چهار گونه یاریرسانی در این جا یحث شده است، که در زمانهای ِ گوناگون برای ِ هدفهای ِ گوناگونی به کار میروند. پیش از این که دیگر موردها را بیآزمایید یقین یابید که در مورد ِ نخست به مهارت دست یافته اید. هر گاه آنها را آموختید و آنها بخشی از راه-و-رسمتان برای ِ ارتباط با آدمها شدند، خواهید دید که هر کدام را در وضعیتهایی که مناسب ِ هر یک است به کار میبندید.
گونهی ِ نخست از یاریرسانی: یاریرسانی به شخصی دیگر برای ِ کانونیدن هنگام ِ حرف زدن
الف. گوش دادن ِ مطلق
اگر زمانی را روی ِ این کار بگذارید که در آن فقط گوش دهید، و فقط این را نشان دهید که حواستان به حرفها هست یا نه، به بودهی ِ فکت ِ شگفتآوری خواهید رسید. آدمها میتوانند چیزهای ِ بیشتری به شما بگویند و چیزهای ِ بیشتری هم درون ِ خودشان بییابند، بیشتر از آن چه که میتواند در گفتوگوهای ِ عادی رخ دهد.
اگر فقط از عبارتهایی مثل ِ «بله»، یا «میفهمم»، یا «آها بله، کاملاً میتوانم احساستان را بفهمم»، یا «حواسام پرت شد، امکان دارد دوباره بگویید لطفاً؟»، بهره ببرید، خواهید دید که پرده از فرآیند ِ عمیقی برداشته خواهد شد.
در گفتوگوهای ِ اجتماعی ِ عادی ما تقریباً همیشه جلوی ِ همدیگر را میگیریم و نمیگذاریم چندان عمیق به درون برویم. پندها، واکنشها، دلگرمیها، یقینبخشیها، و نظرهای ِ خیرخواهانه در واقع بیشتر جلوی ِ این را میگیرند که آدمها احساس ِ درک شدن کنند. بکوشید مراقبانه بدون ِ این که چیزی از خودتان در برابر ِ کسی قرار دهید، به او گوش دهید. شگفتزده خواهید شد.
صادقانه به گوینده این حس را بدهید که کی دارید گوش میدهید و کی نمیدهید. همان لحظه یک گوشدهندهی ِ خوب خواهید شد. ولی باید صادق باشید و هر وقت در گوش دادن شکست خوردید این را نشان دهید («آیا میتوانید آن را به شیوهی ِ دیگری بگویید؟ من نفهمیدم»).
ولی، بسیار سودمندتر خواهد بود اگر شما به عنوان ِ گوشدهنده نکتههای ِ شخص ِ دیگر را، گام به گام، همزمان که دارید میفهمید، بازپسگویید. من آن را گوش دادن ِ مطلق (۱) مینامم.
هرگز موضوعهایی را وسط نکشید که خود ِ آن شخص بازنگفته است. هرگز تفسیرهای ِ خودتان را در کار وارد نسازید. هرگز ایدههای ِ خودتان را در کار نیآمیزید.
هنگام ِ گوش دادن فقط به دو دلیل میتوان حرف زد: برای ِ نشان دادن ِ این که کاملاً فهمیده اید – با بازپسگویی ِ آن چه که شخص ِ دیگر گفته است یا منظور-اش بوده است – یا برای ِ درخواست ِ تکرار یا روشنسازی.
برای ِ نشان دادن ِ این که کاملاً فهمیده اید
یکی دو جمله بگویید که بیانگر ِ معنای ِ شخصیای است که این شخص میخواست بفهماند. این کار معمولاً با واژهگان ِ خود ِ شما خواهد بود، ولی برای ِ چیزهای ِ اصلی ِ حسّاس از واژههای ِ خود ِ آن شخص بهره ببرید.
