در زمانهی ِ ما دارد پیشرفتی در طبیعت ِ فرد ِ انسانی رخ میدهد.
در سراسر ِ تاریخ آدمها خودشان را در الگوهای ِ زبانی ِ یکنواختی بازگوییده اند، و به همان شیوه هم خودشان را فهمیده اند. گونههای ِ تجربههای ِ عاطفی برچسبانده میشدند: اگر کسی فریبتان میداد، شما خشمگین بودید؛ اگر کسی چیزی به شما میداد، سپاسگزار. به یقین خود ِ آدمها شکشان به این میرفت که این وسط چیز ِ بیشتری از همهی ِ این چیزها باید باشد – بیشتر از چیزی که یکی میتوانست بگوید یا بفهمد – ولی هیچ کس کاملاً نمیدانست آن «بیشتر» چیست.
برای ِ بازگویی ِ خودمان (حتّا به خودمان) و از پس ِ وضعیتهایمان برآمدن، باید به این «بیشتر» ِ تجربهی ِ خودمان بپردازیم. در آغاز، این «بیشتر» علّتها و محتواهای ِ خاصّی را آشکار میساخت که انگار برای ِ همه یکسان بودند. البتّه، هیچ همنواییای بر سر ِ این که این محتواهای ِ جهانی چیستند نبود، و چندین سیستم برای ِ توضیح ِ چیستی ِ آنها پدیدار شدند. سپس، عمیقتر از آن، کشف شد که فراتر از این سیستمها فرد ِ بیهمتایی بر میخیزد.
در این سالهای ِ آخر، پیشرفت ِ بزرگی دیده شده است: میلیونها آدم «با احساسهایشان تماس یافته» اند. اگر کسی به این خو نگرفته بوده است که همواره رو به احساسهای ِ درونی ِ خود بچرخد، انجام ِ چنین چیزی گام ِ بزرگی در زندهگی خواهد بود. روشها و جنبشهای ِ بسیاری هستند که بنیانشان بر چنین چیزی است.
کانونیدن گام ِ فراتر ِ دیگرگونی متفاوتی است. فراتر از تماس یافتن با احساسها، «جای» ِ درونی ِ دیگرگونی متفاتی هم هست. حسّ ِ تنانی ِ کلنگری، در آغاز ناروشن، میتواند فرم یابد. حسّی از معنای ِ کلّی ِ یک دلواپسی ِ خاص است. از این «جا» است که سلسلهای از جابهجاییهای ِ درونی، جادهای از گامهای ِ فراوان، میتواند برخیزد. بافتی درونی از جزئیات خود را میآشکارد و تغییر میدهد.
ما کانونیدن را از پژوهیدن ِ دردمندانی یافتیم که خودشان از پیش آن کار را انجام میدادند. ما دست به اختراع ِ چنین چیزی نزدیم. ما فقط آن را معیّن و آموختنی ساختیم.
حالا میفهمیم که تجربهی ِ انسانی در واقع دربرگیرندهی ِ پارهها یا محتواهایی نیست که شکل ِ ایستایی داشته باشند. همزمان که کسی این شکل ِ ریز-به-ریز-پیچیده و دقیق را در لحظهای خاص میحسّد، در خود ِ همین حسّیدن هم تغییر مییابد.
تجربهی ِ شخص نمیتواند از سوی ِ دیگران، یا حتّا از سوی ِ خود ِ شخص ِ تجربهگر ِ آن، سر در آورده شود. نمیتواند با برچسبهای ِ رایج بازگو شود. باید دیده، یافته، احساسیده، حضوریافته، و اجازهداده شود تا خود را نشان دهد.
یک چکیدهنگار در نمایش ِ منظور ِ من از آن سودمند خواهد بود.
از من خواسته شده بود گوش دادن و کانونیدن را به گروهی از رواندرمانگران و درمانگران ِ دانشجو آموزش دهم. یک زن، درمانگری در حال ِ آموزش، در این گروه با دیگران همرتبه به نظر نمیرسید. در این گروه فقط یک زن ِ دیگر هم بود. این گروه شامل ِ سرپرست ِ آن زن، چند همکار، مردی که درمانگر-اش بود، و من میشد که آموزگار ِ گذری بودم.
