طرح جلد کتاب ِ «کانونیدن»
کانونیدن

کانونیدن: رابطه‌های ِ تازه

فهرست ِ محتوای ِ کتاب
این نوشته بخشی از کتاب ِ «کانونیدن» است. برای ِ دست‌رسی به فهرست ِ محتوای ِ کتاب و خواندن ِ بخش‌های ِ دیگر می‌توانید به این لینک بروید.

آدم‌ها وقتی با کانونیدن و گوش دادن خود را می‌گشایند، در یک‌دیگر مایه‌داری می‌بینند.

در نتیجه، رابطه‌ها رشد ِ لب‌ریزتر و ناب‌تری دارند. جوّ ِ ستایش‌برانگیزتری ساخته می‌شود. در هر شخص تلاش برای ِ درستی حسّیده و ارج گذاشته می‌شود.

کانونیدن می‌تواند به آزادسازی ِ رابطه‌های ِ گیرافتاده یاری رساند – حتّا آن‌هایی که زمان ِ زیادی است گیرافتاده اند. مثلاً، مورد ِ کِن و اِد، دو استاد در دانش‌گاه ِ من، را در نظر بگیرید. آن‌ها تقریباً بیست سال ِ پیش بحثی با هم داشتند. آن بحث نا-واگشوده ماند. از آن زمان، آن دو نفر جز در نشست‌های ِ رسمی از هم‌دیگر دوری گزیدند. آن‌ها معمولاً هر دو درگیر ِ تصمیم‌هایی هستند که برای ِ هر دوی‌شان اهمّیت دارند. نمی‌توانند از حرف زدن با هم دوری گزینند. رابطه‌ی‌شان تلخ نی‌ست، فقط گیرافتاده است. آن‌ها هیچ کاری به عمد انجام نمی‌دهند که هم‌دیگر را به دردسر بی‌اندازند، ولی کار ِ سودمندی هم برای ِ هم انجام نمی‌دهند.

چند سال پیش من در یکی از تصمیم‌های‌شان درگیر بودم. در دفتر ِ کِن نشسته بودم و او هم داشت این تصمیم را می‌سبک‌سنگینید. او می‌دانست که چه می‌خواست، ولی حدس هم می‌زد که اِد احساس‌های ِ پیچیده‌ای در آن باره داشته باشد، شاید هم مخالف ِ آن. کِن نیاز به پشتیبانی ِ اِد داشت. دست‌کم نیاز داشت که اِد کنش‌مندانه مخالف ِ آن نی‌ایستد. کِن تصمیم گرفت مستقیماً با اِد روبه‌رو شود. ولی چه‌گونه این کار را انجام دهد؟ کِن تصمیم گرفت با اِد تلفنی در این باره حرف بزند، اگرچه اِد در همان ساختمان بود. البتّه، چیز ِ چندانی تغییر نکرد.

این دو نفر چیزی در باره‌ی ِ کانونیدن و گوش دادن نمی‌دانند. به گمان‌شان هم‌دیگر را می‌شناسند، و البتّه، به یک معنا چنین است. هم‌دیگر را در این بیست سال زیر ِ نظر داشتند. هر یک به درستی از پیش می‌داند که آن دیگری در فلان وضعیت چه کاری انجام خواهد داد. ولی نمی‌دانند که اگر می‌کانونیدند و به هم گوش می‌دادند جابه‌جایی‌ای می‌توانست رخ دهد. آن‌ها سرمایه‌ای را که درست زیر ِ صفت‌های ِ ناهم‌نواپذیر ِ یک‌دیگر خفته است – صفت‌هایی که هر یک از دیگری می‌شناسد – نمی‌حسّند. آن‌ها نمی‌دانند که در چنین جاهای ِ گیرافتاده‌ای می‌تواند حرکتی وجود داشته باشد.