آدمها نیاز دارند بشنوند که شما حرف میزنید. آنها نیاز دارند بشنوند که شما حرفها را گرفته اید و با آنها همگام اید. برای ِ هر نکتهی ِ اصلیای که میگویند، برای ِ هر چیزی که میکوشند بفهمانند، یکی دو جمله بگویید (معمولاً، به ازای ِ تقریباً هر پنج یا ده جملهی ِ آنها خواهد بود). فقط این نباشد که «بگذارید آنها حرف بزنند»، بلکه با هر چیزی که میاحساسند، چه خوب و چه بد، چیزی واگویید. نکوشید که آن را درستکنید یا تغییر یا بهبود دهید. بکوشید جان ِ آن حرف را دقیقاً به همان شکلی که منظور ِ آنها است یا آن را میاحساسند، بگیرید.
گاهی چیزی که آدمها میگویند پیچیده است. شما نه میتوانید آن چه را که میگویند، نه این را که برایشان چه معنایی دارد، همه را یک جا بگیرید. نخست، یکی دو جمله در بارهی ِ جان ِ سخنشان بگویید. آن را با خودشان در میان بگذارید و بررسید. بگذارید آن را درستکنند و اگر خواستند چیزی به آن بیافزایند. چیزی را که تغییر داده اند یا افزوده اند، بگیرید و بازپسگویید، تا زمانی که خودشان با شما همنوا شوند که شما آن را به همان شکلی گرفته اید که آنها میاحساسند. سپس جملهی ِ دیگری بگویید از این که آن چیز چه معنایی برای ِ آنها دارد، یا آنها چهگونه احساسی در آن باره دارند.
مثال: فرض بگیرید زنی به شما در بارهی ِ یک سلسله از رخدادهایی پیچیده گفته است، این که آدمها چه چیزهایی و چهگونه و چه زمانی بر سر ِ او آورده اند تا «او را خوار سازند».
نخست، شما یکی دو جمله میگویید تا جان ِ چیزی را که او گفته به شکلی که او به آن موضوع مینگرد در قالب ِ واژهها توصیف کنید. سپس او بخشی از گفتهی ِ شما را درست میکند، تا دقیقتر شود. سپس شما غلطهای ِ گرفتهی ِ او را بازپس میگویید، «آها، پس این جور نبود که همهی ِ آنها آن کار را انجام داده باشند، بلکه همهی ِ آنها با آن همنوا بودند». سپس شاید او چند چیز ِ دیگر هم بیافزاید، که شما باز میگیرید و کم-و-بیش همان جور که او گفت آنها را بازپس میگویید. سپس، وقتی کاملاً به شکل ِ درست آن را گرفتید، جملهی ِ دیگری میگویید از احساس یا معنای ِ شخصیای که کلّ ِ آن چیز دارد، «و آن چه در واقع در این باره بد است این است که این موضوع شما را به احساس ِ خواری انداخته است».
اگر چیزی را که آن شخص میگوید نفهمید، یا این که سر-در-گم یا گیج شوید
راهی برای ِ درخواست ِ تکرار یا روشنسازی هست. نگویید، «من هیچ چیزی از آن نفهمیدم». در عوض، هر بخشی را که فهمیده اید، حتّا اگر بسیار گنگ باشد، یا فقط آغاز ِ آن را، بگیرید و با کمک ِ آن توضیح ِ بیشتری بخواهید:
«من کامل میفهمم که این موضوع برای ِ شما اهمّیت دارد، ولی هنوز نمیفهمم که چیست آن چه…»
چیزهای ِ زیادی نگویید که یقین ندارید منظور ِ شخص بوده باشد. آن شخص باید زمان ِ بسیار زیادی به هدر بدهد تا به شما توضیح دهد که چرا آن چه گفته اید درست نیست. در عوض، فقط چیزی را که یقین دارید شنیده اید بگویید و از آنها بخواهید بقیهاش را بازگویند.
تکّه به تکّه چیزی را که شخص به شما میگوید بازپسگویید. نگذارید آن شخص به شما چیزی بیشتر از آن چیزی بگوید که میتوانید بگیرید و بازپسگویید. حرفاش را ببُرید، بازپسگویید، و سپس بگذارید پیش رود.