وقتی نوبت ِ او بود که اندکی در بارهی ِ مشکلی بگوید (تا ما بتوانیم گوش دادن را تمرینکنیم)، گفت شوهر-اش اصرار داشته که او [زن] وقتی به خانه برگشت با او [مرد] حرف بزند. شوهر-اش در تلاش ِ دور-و-دراز ِ او برای ِ آموزش ِ حرفهای کمکدست ِ او بوده است، و حالا از او میخواست تا تجربههایاش را با او [مرد] در میان بگذارد. عادلانه هم بود. با این همه وقتی به خانه آمد میخواست بیآساید و در خود-اش باشد. دوست داشت بتواند از آن سر باز زند.
من پیرو ِ قاعدههای ِ گوش دادن ِ خوب ماندم و فقط گفتم: «شما میل داشتید در خودتان باشید، بیآسایید، بتوانید سر باز زنید. درست است؟».
ناگهان چیزی درون ِ او انگار ناانباشته شد. سر-اش را بالا آورد و چشمهایاش برق زدند:
«بله، بتوانم سر باز زنم! بتوانم بر اساس ِ نیاز و احساس ِ خود-ام پیش روم! اجازه دهم که چنین چیزی حتّا در رابطه با شخصی دیگر هم صادق باشد! بله، بله!»
دیگران پرسشهایی داشتند. آیا او خودخواه و ناسازگار نبود؟ آیا او از تماس با انسانی دیگر دوری نمیگزید؟ آیا او با نیاز-اش به سر-باز-زدن برای ِ یافتن ِ خود-اش، یک جورهایی پرورشی ناپخته و خام را به نمایش نمیگذاشت؟ زنجیرهی ِ کاملی از استنتاجها را میشد از روی ِ همان چند کلمهای که او گفته بود گرفت، و بسیاری از برچسبهای ِ معمول را میشد به آن زد.
هیچ کس انگار نمیخواست چیزی را که او گفته بود همان جور که او گفته بود بگیرد. هر کسی انگار میخواست چیز ِ دیگری، چیزی که او نگفته بود، چیزی باشد که «واقعاً» آن جا است. من «فقط» گوش داده بودم.
او دلیرانه به دل ِ سرپرست، درمانگر، و دیگران زد. حالا احساس میکرد که دقیقاً میدانست در حال ِ تجربیدن ِ چیست. در او پژواکافکنده بود. آن واژهها به آن تجربه میخوردند و آن تجربه پشتیبان ِ آن واژهها بود.
او، با درست شنیده شدن، پی برده بود که احساساش شکل و هستی ِ شخصی ِ خود-اش را داشت.
ولی آیا کسی نمیتواند چنین ادّعایی داشته باشد که تجربهی ِ این زن با الگویی رایج همخوان است؟ زنی که واقعیت ِ تجربهی ِ خود-اش را به اثبات میرساند: آیا این الگو انگار همان 17B نیست؟
نخیر، تجربهی ِ یک شخص یک الگو نیست. شاید همین حالا انگار با الگویی همخوان باشد، ولی چند لحظه بعد با الگوی ِ دیگری همخوان خواهد بود یا با هیچ الگویی همخوان نخواهد بود. در هر حال، همان انگار-الگو هم هرگز دقیق نخواهد بود، چرا که تجربه پرمایهتر از الگوها است. افزون بر آن، در حال ِ تغییر است.
تجربه، وقتی با کانونیدن آشکار میشود، چیزی بیهمتا است. چنان که کسی یک بار به من در ارتباط با اتاقی گفت که در آن، کانونیدن و گوش دادن ِ زیادی انجام میدادیم: «در آن جا، چیزی که پیش میآید هرگز پیش از آن در تاریخ ِ جهان رخ نداده است». منظور-اش این بود که تجربهی ِ بیهمتای ِ هر شخص، چنان که گامهای ِ کانونیدن را از سر میگذراند، هرگز پیش از آن پیش نیآمده بود. ولی این نکته هم در حرفاش بود که تا کنون در تاریخ آدمهای ِ عادی در کل این کار را انجام نداده اند.
