لب­‌خند را

همه چیز را از همه کس
می‌­توان دریغ داشت
امّا
یک چیز را از یک نفر
نمی‌­توان:
لب­‌خند را
نه از آن­ که دوست اش داری
که از آن­ که دوست ا­ت دارد
نمی­‌توان

….

در چشمان ِ او
دریای ِ شب­‌گرفته‌­ای بود و قایقی پاروشکسته
بدون ِ ماهی­‌گیر

در چشمان ِ من
ساحلی کوچک و مردی که سایه‌ا­ش
کشیده­‌تر از خود بود

سروده شده در دوشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۰:۰۰

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده − یک =