از کجا بدانید دارید کار را درست انجام میدهید
از جایی میدانید که میبینید آدمها در دل ِ مشکلهایشان پیش میروند. مثلاً، شاید شخص بگوید، «نه، آن جور نیست، بیشتر این جور است – آه -»، و سپس شاید بیشتر در دل ِ آن بروند تا ببینند واقعاً چهگونه احساسی است. شما کار را درست انجام داده اید. شاید واژههایتان اشتباه بوده باشند، یا شاید هماکنون به نظر ِ آن شخص اشتباه بیآیند، اگرچه بسیار نزدیک به چیزی بودند که شخص لحظهای پیش گفته بود. ولی آن چه اهمّیت دارد این است که واژههایتان احساس ِ آن شخص را بیشتر در دل ِ آن مشکل برد، پس واژههایتان نتیجهی ِ درستی داشتند. هر آن چه که شخص پس از آن میگوید، آن را بگیرید و بازپسگویید. این، گامی رو به جلو است.
یا آن شخص شاید ساکت بنشیند، خرسند از این که شما تا این جا همه چیز را گرفته اید.
یا آن شخص شاید رهایش، آسودهگی، یک «بله، خود-اش است» ِ تمام-تنانی، نفسی عمیق، یک آه را از خود نشان دهد. چنین لحظههایی هر از گاهی رخ میدهند، و پس از آنها گامهای ِ تازه یا پیشروانهای پدیدار میشوند.
شاید هم با کمک ِ نشانههای ِ ظریفتری از آسودهگی بتوانید بگویید که کار دارد درست پیش میرود، نشانههایی که از به خوبی شنیده شدن میآیند – این احساس که همهی ِ ما وقتی میگیریم که کوشیده ایم چیزی بگوییم و سرانجام آن را فهمانده ایم: احساس ِ این که نیازی نیست یک بار ِ دیگر هم آن را بگوییم. هنگامی که شخصی ایدهای، یا بخشی از آن، را میگستراند، تنش یا نگهداشتن ِ نفسی در کار هست که شاید در چندین بار رفت-و-برگشت همچنان بماند. وقتی جان ِ سخن سرانجام هم گفته شد و هم دقیقاً فهمیده و پاسخ داده شد، آسودهگیای، مثل ِ بیرون دمیدن ِ نفس، دیده میشود. شخص دیگر مجبور نیست آن چیز را در تن نگهدارد. سپس چیزی بیشتر میتواند پیش آید (پذیرش ِ سکوتی که میتواند در این نقطه پیش آید بسیار اهمّیت دارد، سکوتی که شاید زمان ِ درازی هم به نظر آید، حتّا یک دقیقه یا بیشتر. کانونگر حالا آن صلح ِ تنانی ِ درونی را دارد تا اجازهی ِ بالا آمدن ِ چیز ِ دیگری را بدهد. این صلح را با حرف زدن ِ بیجا به نابودی نکشانید).
از کجا بدانید دارید کار را اشتباه انجام میدهید، و آن گاه چه باید کرد
تقریباً همان چیز از نو دوباره گفته میشود، یعنی آن شخص احساساش این است که شما هنوز مطلب را نگرفته اید. ببینید واژههای ِ کانونگر چه فرقی با چیزی که شما گفتید دارد. اگر احساستان این است که فرقی ندارد، آن را دوباره بگویید و این را هم بیافزایید، «ولی همهاش این نیست، یا یک جورهایی درست نیست؟».
همزمان که دارید پاسخ میدهید، چهرهی ِ کانونگر شاید فشرده، سفت، سر-در-گم شود. این نشان میدهد که کانونگر دارد میکوشد چیزی را که میگویید بفهمد. پس باید اشتباهی در کارتان باشد، چیزی به آن میافزایید یا مطلب را نمیگیرید. بازایستید و از آن شخص بخواهید دوباره از چهگونهگی ِ آن حرف بزند.
اگر کانونگر موضوع را تغییر دهد (به ویژه به چیزی کمتر معنادار یا کمتر شخصی)، یعنی او از فهماندن ِ آن چیز ِ شخصیتر ناامید شده است. شما میتوانید حرف ِ او را ببُرید و چنین چیزی بگویید، «من هنوز با همان چیزی هستم که داشتید میکوشید در بارهاش بگویید… میدانم که آن را درست نفهمیدم، ولی میخواهم بفهمم». سپس فقط آن بخشاش را که از آن یقین دارید بگویید، و از آن شخص بخواهید که از آن جا ادامه دهد.