گفتن ِ آن چیز ِ معمول به آن‌ها سودی نخواهد داشت. «شما دو نفر چرا نمی‌نشینید و همه چیز را از سر حرف نمی‌زنید؟» این کار فقط به احساس‌های ِ بد ِ بیش‌تری خواهد انجامید. هر یک احتمالاً حرف‌اش را با این خواهد آغازید که دیگری چه مشکلی دارد. اگر آن کار را انجام می‌دادند، فقط نظرشان در باره‌ی ِ هم‌دیگر را می‌توجیهیدند و نیز دیدگاه ِ عمومی‌شان را می‌توجیهیدند که آدم‌ها همان هستند که هستند و همان جور می‌مانند.

ولی در یک فرآیند ِ کانونیدن-گوش‌دادن ِ واقعی هر دو می‌توانستند تغییر یابند. تغییری که در هر یک نیاز بود تغییر ِ بزرگی نبود: فقط تغییری در این که هر یک چه‌گونه احساسی در باره‌ی ِ دیگری دارد.

کِن، زیر ِ آن صفت‌ها و عادت‌هایی که اِد را آزار می‌دهند، با آن چیزی که هر دو بدون ِ کانونیدن حدس می‌زنند، فرق دارد. اگر آن بافت ِ انسانی ِ پرمایه می‌توانست برآید، هر دو احساس‌شان فرق داشت.

در بحث‌ها هر دو طرف هم‌واره موضع ِ خود را بارها و بارها می‌تکرارند. جلوی ِ هدر-رفت ِ کلّی زمان گرفته می‌شود اگر شما موضع ِ آن دیگری را بازگویید: «من هم‌نوا نی‌ستم ولی بگذارید ببینم آیا آن چه را که دارید می‌گویید درست فهمیدم یا نه. نکته‌ی ِ شما این است…». این کار به شخص ِ دیگر اجازه می‌دهد تا از تکرار ِ حرف‌اش بازایستد، و به شما گوش دهد، یا بکانوند و ببیند دیگر چه احساسی دارد.

یا بی‌آیید نمونه‌ای از رابطه‌ای نزدیک‌تر را در نظر بگیریم. زن می‌خواهد آزادی ِ داشتن ِ بیش از یک خاطرخواه را داشته باشد. مرد حسودی و نگرانی دارد. آن‌ها چند وقتی است که آن جا گیرافتاده اند.

میان‌کنش‌شان بارها و بارها چنین چیزی بوده است: هر وقت زن احساس ِ راحتی با مرد می‌کرد، عشق‌اش را به او می‌گفت ولی این را هم می‌گفت که نیاز دارد با دیگران هم بیرون برود. مرد او را به پرسش می‌کشید. با که بیرون بروی؟ کی؟ چند بار؟ زن خود را با سکوت و رنجیده‌گی در بند می‌کشید. سپس هر دو گیرافتاده بودند.

«شناخت» ِ مرد از زن تا این جا بود: او این را می‌حسّید که زن پس از آن، احساس ِ در-خود-فرورفته‌گی داشت، ولی نمی‌فهمید چرا.

«شناخت» ِ زن از مرد بر حسب ِ مالکیت‌طلبی ِ مرد بود. او مرد را کسی می‌دید که انگار می‌خواهد مالک ِ او باشد، و زنده‌گی ِ او را محدود سازد.

سرانجام، پس از ماه‌ها، آن‌ها کانونیدند و گوش دادند. یکی از گام‌ها چنین بود: مرد گفت، «وقتی آن پرسش‌ها را از تو می‌پرسم و تو عصبانی می‌شوی و دیگر با من حرف نمی‌زنی، چه احساس‌هایی داری؟ حالا می‌توانم گوش دهم، به خاطر ِ تغییر».

زن، به جای ِ تکرار ِ گلایه‌ی ِ معمول‌اش در باره‌ی ِ مالکیت‌طلبی ِ مرد، کانونید. مدّتی ساکت ماند، و خب مرد هم ساکت بود. سپس زن به این رسید: «آن چه مرا آن همه خشم‌گین می‌سازد، هانک، این است که وقتی آن چیزها را می‌پرسی ناگهان برای ِ من مرد ِ نا-دل‌چسب و غیرعشقولانه و هراسانی می‌شوی، و من برانگیخته‌گی ِ سکسی‌ام به تو را از دست می‌دهم. این چیزی است که در واقع رخ می‌دهد».

