بیست و پنج سال ِ پیش که کانونیدن هنوز تازه بود، یکی از همکارانام در دانشگاه از این حرف جا خورد که گفتم «ناخودآگاه همان تن است». ولی حالا دیگر پایفشاری بر تن به عنوان ِ سرچشمهی ِ اطّلاعات و نوآفرینی چیز ِ تازهای نیست. با این همه، این که دقیقاً چهگونه میتوان به این سرچشمه دست یافت هنوز چندان شناختهشده نیست. فقط با کمک ِ باهمستان ِ جامعهی ِ کانونیدن میتوان دستور-کارهای ِ رشد-یافته و آزمودهای یافت برای ِ دسترسی ِ مستقیم به این دانش ِ جاسازیده و گامهای ِ تازهای که از آن بر میخیزد.
امروزه زیست ِ آدمها در فاصلههای ِ گوناگونی از این سرچشمهی ِ تنانه است. به درمانگران میگویم: وقتی کارسپارانتان مراجعهایتان چیز ِ بااهمّیتی میگویند، دستتان را میان ِ شکم و سینهی ِ خودتان قرار دهید و از آنها بپرسید: «اگر به این جا توجّه کنید، در تنتان در این باره چه چیزی پدیدار میشود؟» درمان بیدرنگ در کارسپارانی که از پیش به این سرچشمه نزدیک اند، ژرفتر میشود. بقیه خواهند پرسید: «منظورتان چیست؟».
خودتان بررسید بررسی کنید. ببینید در چند جملهی ِ بعدی ِ من کجا دیگر نمیفهمید که من چه میگویم. میتوانیم از همان جا شما را جلوتر ببریم.
شما یک حسّ ِ تنانه-گرا دارید. میدانید که چه کسی هستید و چهگونه سر از این اتاق درآوردید و دارید این صفحه را میخوانید. برای ِ دانستن ِ این موضوع نیازی به اندیشیدن ندارید. این دانستن در تنتان به شکل ِ فیزیکی حس میشود و به آسانی دریافته میشود. ولی این دانستن ِ تنانه میتواند بسیار ژرفتر از این هم برود. میتوانید یاد بگیرید که چهگونه بگذارید حسّ ِ احساسیدهی ِ تنانهی ِ ژرفتری در ارتباط با هر وضعیت ِ معیّنی پدیدار شود. تنتان کلّیت ِ هر یک از وضعیتهایتان را «میداند»، جنبههای ِ بسیار گستردهتری که خودتان در خیال هم نمیتوانید بپندارید. این جا دانش ِ تنانهی ِ تو-در-تو و گامهای ِ تازهای را مییابید که میخواهند پدیدار شوند، و پدیدار خواهند شد، اگر بتوانید این جا چشم-به-راه بنشینید.
پس از این که این سطح ِ ژرفتر را بییابید، با تمرین میتوانید این جا بمانید. در لحظههای ِ دشوار خیلی از آدمها نمیتوانند آن قدر روی ِ تن-حسّ ِ این وضعیت بمانند که آن گامها پدیدار شوند. ما میتوانیم به شما آموزش دهیم که این کار را انجام دهید. خیلی از آدمها نمیدانند چهگونه بگذارند آن حسّ ِ احساسیدهی ِ ناروشن رو به میدان ِ کلّیای از چیزهای ِ جزئی ِ تو-در-تویی «گشوده» شود که از آن جا گامهای ِ تازهای از اندیشه و کنش پدیدار شوند.