دیر یا زود آن حرف را خواهید گرفت. اهمّیتی ندارد چه زمانی. شاید در سومین یا چهارمین تلاش بفهمید. آدمها بیشتر از همه وقتی میتوانند در دل ِ احساسهایشان بروند که شخص ِ دیگر هر تکّه را دقیقاً همان گونه میگیرد یا میکوشد بگیرد که نزد ِ خود ِ آنها است، بدون ِ هیچ چیز ِ اضافه یا پیچیدهتری. مرکزیتی هست که پس از مدّتی به آسانی میتوان آن را دید. مثل ِ قطاری روی ِ ریل. وقتی از آن خارج میشوید به راحتی میفهمید. همه چیز میبازایستد. اگر چنین چیزی رخ داد، به آخرین نقطهای برگردید که روی ِ ریل ِ استوار ِ درونی قرار داشت، و از آن شخص بخواهید از همان جا ادامه دهد.
اگر دیدید پذیرفتن ِ کسی با ویژهگیهایی نادوستداشتنی دشوار است، به آن شخص به عنوان ِ کسی بنگرید که از درون در-ستیز با این ویژهگیها است. هنگام ِ شنیدن، به کشف ِ آن شخص خواهید رسید.
نخست در هنگام ِ تمرین ِ گوش دادن، حواستان باشد که آن چه را که آدمها میگویند تقریباً واژه به واژه تکرار کنید. از این راه میبینید که چه قدر دشوار است آن چه را که شخصی میکوشد بگوید بدون ِ افزودن ِ چیزی به آن، درستکردن ِ آن، یا جاسازی ِ نظر ِ خودتان در آن بگیرید.
وقتی توانستید این کار را انجام دهید، آن گاه فقط جان ِ سخن، نکتهی ِ گفتهشده، و واژههای ِ احساسی را بازخورانید.
برای ِ این که کار آسانتر شود، یک ثانیهای بازایستید و کلاف ِ در-هم-تنیدهی ِ احساسها، تنشها، و انتظارهای ِ خودتان را بحسّید. سپس این فضا را پاکسازید. از این فضای ِ باز میتوانید گوش دهید. احساس ِ هشیاری و احتمالاً اندکی هیجان خواهد داشت. آن شخص ِ دیگر، در این فضای ِ انتظاری که برای ِ وجود داشتن دلیلی ندارد مگر حرف شنیدن از بیرون، چه خواهد گفت؟
خیلی به ندرت پیش میآید که چنین فضایی به کسی از سوی ِ شخص ِ دیگری پیشنهاد داده شود. آدمها به ندرت در خود به اندازهای جا میگشایند که دیگری را به راستی بشنوند.
ب. یاریرسانی به فرم یافتن ِ حسّی احساسیده
هر شخصی میتواند در میانهی ِ دو گفت-و-شنود اندکی بکانوند. پس از گفتن ِ نکتهای، و فهمیده شدن ِ آن، شخص میتواند پیش از گفتن ِ چیز ِ بعدی بکانوند.
بیشتر ِ آدمها این کار را انجام نمیدهند. آنها از نکتهای به سوی ِ نکتهی ِ دیگری میدوند و فقط حرف میزنند.
چهگونه میتوانید به یاری ِ آدمها بیآیید تا بازایستند، و حسّی احساسیده از آن چیزی که همین حالا گفته اند، بگیرند؟
این همان دومین حرکت ِ کانونیدن است. یافتن ِ حسّ ِ احساسیده مثل ِ این است که به خودتان بگویید، «آن، درست همان جا، همان چیزی است که سر-در-گم است»، و سپس احساسیدن ِ آن در آن جا.
کانونگر باید ساکت بماند، نه تنها از بیرون بلکه از درون هم، تا حسّ ِ احساسیدهای بتواند فرم یابد. این کار یک دقیقهای زمان میبرد.
برخی از آدمها همیشه دارند حرف میزنند، چه بلند بلند و چه درون ِ خودشان. بنابراین هیچ چیزی که مستقیماً احساسیده شده است نمیتواند فرم یابد، و همه چیز به شکل ِ تودهی ِ دردناکی از سر-در-گمی و سفتی میماند.