مرد صادقانه گفت، «آها، این را نمی‌دانستم. خوش‌حال ام که به آن پی بردی و به من گفتی».

البتّه، فقط همین یک گام ِ کانونیدن کلّ ِ مشکل‌شان را وا نگشود. ولی حتّا همین یک گام هم این اثر را داشت که رابطه‌ی‌شان از آن نقطه‌ی ِ گیرافتاده بگذرد.

کانونیدن می‌تواند جلوی ِ هدر رفتن ِ زمان را بگیرد. شاید تنها چند دقیقه در روز زمان ببرد. شما به جایی می‌رسید که مشکل آن جا است و جابه‌جا می‌شود. این کار تا چه اندازه کارآمدتر از آن است که در رابطه‌ای بی‌تغییر گیر افتاد، و زمان و انرژی ِ فراوانی بر سر ِ دعواهایی تکراری گذاشت که به جایی هم نمی‌رسند.

انگار روشن است که رابطه‌های ِ نزدیک می‌توانند از کانونیدن و گوش دادن ِ مرتّب سود برند. ولی وضعیت‌های ِ کاری چه‌طور؟ آیا همه نزدیکی ِ شخصی ِ زیادی نمی‌یابند؟ آیا جو زیادی احساساتی می‌شود؟ آیا آدم‌ها همیشه در حال ِ حرف زدن ِ عمیق با یک‌دیگر خواهند بود و هیچ کاری انجام نمی‌شود؟ فکر-اش را بکنید که هر بار به خاطر ِ یک فرم ِ ساده به بخش ِ خرید ِ اداره می‌روید پانزده دقیقه برای ِ گوش دادن به کسی زمان بگذارید!

نه، این جور نخواهد بود. بلکه، بیش‌تر بدون ِ کانونیدن و گوش دادن است!

بیش‌تر ِ فضاهای ِ کاری پر از احساس ِ بد و رابطه‌های ِ بد هستند. هر بار که رِنا به بخش ِ خرید می‌رود، باید آن لب‌خندهای ِ آزاردهنده را از آن زنی ببیند که سال ِ گذشته کوشید تا رنا را اخراج کند. بیل بدبین است و به هیچ کس اعتمادی ندارد، و جیم هم جوری که انگار با او هم‌نظر است هر چیز ِ بدی را در باره‌ی ِ دیگران به او می‌گوید. و از این دست چیزها.

خیلی‌ها هر روز در چنین جاهایی می‌کارکنند. و حتّا در جاهای ِ خوش‌آیند هم اگر آدم‌ها گوش دهند، کار سریع‌تر پیش می‌رود.

آدم‌ها دوست دارند کارها را به انجام برسانند، و خوب انجام شوند. آن‌ها به این دلیل دل‌سرد می‌شوند که در بیش‌تر ِ جاها راه‌های ِ بسیاری زیادی هست که گیرافتاده شوند.

زمان ِ زیادی خواهد برد تا وضعیت‌های ِ کاری‌مان، مدرسه‌ها، بی‌مارستان‌ها، و کلیساهای‌مان را به‌بود دهیم. فضاها و زمان‌هایی برای ِ کانونیدن و گوش دادن می‌توانند در هر نهادی ساخته شوند. ولی حتّا وقتی کانونیدن و گوش دادن از سوی ِ همه آموخته شوند (احتمالاً در مدرسه‌ها)، باز فضاهای ِ کاری و نهادهای ِ ما به آهسته‌گی تغییر خواهند یافت.

نهادهای ِ ساختارمند ِ ما ام‌روزه فرصت ِ اندکی برای ِ حرف زدن و زیستن ِ شخصی می‌دهند. زیست ِ واقعی ِ آدم‌ها بیش‌تر ملال‌آور و ساکت، درون ِ آن‌ها، و به تنهایی است. در زمینه‌ی ِ نهادهای ِ اجتماعی، آن فضا خالی است.

