراموشیدم»، از آن جور بوده‌ها نبود که بتوان در برنامه‌ی ِ اجرایی ِ منطقی‌ای بی‌درنگ به کار گرفت. آن بوده آن گاه به سوی ِ شما آمد که سوار ِ هواپیما بودید. کاری از دست‌تان بر نمی‌آمد. با این همه،‌ حسّ ِ احساسیده‌ی‌تان از سفرتان حالا دیگر تغییریده بود. شما تغییریده بودید.

و در مورد ِ مشکل‌های ِ شخصی ِ بااهمّیت‌تر هم چنین است.

می‌توانید تغییری را که دارد درون‌تان رخ می‌دهد احساس کنید.

About the author

فرهاد سپیدفکر

View all posts

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

three × three =