رود از میان ِ سنگها میگذرد باد از میان ِ موهایام که هنوز آبشار نیستند من به سرنوشت ِ این رابطه میاندیشم و از امواج ِ...
Author - فرهاد سپیدفکر
جنگلها دیگر مرا نمیخوانند آبشارها دیگر صدای ام نمیکنند نشسته ام تا تو بیایی شاید که بشکند طلسم ِ شهرنشینیام به خواب...
آجرها ساخته شدند ساختمانها ساخته شدند شهرها ساخته شدند مرزها از زمین و هوا و دریا کشیده شدند تا از میان ِ این همه...
طرح ِ سادهای است سکوت ِ این دو لب لاله و لادنی که خواهند رفت با نعرهای بلند
حکایت ِ کوتاهی است مرگ: یک آه میکِشی و خودت را میکُشی گَلَنگِدَنی که در نای ِ سینهات شلّیک میشود ولی داستان ِ...
لحظهها میگیرند و خاطرهها پس میدهند تو را از / به من، این حروف اضافه اند؟ یا من؟
بخاریها سرما خورده اند درها را بگشایید پنجرهها را بگشایید تا خانهها کمی گرم شوند
کفشدوزک ِ قرمز ِ کوچکی که در سینه داشتم دیگر بزرگ شده به دنبال ِ گلی میگردد چهگونه به او بگویم که گلها رفته اند از این...
در چهارراه ِ گزینش با دست و روی ِ کثیف از هر سو دسته گل میدرازند از خود نمیتوانم دور کنم این فکرهای ِ کودکانهی ِخیابانی...
باز آن لحظه آمد در نگاه ِ دلام باز باید بگریم با آه ِ دلام باز باید بیاندازم سطل ِ غمی بلکه آبی بجوشد از چاه ِ دلام