کانونیدن حالا یک شبکهی گستردهی ِ جهانی است. آدمهایی که کانونیدن را میشناسند میپرسند: «خب از این جا به بعد گام ِ درست ِ بعدی چیست؟» ولی چنین چیزی میتواند از دید ِ باقی ِ جامعهی ِ ما احمقانه باشد. ایدههای ِ واقعگرایانهی ِ تازه و گامهای ِ کنشی چهگونه میتوانند از تن برخیزند؟ آیا تن فقط یک ماشین نیست؟ چیزهایی فراتر از فرگشت تکامل، زبان، و فرهنگی که درون ِ آن جای گرفته اند چهگونه میتوانند برآیند؟
در فلسفه ادّعای ِ «عینیانگارها» این است که تجربهی ِ انسانی توهّمی است که از شیمی و ساختارهای ِ مغزی ناشی میشود. ادّعای ِ مخالفانشان، یعنی «ربطمند-انگارها نسبیانگارها»، این است که تجربهی ِ انسانی فقط فرآوردهای از یکی از فرهنگها، تاریخها، و زبانهای ِ بسیار است. آنها میگویند که پشت ِ این گوناگونی ِ ظاهری هرگز هیچ چیزی نیست.
فلسفهی ِ من به مفهومهای ِ تازهای در فیزیک و زیستشناسی میانجامد، تا تن ِ انسانی را جور ِ دیگری بفهمیم. تن ِ شما یک ماشین نیست، بلکه میانکنش ِ تو-در-توی ِ شگفتانگیزی با همهی ِ چیزهای ِ دور-و-بر ِ شما است، که به همین دلیل فقط با بودناش و با هستیاش این همه چیز «میداند». جانوران بدون ِ هیچ فرهنگ و زبانی زیست ِ تو-در-تویی در کنار ِ همدیگر دارند. فرهنگهای ِ گوناگون نیستند که ما را میآفرینند. آنها فقط ریزهکاریهای ِ بیشتری میافزایند. تن ِ جاندار همیشه فراتر از آن چیزی میرود که فرگشت، فرهنگ، و زبان تا کنون ساخته اند. تن همیشه دارد نقشهای میکشد و در جستوجوی ِ چند گامی رو به جلو است. جانداری ِ پیشروندهیتان فرگشت و تاریخ ِ تازهای رقم میزند – همین حالا.
شما میتوانید تن ِ جاندارتان را مستقیم پشت ِ فکرها و حافظههایتان و پشت ِ احساسهای ِ آشنایتان بحسّید. کانونیدن در سطحی ژرفتر از احساسهایتان رخ میدهد. پشت ِ آنها میتوانید به کشف ِ «منطقهی ِ تار-و-تیره»ای برسید که حسّی فیزیکی دارد و میتوانید وارد ِ آن شوید و آن را بگشایید. این همان سرچشمهای است که گامهای ِ تازه از آن میتراوند. همان دم که یافته شود، در پساش حضوری حسپذیر است.
سیاست ِ اجتماعی هنوز هم بر این پیشفرض است که هستیهای ِ انسانی و جانوری هیچ چیزی نیستند جز همان چیزی که علم میگوید. برای ِ مثال، مهندسی ِ ژنتیک هماکنون دارد گاو-خوک میسازد؛ چیزی که گوشتی کاملاً ناب و بیچربی خواهد داد. این شرکت بازار ِ جانوران ِ گوشتی را به چنگ خواهد آورد و گویی هیچ اهمّیتی هم ندارد که گاو-خوک رنج میکشد. ما معمولاً با همدیگر هم چنین رفتاری داریم. انسانها در شکل ِ کنونی ِ علم هیچ جایی ندارند و ناپدید میشوند. علم ِ ما نمیتواند حتّا خود ِ علموران دانشمندان و شیوهی ِ آنها برای ِ ساخت ِ مفهومهای ِ علمی را بپژوهد.
علم یک بازی نیست. حقیقت ِ آن بر پایهی ِ آزمون ِ تجربی است. شما بیشک دوست ندارید سوار ِ هواپیمای ِ ناآزمودهای شوید. ما نیازمند ِ این ایم که ماشینهای ِ شگفتانگیزمان کارکنند. ولی روش ِ پایهای ِ این علم بر این است که هر آن چه را که برای ِ پژوهش میگیرد به شکل ِ ماشین در میآورد.