اگر بخواهید دیداری شخصی‌تر با کسی داشته باشید، جامعه‌ی ِ مدرن فقط چند گزینه‌ی ِ ناچیز به شما می‌دهد. می‌توانید به روان‌درمانی بروید. می‌توانید در یک رویارو-گروه در آخرهفته حضور یابید. اگر موفّقیت‌آمیز باشد (تقریباً از هر سه تا یکی هست)، به برخی‌ها نزدیک خواهید شد و آن‌ها به شما نزدیک خواهند شد. سپس این رابطه قطع می‌شود. اگر بیش از آن بخواهید، آن گاه یک هفته بعد گروه ِ تازه‌ای از غریبه‌ها با شما رو-در-رو می‌شوند. می‌توانید همان تجربه‌ی ِ آغازین را باز هم داشته باشید، ولی هیچ ساختار ِ اجتماعی ِ ادامه‌داری در کار نخواهد بود.

پاسخ چی‌ست؟ به باور ِ من، پاسخ در گونه‌ی ِ تازه‌ای از ساختار ِ اجتماعی به نام ِ گروه ِ «تغییرها» است.(۱)

چندین مورد از چنین گروه‌هایی در این سال‌ها، در بخش‌های ِ گوناگون ِ کشور، از سوی ِ کسانی شکل گرفته اند که با کانونیدن و گوش دادن آشنا هستند. چنین گروهی آدم‌ها را در نزدیک‌بوده‌گی ِ کانونیدن-گوش‌دادن گرد ِ هم می‌آورد. آن چه اهمّیت دارد این است که این، آن جا است – یک ساختار ِ اجتماعی ِ ادامه‌دار. جایی است که  وقتی نیاز به کانونیدن و نیاز به کسی برای ِ گوش دادن به خودتان دارید می‌توانید بروید.

می‌توانید به ساده‌گی خودتان یک گروه ِ تغییرها را بی‌آغازید. برای ِ نشان دادن ِ چه‌گونه‌گی ِ کارکرد ِ چنین گروه‌هایی، بگذارید یکی از آن‌ها را بتوصیفم: تغییرها در شیکاگو.

در یک بعد از ظهر ِ یک‌شنبه‌ی ِ معمولی، دورهمی ِ بزرگی در کلیسای ِ خیابان ِ ۵۷ام، گذرگاه ِ دانش‌گاه برگزار می‌شود. دو اتاق ِ بزرگ پر از آدم هستند. از نزدیک‌تر می‌نگرید و می‌بینید که آن‌ها جفت هستند. پشت ِ میزهای ِ کوچک ِ بسیاری، در گوشه‌ها، و در تالار می‌بینید که دو آدم نشسته اند. یکی حرف می‌زند، یکی گوش می‌دهد. پس از مدّتی آن‌ها این نقش‌ها را می‌عوضند.

اگر زودتر وارد شده بودید می‌توانستید دورهمی ِ بزرگی از کلّ ِ گروه را ببینید. می‌توانستید گوش دادن را در عمل ببینید. کسی چیز ِ بااهمّیتی می‌گوید. کس ِ دیگری رو به گوینده می‌چرخد و می‌گوید، «به گمان‌ام چیزی که شما دارید به آن می‌رسید این است که…». گوینده می‌مکثد، اندکی می‌کانوند و می‌گوید، «خب، بله، ولی بیش‌تر انگار…».

همیشه برای‌ام شورانگیز است که هم‌واره چنین چیزی در تغییرها رخ می‌دهد. اگرچه سال‌های ِ سال است که گوش دادن را به آدم‌ها می‌آموزانم، معمولاً وقتی در گروه ِ بزرگی هستم گوش دادن را می‌فراموشم. همیشه خوش‌حال ام که می‌بینم دیگران این را نمی‌فراموشند. اگر وسط ِ حرف بپرم، کسی می‌گوید، «صبرکن، جِن، به گمان‌ام او دارد می‌کوشد که بگوید…».