این گام ِ تازهای در رشد ِ انسان است که آدمها نه تنها میتوانند با احساسهایشان تماس یابند بلکه پس از آن، با گذر از درون ِ گامهایی به پردهبرداری و تغییر هم برسند. ما داریم رو به چیزی فراتر از الگوهای ِ همفرمی و همرنگی میرویم.
البتّه، ناهمفرمی همیشه شدنی بوده است. ولی آنهایی که الگوهای ِ سنّتی را پس زده اند معمولاً خود را آواره، سرگردان، بدون ِ ارزشها و استانداردها یافته اند. کانونیدن به جای ِ آن الگوها راه ِ دیگری برای ِ ساخت ِ الگوهای ِ تازه میگذارد.
اگر ما با تمام ِ توان داریم فرمها و الگوهای ِ کهنه را زمین میگذاریم، چه چیزی جایگزین ِ آنها خواهند شد؟ فرمهای ِ تازهای که به همان اندازه ثابت و دردناک اند؟ فرمهای ِ تازه میتوانند از درون ِ هر شخص بیآیند به جای ِ این که از بیرون تحمیل شوند. جهانی که در آن چنین چیزی رخ دهد جهانی نخواهد بود که در آن آدمها به زور در فرمهایی چپانده میشوند که به محدودیت و آسیبخوردهگیشان میانجامد. جهانی خواهد بود که در آن فرمها به شیوهی ِ تازهای به کار گرفته میشوند.
بگذارید این امکان را با اندکی جزئیات ِ بیشتر بررسیم.
خیلی از آدمها امروزه با بودهی ِ فکت ِ پریشانندهای در دست-و-پنجه اند: الگوهای ِ کهنه که قرار است مایهی ِ حیات ِ زندهگی باشند – و زمانی چنین بوده اند – دیگر این کارکرد را ندارند. مثلاً، امروزه اگر بکوشیم والد بودن را به شیوهای انجام دهیم که والدهایمان انجام میدادند جواب نخواهد داد، با این همه فرم ِ دیگری هم پایهریزی نشده است تا پیرو ِ آن باشیم. باید همچنان که پیش میرویم آن را بسازیم – معمولاً هم یاد میگیریم که چیزی که پیش از این انجام دادیم اشتباه بود.
همین طور، برخی از زنان نقش ِ خانهداری را تهی و توانفرسا میبینند، ولی معمولاً برای هر چیز ِ دیگری هم ناآماده اند حتّا اگر بدانند که چه میتواند باشد. الگوی ِ زن بودن در حال ِ تغییر است، ولی آدمها در این باره میبحثند که آیا در حال ِ تغییر به فلان یا بهمان الگوی ِ تازه است، انگار که سرانجام، یک جورهایی، فرم ِ ثابتی باید تحمیل شود.
و نقشهای ِ مناسب برای ِ پسرها و دخترها چیستند؟ آیا میتوانید شخص ِ خودتان شوید و با این همه مراقب ِ پدر-مادرتان هم باشید؟ این پرسشی است که هر شخص ِ جوانی با آن روبهرو است.
این الگوهای ِ کهنه زمانی سودمند بودند. تودهی ِ مردم (همیشه با اندکی استثنا) خود را با نقشها و روالهایی میهمخواندند که بر دوششان گذاشته میشد و به آنها یک زندهگی ِ درونی از عاطفهها میبخشید. فقط شمار ِ اندکی از آدمهای ِ دانشآموخته و اندیشمند بودند که نقشها و الگوهایی را میآفریدند.