نباید که فقط این گونه از علم باشد. علم ِ کلنگر ِ بومشناسی نشان میدهد که میتوان بیش از یک گونه علم داشت. فلسفهی ِ من گونهی ِ دیگری از علم میافزاید، علمی اول-شخص که میتواند خود را بپژوهد! مرکز ِ آن تنی است که میتواند از درون حس شود، جایی که چیزهای ِ تازه از آن بر میخیزند. ما با بهرهمندی از کانونیدن، روش ِ «اندیشیدن در لبه» (ادل) را ساخته ایم؛ گامهایی آموختنی برای ِ بازگویی ِ درست ِ چیزی تازه در زمینهای که میکارکنید.
پژوهش ِ ما روی ِ کانونیدن مثال ِ کوچکی است از این علم ِ تازه که ظرفیت ِ بالایی دارد. سلسله-پژوهشهای ِ بلندی از روی ِ نوارهای ِ ضبطشده و آزمونها نشان میدهند که وقتی کارسپاران میکانونند درمان میتواند برآمدهای ِ خروجیهای ِ بهتری داشته باشد. اثرهای ِ فراوان ِ دیگری از کانونیدن هم سنجیده شده اند، مثلاً کارکرد ِ بهتر ِ سیستم ِ ایمنی. کانونیدن در بافتارهای ِ بسیاری به کار گرفته شده است از جمله مدرسهها، کسبوکارها، گروههای ِ معنوی، نویسندهگی ِ آفرینشگرانه، و بسیاری از جایگاههای ِ دیگر.
وقتی آدمها پی به قدرت ِ کانونیدن میبرند، شاید به گمانشان دیگر به چیزی نیاز نداشته باشند. ولی کانونیدن سطح ِ تنانهی ِ ژرفتری به دیگر روشها میافزاید و میتواند آنها را بهبود دهد. کانونیدن میتواند پلی بزند میان ِ چیزهای ِ دیگر و باید هم با همهی ِ چیزهای ِ دیگری آمیخته شود که میتوانند مایهی ِ بالندهگی ِ ما به عنوان ِ شخص شوند.
بیش از ۶۰۰ پرورشگر ِ دارای ِ گواهی ِ کانونیدن در سراسر ِ جهان در دسترس ِ شما هستند. آنها میتوانند سرآغاز ِ کانونیدن را ظرف ِ یک یا چند ساعت به شما نشان دهند. سپس میتوانید یک «کانونیار» نیز در وبگاه ِ ما بییابید تا با او، نوبتی، زمانتان را بتقسیمید تقسیمکنید، کاری که معمولاً تلفنی انجام میشود. «کانونیار» بودن نه از جنس ِ دوستی است، نه درمانگری، نه خانواده. «کانونیار» در واقع نهاد ِ اجتماعی ِ تازهای است. بگذارید روشنتر بگویم که چرا به چنین چیزی نیاز است.
هماکنون نقشها و روندهای ِ فرهنگیای که معمولاً ما را به هم پیوند میدهند نابسنده اند. ما باید همه روزه نوآور باشیم، راههای ِ تازهای بییابیم برای ِ زن، مرد، همسر، پدر، مادر، آموزگار، مدیر، پیر، و جوان بودن. رابطههای ِ نزدیکمان در آستانهی ِ فروپاشی اند. همه میگویند، «گویا هیچ کس با من همخوان نیست». هر شخصی در درون ِ خود-اش تو-در-تو، و تنها است. جامعهی ِ شهری ِ مدرن اتُمیده است.
تا چند وقت گمانمان این بود که فقط بازگویی ِ احساسهایمان میتواند یاریگر ِ رابطههای ِ نزدیکمان باشد؛ فقط آزادانه بیرون پراندن ِ هر چیزی از دهانمان. ولی آن چه شخص ِ دیگر میشنود میتواند با آن چه شما میخواستید بگویید بسیار فرق داشته باشد، و گاهی حتّا آزاردهنده باشد. همین طور، ما معمولاً به شیوههایی میواکنشیم که دهان ِ شخص ِ دیگر را میبندد.