هر از گاهی، آدم ِ کم‌رویی می‌خواهد چیز ِ دش‌واری بگوید و از کسی در گروه می‌خواهد تا گوش دهد. عجیب به نظر می‌رسد. سوزان را یاد-ام می‌آید که در دورهمی‌ای ایستاده بود و می‌گفت، «ام‌م‌م… جو، آیا تو به من گوش می‌دهی تا بتوانم این را بگویم؟». جو سر تکان می‌دهد. سوزان چیزی می‌گوید و جو جان ِ آن سخن را می‌بازپس‌گوید. سوزان پیش می‌رود و جو نیز همین طور. او به این شیوه فکرهای‌اش را گفته‌شده و شنیده‌شده می‌یابد، پیش از این که هر کس ِ دیگری در گروه بتواند وسط بپرد یا بحث کند. همه می‌فهمند او از جو می‌خواست چه کاری انجام دهد و چرا.

هدف ِ دیگر ِ گوش دادن در آن باهمستان اجتماع هنگام ِ استراحت برای‌تان روشن می‌شود. آدم‌ها پخش می‌شوند و در گروه‌های ِ غیررسمی ِ کوچکی حرف می‌زنند، همان جور که در هر جای ِ دیگری این کار را انجام می‌دهند. کسی به سوی ِ مردی می‌آید و می‌گوید، «سلام، تام. من دوره‌ی ِ سختی را دارم پشت ِ سر می‌گذارم و نیاز به گوش داده شدن دارم. آیا در وضعی هستی که این کار را انجام دهی؟». تام می‌گوید، «حتماً، آیا باید همین حالا باشد؟». «خب، بله، اگر اشکالی نداشته باشد». آن‌ها آن جا را می‌گذارند و می‌روند تا گوشه‌ی ِ دنجی بی‌یابند.

یا تام شاید بگوید، «نه، نمی‌خواهم حالا گوش دهم. ببخشید». کانون‌گر می‌رود تا گوش‌دهنده‌ی ِ دیگری بی‌یابد. یا تام شاید ساعتی را در روز ِ دیگری پیش‌نهاد دهد. یا شاید او گفته باشد، «بله، حتماً، ولی من هم نیاز به گوش‌دهنده دارم. آیا می‌توانیم زمان را با هم بِاشتراکیم؟».

چنان که پیش از این در همین کتاب گفته ایم، گوش دادن ِ واقعی بسیار کم‌یاب است. وقتی آلان به خاطر ِ شغلی به شهر ِ تاکسون کوچید، هر چند ماه یک بار به شیکاگو می‌برگشت، فقط برای ِ گوش داده شدن!

وقتی آدم‌ها این تجربه را می‌یابند که چیزی که در نگاه ِ نخست گنگ و تار-و-تیره است رو به گام‌هایی پی-در-پی گشوده می‌شود – گام‌هایی از تغییر و جزئیات ِ درونی یک فرد – آن گاه زیستن بدون ِ این برای ِ آدم‌ها غریبانه و سطحی می‌شود. بدون ِ آدم‌هایی که گوش می‌دهند، شنیدن ِ خود دش‌وار می‌شود. آدم معمولاً با آدم‌هایی که کانونیدن را نمی‌شناسند سرگردان می‌ماند. آدم گاه‌گاه هی می‌خواهد بگوید، «آیا می‌توانید بروید و بیش‌تر ببینید که آن چی‌ست؟»، ولی آن شخص نمی‌داند معنای ِ این حرف چی‌ست.

آدم‌ها به گمان‌شان از پیش می‌دانند که چه احساسی دارند. شاید تماس ِ شگرفی با «احساس‌های ِ شکمی» ِ خود داشته باشند، ولی بعد می‌گذارند در همان گام بماند و از دست برود. نمی‌دانند که اگر فراتر از آن احساس‌های ِ روشن را می‌حسّیدند، جاده‌ای از گام‌هایی فروان در پیش است که رو به چیزی گشوده خواهد شد که هنوز روشن نی‌ست.

بنابراین آدم معمولاً دوست دارد کانونیدن را به آن‌هایی بی‌آموزاند که می‌خواهد با آن‌ها نزدیک باشد. همین که آدم دیگر نباید آن چه را که می‌آید در سکوت بشنود هم خود-اش خوب است.