هنگامی که حسّ ِ احساسیدهای فرم مییابد، احساس ِ آسودهگی به کانونگر دست میدهد. انگار همهی ِ احساسهای ِ بد به یک نقطه میروند، درست همان جا، و بقیهی ِ تن احساس ِ رهاتری مییابد.
وقتی حسّ ِ احساسیدهای فرم مییابد، آدمها میتوانند آن را واگویند. آنها میتوانند ببینند چه چیزی در درون ِ آن است، میتوانند پیرامون ِ آن و درون ِ آن را احساس کنند.
چه زمانی باید به آدمها یاری رساند تا اجازه دهند حسّ ِ احساسیدهای فرم یابد
وقتی آدمها همهی ِ آن چیزی را که میتوانند به روشنی بگویند گفته اند، و از آن جا به بعد دیگر گنگ، یا تودهی ِ ناگشودهی ِ سفتی، است، و نمیدانند چهگونه پیش روند.
وقتی نقطهی ِ معیّنی هست که احساس میکنید میتوان در آن پیشتر رفت.
وقتی آدمها بارها و بارها از موضوعی حرف میزنند و هرگز سراغ ِ احساسشان نسبت به آن نمیروند. شاید شروع کنند به گفتن ِ چیزهایی که روشن است شخصی و معنادار اند، ولی سپس سراغ ِ چیز ِ دیگری میروند. هیچ چیز ِ معناداری به شما نمیگویند، ولی گویا چنین چیزی میخواهند. در این وضعیتهای ِ بسیار رایج، میتوانید وسط ِ حرف ِ کانونگر بپرید و به نرمی راهی را نشان دهید که رو به لایههای ِ عمیقتر ِ احساس است.
کانونگر: «از وقتی کارن از بیمارستان برگشته است، من هیچ کاری انجام نداده ام مگر مراقبت از او. من اصلاً وقتی با خود-ام نگذرانده ام. و حالا هم که وقت پیدا میکنم، فقط میخواهم آن را به آخر برسانم و بروم سراغ ِ کار دیگری.»
گوشدهنده: «شما خیلی وقت است که نتوانسته اید با خودتان باشید، و حتّا حالا هم که میتوانید، این کار را انجام نمیدهید.»
کانونگر: «او فلان نیاز را دارد و بهمان نیاز را دارد و من هر کاری هم که برای ِ او انجام دهم باز بس نیست. همهی ِ خانوادهاش همین جور اند. این باعث ِ خشم ِ من میشود. پدر-اش هم وقتی مریض بود همین جور بود، که سالها هم ادامه داشت. آنها همیشه نسبت به هم منفی و ترشرو و ناراحت هستند.»
گوشدهنده: «راه-و-روش ِ او، راه-و-روش ِ آنها باعث ِ خشم ِ تو میشود.»
کانونگر: «بله، من خشمگین ام. کاملاً درست است. جوّ ِ بدبختانهای است. زندهگی در جوّی بدبختانه. همیشه تیره و تار. همیشه ناراحت از چیزی. یک روز ِ دیگر، وقتی من ـــ»
گوشدهنده (وسط میپرد): «صبرکنید. یک دقیقهای با احساس ِ خشمتان همراه باشید. فقط آن را برای ِ یک دقیقه احساس کنید. ببینید دیگر چه چیزی در آن است. به چیزی نیاندیشید…»
چهگونه باید برای ِ فرم یافتن ِ حسّی احساسیده یاری رساند
درجهبندیای برای ِ میزان ِ کمکی که آدمها برای ِ تماس با حسّی احساسیده نیاز دارند، وجود دارد. همیشه نخست کمترین میزان را انجام دهید، و فقط اگر جواب نداد بر میزان ِ آن بیافزایید.
برخیها نیاز به هیچ کمکی ندارند جز ساکت بودن ِ شما. اگر اصلاً حرف نزنید، و اگر جلوی ِ آنها را نگیرید یا آنها را از ریل خارج نکنید، خودشان آن چه را که باید احساس کنند احساس خواهند کرد. وسط ِ هیچ سکوتی دستکم به مدّت ِ یک دقیقه نپرید. وقتی پاسخ دادید و چیزی را که گفتید بررسیدید و فهمیدید کاملاً درست است، خاموش باشید.