درمانگران میتوانند به کارسپاران ِ خودشان بسیار آسانتر از نزدیکان ِ خودشان گوش دهند. در برابر ِ آدمهای ِ نزدیک، کلّ ِ زندهگی ِ شخص با هر واژهای که میشنود فرا میرود یا فرو میریزد. ولی همان شخص میتواند با آرامش تا سطحی ژرفتر همراه ِ کارسپاران باشد، تا سطحی که گامهای ِ تغییر و شفا پدیدار میشوند. سپس همان کارسپاران میتوانند بسیار ژرفتر و آزادتر با نزدیکانشان ارتباط بگیرند. الگوی ِ تازهی ِ «کانونیار» این مزیت ِ درمانگری را در دسترس ِ همه قرار میدهد. داشتن ِ یک «کانونیار» هیچ هزینهای ندارد. شما نوبتی این کار را انجام میدهید. این نهاد ِ تازه اتُمیدهگی ِ جامعه را تغییر میدهد.
در نوبت ِ خود-ام اندکی خاموش ام و اندکی حرف میزنم. هر چیزی که نخواهم بگویم نمیگویم. سخن گفتن از ژرفای ِ درون به من اجازه میدهد تا خود-ام را بشنوم و در میانکنشی پذیرا و شنوا زیستی همپیوندانه داشته باشم.
دو کانونیار هیچ پند، داوری، یا نظری به همدیگر نمیدهند. آنها شاید فقط برای ِ یقین یافتن و بررسی، چیزی را دوبارهگویند: «به گمانام داری میگویی که…». ولی فقط زمانی نیاز به گفتن دارند که چیزی را به راستی نمیفهمند، تا من بتوانم آن چه را که گفتم به زبانی دیگر بگویم. ولی کانونیار ِ من توجّه ِ بسیاری به خرج خواهد داد چرا که دوست دارد ذرّه-ذرّهی ِ منظور ِ مرا بگیرد.
داشتن ِ نشستهای ِ مرتّب ِ «کانونیاری» میتواند زندهگی ِ شخص را بیاندازه بهبود بخشد. من دوست ندارم این کار را بدون ِ کانونیار ِ خود-ام انجام دهم. در واقع، من دو کانونیار دارم. من از نوبت ِ خود-ام برای ِ کانونیدن یا برای ِ هر چیزی که بخواهم بهره میبرم. هنگامی که نوبت ِ من میشود احساسام این است که چنین چیزی چهقدر دلکِش و دلربا است – چیزی که فقط برای ِ من است. شاید از آغاز بدانم که چه میخواهم، یا شاید چند دقیقهای به جستوجو و بررسی بپردازم. با خود میاندیشم: «شاید در این باره حرف بزنم که…، یا، شاید این که…، شاید اول آرام و ساکت بکانونم… میتوانم هر کدام را که خواستم انجام دهم».
ما چند ساعت آموزش ِ تلفنی در زمینهی ِ کانونیدن، گوش دادن، و تجربهی ِ شنیده شدن به شیوهی ِ کانونیدن میدهیم. سپس شما میتوانید از فهرست ِ کانونیارهای ِ ما روی ِ وب یکی را برگزینید.
با کانونیدن، هر شخص میداند که هستی ِ انسانی ِ نشسته روبهروی ِ ما بالاتر از هر روش، هر باور، هدف، یا پروژهای است. ما به خاطر ِ آن چه همیشه بااهمّیتتر است، هر آن چه را که انجام میدهیم میمحدودیم و آن چیز ِ بااهمّیتتر چیزی نیست مگر: حفظ ِ همراهی ِ محجوبانهی ِ آدمها با هر آن چیزی که در برابر-اش هستند. همین که فقط حضور ِ سادهیمان را به آدمها میدهیم به آنها اجازه میدهد تا باشند و نفس بکشند. ما به آن چه آنها میخواهند برسانند گوش میدهیم، و هیچ چیز ِ دیگری نمیافزاییم. این کار با کمینهترین سربار مایهی ِ بیشینهترین نزدیکی میشود.