این هم غریبانه است اگر در آن چه که می‌احساسم و می‌گویم ایستا پنداشته شوم، اگر شما با این شناخت گوش ندهید که می‌تواند گام‌هایی رو به ژرف‌تر شدن، و جابه‌جایی‌هایی در کار باشد. ملال‌آور است اگر شما آن چه را که می‌بازگویم به عنوان ِ «موضع»ام بپندارید، و در پاسخ، موضع‌تان را بازگویید. آن گاه ما دیگر کاری با هم نداریم. ما هر دو صاف و یک‌دست ایم، مثل ِ در ِ بسته‌ای در دیواری.

جای ِ شگفتی ندارد که آلان به شیکاگو می‌آمد تا گوش داده شود. حالا که این مهارت‌ها دارند پخش می‌شوند، شیکاگو دیگر چنین جزیره‌ی ِ کم‌یابی نی‌ست.

پس از بخش ِ گوش‌دادن ِ دو-سره‌ی ِ بعد-از-ظهر ِ تغییرها، استراحت ِ کوتاهی هست. سپس آدم‌ها به گروه‌های ِ ویژه‌ای می‌روند. گروه‌هایی هست برای ِ آموزش ِ گوش دادن. چند گروه ِ کانونیدن هست که در آن‌ها جوّ ِ بسیار آرامی حکم‌فرما است، و آن‌ها برای ِ راه دادن ِ شما بسیار محتاط خواهند بود. کنش‌مندی‌های ِ دیگری هم هستند. شاید کسی خودجوش در آن گروه ِ بزرگ ایستاده باشد و بگوید، «من می‌خواهم ام‌شب یک گروه ِ حرکتی ِ رقص را ره‌بری کنم. می‌توانید در این گوشه سراغ‌ام را بگیرید». یا شاید یک گروه ِ اصلاح ِ رفتار یا تفسیر ِ خواب ِ یونگی باشد.

کانونیدن همه‌ی ِ روش‌های ِ دیگر را کارآمدتر می‌سازد، چرا که آن‌ها را در ارتباط با حسّ ِ احساسیده‌ی ِ تن قرار می‌دهد. ما از کانونیدن «فرقه»ای نمی‌سازیم. کانونیدن به خوبی با هر چیزی که شخص از پیش سودمند می‌بیند هم‌راه می‌شود، و می‌تواند به آن افزوده شود. و نیز برعکس، هر کسی که به ما مهارت‌های ِ دیگر را بی‌آموزاند خوش‌حال می‌شویم. آدم‌ها جوری در باره‌ی ِ روش‌های ِ گوناگون حرف می‌زنند که گویی در برابر ِ هم قرار دارند، ولی در تن ِ انسان آن چیزی که یاری می‌رساند در برابر ِ هیچ چیز ِ دیگری که آن هم یاری می‌رساند قرار نمی‌گیرد. کانونیدن به شما اجازه می‌دهد تا بحسّید که آیا چیزی برای ِ شما در زمان ِ خاصّی سودمند است یا نه.

آموزش ِ مهارت ِ خود-یاری برای ِ چنین شبکه‌ای ضروری است، و کانونیدن و گوش دادن دربرگیرنده‌ی ِ گام‌های ِ معیّنی هستند که در آن‌ها هر کسی می‌تواند آموزش داده شود.

می‌توانید ببینید که در آن باهمستان اجتماع معمولاً روان‌درمانی ِ واقعی ِ بیش‌تری از شکل ِ درمان ِ رسمی رخ می‌دهد. شاید مایه‌ی ِ نگرانی‌تان شود که می‌بینید گویی آدم‌های ِ ناآموزش‌دیده دارند این کار را انجام می‌دهند. اگر تام در گوش دادن اصلاً خوب نباشد چه؟، یا اگر دیدگاه‌های‌اش را به زور بر دیگران وارد آورد چه؟ آیا این کار ایمن است؟

ایمن‌تر از دکترها است. هیچ کس آن شخص را صاحب‌نظر نمی‌داند. احتمال ندارد کسی در این جا زیر ِ این بار برود که به او گفته شود چه کاری انجام دهد، به زور چیزی را بپذیرد، یا وسط ِ حرف‌اش پریده شود. شخصی که آن‌ها از او خواسته اند گوش دهد فقط شخصی دیگر است، همین و نه بیش‌تر. اگر گوش دادن ِ تام احساس ِ خوبی به کانون‌گر ندهد، کانون‌گر کنار خواهد کشید.