شاید آن شخص نیاز به یکی دو جمله از شما داشته باشد، تا مکثی را بسازد که در آن مکث حسّ ِ احساسیدهای بتواند فرم یابد. چنین جملهای شاید فقط به آهستهگی آخرین واژه یا عبارت ِ بااهمّیتی را که پیش از آن گفته بودید تکرار کند. شاید فقط دوباره به آن نقطه اشارهای داشته باشد. برای ِ نمونه، در مثال ِ پیشین شاید به آهستهگی و با پافشاری گفته باشید: «واقعاً خشمگین». سپس خاموش میمانید. حسّ ِ کلّی ِ آن شخص از همهی ِ آن چه همراه با خشمگین بودن است باید فرم یابد.
پس از تلاشتان برای ِ یاری رساندن به آدمها در یافتن ِ حسّی احساسیده، هر چه که بگویند، جان ِ آن سخن را بازپسگویید. اگر نمیتوانید آن بازهی ِ عمیقتر ِ ساکت را که از نظرتان نیاز است فوری بازآفرینید، نگران نشوید. خیلی زود میتوانید باز هم آن را بیآزمایید. با هر چه که پیش میآید همراه شوید، حتّا اگر کانونگر دم-به-دم از ریل بیرون رفته است.
اگر پس از بارها و بارها تلاش، آدمها هنوز هیچ احساسی ندارند، آن گاه میتوانید مستقیمتر به آنها بگویید تا چنین کاری را انجام دهند. آشکارا بگویید، «یک دقیقهای با آن همراه شوید و بیشتر درون ِ آن را احساس کنید». میتوانید همه یا بخشی از دستور-کارهای ِ کانونیدن را هم بدهید.
میتوانید پرسشی برای ِ آدمها فرم دهید. به آنها بگویید این پرسش را به شکل ِدرونی بپرسند، نه در سر بلکه در شکم. «خاموش بمانید و این پرسش را در قالب ِ واژهها پاسخ ندهید. فقط با این پرسش بمانید تا چیزی از درون ِ احساستان بیآید».
چنین پرسشهایی معمولاً، در بهترین حالت، باز هستند. «واقعاً این چیست؟»، «چه چیزی این را به شیوهای که هست نگه میدارد؟».
گونهی ِ دیگر ِ پرسش در مورد ِ «چیز ِ کلّی» به کار میرود، «من واقعاً در کجای ِ این چیز ِ کلّی در هوا مانده ام؟». از این پرسش زمانی بهره ببرید که همه چیز سر-در-گم است یا کانونگر نمیداند از کجا بیآغازد.
اگر کانونگر اجازهی ِ فرم یافتن ِ حسّی احساسیده را داده است ولی هنوز گیرافتاده است، شاید بد نباشد که بپرسد، «اگر همه چیز خوب بود چه فرقی با الآن داشت؟ چه جوری باید باشد؟». به آن شخص بگویید که اندکی آن حالت ِ ایدهآل را احساس کند و سپس بپرسد، «چه مانعی بر سر ِ راه ِ آن است؟». کانونگر نباید بکوشد به آن پرسش پاسخی دهد بلکه باید احساس ِ چیزی را که سر ِ راه است بگیرد.
همهی ِ این راهها نیازمند ِ این اند که کانونگر از حرف زدن بازایستد، چه بلند بلند و چه در درون. شخص میگذارد چیزی که آن جا است بیآید به جای ِاین که خود-اش آن را انجام دهد.
فقط بپرسید، «کجای ِ زندهگی ِ من هنوز روی ِ هوا مانده است؟». همین پرسش به سرعت حسّ ِ احساسیدهی ِ مشکلها را به شما میدهد، البتّه اگر با واژهها پاسخ ندهید.
رویکرد ِ دیگر: اگر به گمانتان چیزهایی که کانونگر گفته است با هم در یک ایده جای میگیرند، دو سه تا از بااهمّیتترین چیزها را بردارید. سپس به آن شخص بگویید، «وقتی چیزی را که میخواهم بگویم میگویم، شما چیزی به من یا خودتان نگویید. فقط چیزی را که در آن جا میآید احساس کنید». سپس آن دو سه چیز را بگویید، هر یک در قالب ِ یک یا دو واژه.