ولی امروزه این وابستهگی به روالها و نقشها تغییر یافته است. بخش ِ گستردهای از تودهی ِ مردم دانشآموخته و باسواد اند. نوآفرینی و نیازهای ِ نوآفرینانهی ِ آدمها گسترش یافته اند، و حالا روالها زیادی محدودگر اند. آدمها پی میبرند احساسهایی دارند که بسیار پیچیدهتر از چیزی اند که نقشهای ِ پذیرفته میطلبند یا میدهند.
چهگونه فردهای ِ پرورشیافتهتر میتوانند ساختار ِ اجتماعی ِ بهتری بسازند؟ این موضوع مشکل ِ ناگشودهی ِ بزرگی است. در این باره که چهگونه الگوهای ِ اجتماعی به فردها فرم میدهند بسیار میدانیم، ولی اگر کسی کار را با فردها بیآغازد… شکافی دیده میشود. ما نمیدانیم چهگونه پرورش ِ فردی میتواند به سطح ِ ساختار ِ اجتماعی دست یابد. به این دلیل است که چنین پیشرفت ِ اندکی در سرشت ِ واحدهای ِ اجتماعی و سیاسی دیده میشود.
کانونیدن فقط پارهای از پاسخ است. به آدمها اجازه میدهد تا سرچشمهی ِ درونی ِ خودشان برای ِ جهتیابی را بییابند. میتواند سرچشمهی ِ الگوهای ِ تازهای باشد که هر فرد خود-اش تر-و-تازه میسازد.
به جای ِ ساختارهای ِ ایستا نیازمند ِ ساختار-سازی هستیم. این کار ناساختارمند نخواهد بود. بدون ِ ساختار هیچ چیزی رخ نمیدهد. بلکه یک جور بازساختاریدن ِ همیشهگی ِ قابل ِ انتظار و درکشده خواهد بود. وضعیتهای ِ اجتماعی میتوانند جوری ساختارمند شوند که شرکتگران بتوانند آنها را بازساختارند.
به جای ِ داشتن ِ فقط عاطفههای ِ پیشبینیپذیر و قابل ِ انتظاری که نقشها میطلبند، معمولاً احساسهای ِ ناروشنی داریم. آنها به این دلیل ناروشن اند که احساسهای ِ «روشن» همانهایی هستند که از پیش الگوییده اند. ما باید عبارتهای ِ تازهای بسازیم تا این احساسهای ِ ناروشن را بازگوییم، و فرمهای ِ تازهای از کنش بسازیم تا این احساسها را درون ِ زندهگی ِ روزانه ببریم. این همان فرآیند ِ فرم-سازی است.
تا اندازهای، همهی ِ ما روز-به-روز بیشتر درگیر ِ فرآیند ِ فرم-سازی هستیم.
این همان جایی است که تغییر ِ بزرگ میتواند از آن جا برخیزد. اگر ما خودمان و همدیگر را به عنوان ِ فرم-ساز بپذیریم، دیگر نیازی نخواهد بود تا فرمها را بر خودمان یا همدیگر بِزوریم.
امروزه بیشتر ِ آدمها هنوز چنین میپندارند که سرانجام بر سر ِ مجموعهی ِ تازهای از فرمها همنوایی پدید خواهد آمد. معنای ِ آن این است که، همچون پیش از این، ما باید آن فرمهای ِ تازه را بر خودمان و همدیگر بِزوریم.
