غم آن است که آید و دیگر نرود ورنه این که آمد و رفت نسیمی بود
Author - فرهاد سپیدفکر
در برکهی ِ شانههایات مرغابیهای ِ مهاجر نشسته اند و من لاکپشت ِ کوچکی که از صخرهی ِ موهایات بالا میآیم آرام...
وقتی که میخندی جهان جمع میشود زیر ِ خطّ ِ گونهات تمام ِ جهان منهای ِ چشمهای ِ من کاش من همه چشم بودم تو همیشه خنده
زخمها ساخته نمیشوند فقط تازه میشوند کسی میآید و حرفی میزند کسی میرود بی آن که حرفی بزند وسط ِ این حرفها زخمی از نو...
باران ِ شب به شیشه میکوبد سخت یکبند با دو دست چونان زنی ترسان در نیمه شب گریخته از چنگ ِ تجاوز… لبهای ِ مرا ببین ترسیده...
در این شبها که بسی سرد اند لبهای ِ تو و سرانگشتانات روی ِ رگهای ِ گردنام آتش ِ شعرهایی هستند که در حنجرهام برای ِ تو صف...
صدای ِ پلکهایات چون صدای ِ پای ِ شب است آرام و رام خواب ِ چشمهایات همهگیر است چون خمیازهای میآید و میبرد به...
قدم میزنیم و سرمای ِ پاییز ِ ولیِّعصر چهها که نمیکند با استخوانهایات درست مثل ِ لرزهای که رقص ِ چشمانات انداخته...
همیشه به این نقطه که میرسیم وقت ِ رفتن است، وقت ِ رفتنات نقطهای که گرمتر میفشاری دستهایام را چشمهایات...
شبهای ِ شهر را دوست ندارم چشمهایاش سیاه ِ سیاه است بی هیچ ستارهای روزهای ِ شهر را دوست ندارم آفتاباش پشت ِ برجها...