وقتی شخصی نمیخواهد چیزی خصوصی یا دردناک را بگوید هم این شیوهها میتوانند سودمند باشند. کانونگر میتواند بدون ِ این که به شما بگوید آن چیز واقعاً چیست روی ِ آن کارکند. شما میتوانید بدون ِ دانستن ِ این که در بارهی ِ چیست گوش دهید و یاریگر باشید.
از کجا میتوانید بدانید که کی جواب نمیدهد
وقتی آدمها مستقیم در چشمهای ِ شما مینگرند، پس هنوز درون ِ خودشان نمیکانونند. بگویید، «وقتی دارید به من مینگرید نمیتوانید وارد ِ آن شوید. بگذارید من فقط این جا نشسته باشم و شما به درون ِ خودتان بروید».
اگر آدمها فوراً پس از این که شما از آنها میخواهید ساکت باشند، حرف میزنند، یعنی هنوز نکانونیده اند. نخست، جان ِ چیزی را که گفته شده است بازپسگویید و سپس از کانونگر بخواهید با حسّ ِ احساسیدهی ِ آن تماس یابد. اگر به شدّت روی ِ آن کارکرده اید و چیز ِ سودمندی رخ نداده است، بگذارید پانزده دقیقهای بگذرد و دوباره بکوشید.
اگر، پس از سکوتی، شخص با توضیحها و گمانهایی پیش میآید، بپرسید که آن مشکل چهگونه احساسی دارد. از او به خاطر ِ آنالیزیدن انتقاد نکنید. از میان ِ خود ِ حرفهایی که شخص میزند نکتهای را برگزینید و همچنان به حسّ ِ احساسیدهی ِ آن اشاره کنید.
اگر آدمها میگویند به این دلیل نمیتوانند بگذارند احساسی بیآید که زیادی بیقرار یا در-تنش هستند، احساس ِ تهی بودن یا دلسردی دارند، یا زیادی سفت-و-سخت دارند میکوشند، از آنها بخواهید روی ِ همان بکانونند. آنها میتوانند از خودشان بپرسند (و البتّه، در قالب ِ واژه پاسخ ندهند) که، «این احساس ِ تالاپ-تولوپ چیست؟»، «یا این احساس ِ در-تنش…؟»، «یا این احساس ِ تهی بودن…؟»، «یا این چیز که “زیادی دارند سفت-و-سخت میکوشند”…؟».
از کجا میتوان گفت که شخصی حسّی احساسیده دارد
شخص وقتی حسّ ِ احساسیدهای دارد که میتواند چیزی را احساس کند که بیش از توان ِ فهم ِ شخص است، وقتی که چیزی که آن جا است فراتر از واژهها و اندیشهها است، وقتی چیزی بیشک کاملاً تجربه میشود ولی هنوز روشن نیست، هنوز واگشوده یا رهاییده نگشته است.
شما زمانی خواهید دانست که کانونگرتان حسّ ِ احساسیدهای دارد و به آن اشاره دارد که شخص به سوی ِ واژهها میکورمالد و آشکارا چیزی دارد که هنوز در قالب ِ واژهها نیست.
هر چیزی که به این شیوه پیش میآید باید با آغوشی گشوده پذیرفته شود. آن چیز گام ِ بعدی ِ این ارگانیسم است. آن را بگیرید و به همان شیوهای که آن شخص میگوید آن را بازپسگویید.
داشتن ِ چیزی که مستقیماً از حسّ ِ احساسیدهی ِ شخص میآید احساس ِ خوبی میدهد. احساسها را میجابهجاید، تن را اندکی میرهاند. حتّا اگر شخص آن چه را که آمده است دوست نداشته باشد، باز احساس ِ خوبی دارد. وقتی چیزی بیش از فقط حرف زدن رخ میدهد امیدبخش است. حسّی از پردازش و رهایی از جاهای ِ گیرافتاده به شخص میبخشد.