این درست است که بخش ِ زیادی از این فرم-زوری ِ کهنه-سَبْک هنوز هم جریان دارد. مثلاً، آدمها حالا چنین میاندیشند که الگوی ِ نقشی ِ تازه بر حسود یا مالکیتطلب نبودن است. اگر همسر یا خاطرخواهشان رابطهای سکسی با کس ِ دیگری داشته باشد، احساس میکنند که باید آن را بپذیرند. ولی نمیپذیرند. سپس درگیر ِ کشمکشهای ِ گستردهای با خودشان میشوند تا الگوی ِ نقشی ِ تازه را بر خودشان بِزورند. سکس ِ آزاد فرم ِ تازه است؛ و با این که آنها برای ِ تغییر ِ نسخهی ِ کهنه آماده اند، فرم ِ تازهی ِ زوریده بر آنها نیز شاید چندان با آنها همخوان نباشد. آسیب ِ بیپایانی آغاز میشود، هم راه با احساسهایی از گناه و خود-سرزشی، چرا که فرم ِ تازه با آنها همخوان نیست. این پرسش به میان می آید که:
«من چه مشکلی دارم؟ اگر این فرم با هر کس ِ دیگری که شجاع و تازه است همخوان است، چرا با من همخوان نیست؟»
فقط فرم تازه است. وگرنه راه همان راه ِ معمول ِ همفرمیدن همرنگ شدن با فرمها است، چه کهنه و چه تازه.
برخی از زوجها که کانونیدن را بلد اند راههای ِ بیهمتا و فرقیافتهای برای ِ گشودن ِ رابطههایشان میپرورند. برخی دیگر میگویند احترام ِ تازهای برای ِ حسودی دارند چرا که میتوانند آن را در تنشان احساس کنند. آن چه روشن است این است که راهاش پذیرفتن ِ الگوهای ِ عمومی، چه کهنه و چه تازه، نیست. تن ِ ما همواره یادگیریهای ِ تازهای به خود میگیرد، افزونههایی بر ذخیرهی ِ از-پیش-غولپیکر ِ خرد ِ خود. یادگیری ِ واقعی فقط میتواند در گفتوگو با تن ِ هر کس رخ دهد. یک رویکرد ِ کانونیدن ِ حسمند میتواند به الگوهای ِ واقعاً زندهگیپذیری بیانجامد که همخوانی ِ بیهمتایی با هر یک از ما و آدمهای ِ نزدیکمان داشته باشند. بگذارید الگو-سازی را بپذیریم.
احساسها مثل ِ چیزهایی درونی، نیرومند و معمولاً تغییرناپذیر به نظر میرسند. برای ِ آشکار شدن ِ این که احساس چیزی نیست، شخص باید فراتر از آن را بحسّد. حسّیدن ِ کلّ ِ وضعیت به عنوان ِ تن-حسّی هنوز-ناروشن فرق دارد.
احساسها معمولاً با عقل در کشمکش اند. بسیاری از احساسها کمخِرَدتر از عقل اند، با این همه عقل به تنهایی به ندرت برای ِ تغییر ِ ما، یا برای ِ تکیه دادن بسنده است.
حسّ ِ احساسیدهی ِ کلنگر فراگیرتر از عقل است. برهانهای ِ عقل را همراه با چیزی که احساس را ساخته است، و بسیار بیشتر از اینها، میفراگیرد. آن حسّ ِ کلنگر میتواند پیشتر زندهگی شود، و جهتداری ِ خود-اش را دارد. حسّ ِ شما از کلّ ِ یک چیز است، از جمله آن چه میدانید، اندیشیده اید، یاد گرفته اید. دربرگیرندهی ِ هم چیزی است که به گمانتان «بایستی» و هم چیزی که هنوز واگشوده نشده است. فکر و احساس، بایست و خواست، حالا دیگر در آن از هم جدا نیستند.
به قول ِ یک نفر: «من آن حسّ ِ درونی ِ دانستن را که اکنون گهگاه به دست میآورم، هر روز بیشتر و بیشتر میخواهم. ای کاش همیشه آن را داشتم».
آن چه که در آغاز به شکلی ناروشن و کلنگر حس میشود بنیادینتر از فکرها، احساسها، و شیوههای ِ کنشی است که از پیش فرم مییابند، از پیش در قالب ِ الگوهای ِ کنونی بیرون میزنند.
جامعهای از الگو-سازان در راه است. چارهای نیست جز داشتن ِ جامعهای که در آن آدمها هم در برابر ِ ستمها و وحشیگریهای ِ اجتماعی حسمندتر و ناروادارتر، و در کنش برای ِ تغییر ِ آنها تواناتر باشند.