یک دردمند ِ روان‌درمانی که بهره‌ی ِ چندانی از درمان نمی‌برد برای ِ عوض کردن ِ درمان‌گران نیازمند ِ ماه‌ها یا سال‌ها زمان است. معمولاً، دردمند با خود می‌اندیشد، «دکتر لابد می‌داند که چه خبر است. لابد دلیل‌های ِ خوبی برای ِ این کار هست». تغییرها بسیار ایمن‌تر از روان‌درمانی است. وقتی روان‌درمانی واقعاً کارآ باشد، جانشین‌پذیر نی‌ست، ولی در این حالت دردمند می‌تواند تغییرهایی را احساس کند که در تن‌اش در جریان است.

شما چه‌گونه می‌توانید گروه ِ تغییرهای ِ خودتان را بی‌آغازید؟ با یافتن ِ یک نفر که با شما خواهد کانونید و خواهد گوش داد، آغاز می‌شود. اگر این کار جواب داد و هر دو خواستار ِ یک گروه ِ تغییرها بودید، نفر ِ سومی را به جمع‌تان فراخوانید، و برنامه‌ای بریزید تا دیگران هم کم‌کم وارد شوند. هر کسی را هم که از آن خوش‌اش آمد تشویق کنید تا دیگران را هم بی‌آورد.

آن چه باعث ِ جواب دادن ِ گروه‌های ِ تغییرها می‌شود روی‌کرد ِ کانونیدن-گوش‌دادن است. هیچ نیازی هم به «سیاست» یا خط‌مشی ِ ویژه‌ای نی‌ست، و تغییرها در کل چنین چیزی ندارد. البتّه، تصمیم‌هایی خانه‌دارانه گرفته می‌شوند. کسی باید تصمیم بگیرد که کی دورهمی باشد، با پول‌های ِ اندک چه کاری باید انجام داد، و از این دست چیزها.

در مدل ِ سازمانی ِ سنّتی – نه در تغییرها – چنین تصمیم‌هایی از سوی ِ گروه ِ قدرت ِ کوچکی گرفته می‌شوند که دیگران نمی‌توانند به آن بپی‌وندند. مدل ِ دیگر «مردم‌سالاری ِ شرکت‌گری» است، که در آن همه می‌کوشند همه‌ی ِ تصمیم‌ها را با هم بگیرند. ولی تصمیم‌گیری‌ها ملال‌آور اند، آدم‌ها بی‌تاب می‌شوند، و نشست‌ها کینه‌توزانه می‌گردند، اگرچه تصمیمی که دارد گرفته می‌شود ناچیز و کم‌اهمّیت است.

تغییرها مدل ِ سومی دارد. گروه ِ کوچکی هست که تصمیم‌های ِ خانه‌دارانه را می‌گیرد. ولی هر کسی می‌داند که این گروه کجا و کی نشست دارد و همیشه برای ِ عضوی از آن بودن دعوت است: برای ِ یک بار، هر از گاهی، پی‌وسته، یا هرگز. بیش‌تر ِ عضوها نمی‌آیند، ولی همه می‌توانند.

هر یک از گروه‌های ِ تغییرها به همان شکلی می‌سازمانند که عضوهای ِ خودشان می‌خواهند. یک گروه ِ «تغییرهای ِ بین‌المللی» هست، ولی این گروه فقط فهرستی از گروه‌های ِ تغییرها را نگه می‌دارد و هر از گاهی نوشته‌هایی را در این زمینه به همه می‌ایمِیلد، امّا هیچ «سیاستی» را نمی‌تحمیلد.

کانونیدن و گوش دادن تنها کارها و روال‌ها، یا تنها دیدگاه‌هایی، نی‌ستند که انجام می‌شوند. ولی این کارها از سوی ِ همه‌ی ِ کسانی که خودشان دوست داشته باشند اشتراکیده و آموخته می‌شوند. نزدیکی ِ انسانی و تغییر ِ درمانی ِ زیادی در این جا یافت می‌شود.

About the author

فرهاد سپیدفکر

View all posts

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

two + two =