این موضوع مفهومی کلیدی است در این فرآیند ِ گوش دادن، پاسخ دادن، و ارجاع به احساسهای ِ آدمها درست به همان شکلی که آنها میاحساسند شان. این موضوع بر پایهی ِ این بوده فکت است که احساسها و مشکلها فقط فهرستی از مفهومها یا ایدهها نیستند: آنها تنانی هستند. بنابراین نکتهی ِ یاریرسانی هرگز فقط در گمانهزنی و توضیح دادن نیست. باید فرآیندی فیزیکی از گامهایی در کار باشد که در آن فرآیند مشکل در تن احساسیده میشود. چنین فرآیندی هنگامی روان میشود که گوشدهندهی ِ خوبی به جنبهی ِ احساسیده و شخصی ِ هر چیز ِ گفتهشده پاسخ میدهد، درست به همان شکل که شخص آن را میاحساسد، بدون ِ افزودن ِ چیزی. حرکت و تغییر ِ احساسیده زمانی رخ میدهد که به شخصی این آرامش داده میشود که به حسّ ِ تنانی ِ مشکلی اجازهی ِ بودن، احساسیده شدن، و حرکت کردن به سوی ِ گام ِ بعدی ِ خود-اش بدهد.
کانونگر میتواند این کار را به تنهایی انجام دهد، ولی حضور و پاسخ ِ شخصی دیگر اثر ِ یاریرسانی ِ نیرومندی دارد.
گونهی ِ دوم از یاریرسانی: بهرهمندی از احساسها و واکنشهای ِ خودتان در بارهی ِ شخص ِ دیگر
شیوههای ِ دیگری هستند که چیزی بیش از گوش دادن اند، ولی اگر آنها را بدون ِ گوش دادن انجام دهید چیزی «بیشتر» نیستند! در این بخش به شما نشان خواهم داد که چهگونه بسیاری از چیزهای ِ دیگر را بیآزمایید، ولی به شیوهای که همیشه گوش دادن را به عنوان ِ پایه و اساس ِ خود نگاه میدارد.
برخی از آنها را، یکی یکی، بیآزمایید و سپس برای ِ مدّتی مستقیم به گوش دادن برگردید.
چهگونه واکنشتان را بگویید
هر چه که میگویید یا انجام میدهید، به چهره و پاسخ ِ شخص بنگرید تا ببینید حرف یا کار ِ شما چه اثری بر آن شخص میگذارد. اگر نمیتوانید آن را ببینید، بپرسید. حتّا وقتی آن چه میگویید یا انجام میدهید احمقانه و زیانبار است، اگر پس از آن در بارهاش بپرسید و هر آن چه را که واکنش ِ شخص به آن باشد بازپسگویید، جواب ِ خوبی خواهید گرفت. درست پس از گفتن ِ واکنش ِ خودتان به حالت ِ گوش دادن بازگردید.
حرفهایی را که میزنید به شکل ِ پرسش باشند، نه نتیجهگیری. و پرسشهایتان را رو به احساسهای ِ آدمها ببرید، نه فقط ایدههایشان. آدمها را به درون ِ-خودشان-رفتن فراخوانید و ببینید آیا آنها چیزی مثل ِ آن چه که شما میگویید – یا هر چیز ِ دیگری – میاحساسند. شما هرگز نخواهید دانست آنها چه احساسی دارند. شما فقط جویا میشوید و به یاری ِ آنها میشتابید تا از خودشان بپرسند. شاید چنین بگویید، «منظور-ام این نیست که من خواهم دانست. آن را احساس کنید و ببینید. آیا چنین چیزی است، یا اصلاً چه جوری است؟».
به یاد داشته باشید که اگر چنین چیزی بگویید، آن شخص باید آن چه را که آن جا است احساس کند تا به پرسشتان پاسخ گوید.
همین که دیدید ایدهیتان به بحث و دلیل و گمانهزنی میانجامد، یا به سوی ِ هیچ چیز ِ مستقیماً-احساسیدهای پیش نمیرود، به آسانی بیخیال ِ آن شوید. اگر به گمانتان خوب است میتوانید دو بار آن را بگویید، ولی پس از آن، بیخیالاش شوید. میتوانید بعدها باز آن را پیش بکشید (میتواند حق با شما باشد ولی شاید نخست چیز ِ دیگری باید بالا بیآید).
حواستان باشد که وقتی دارید گوش دادن ِ مطلق را انجام میدهید، بازهی زمانی ِ خوبی داشته باشد. اگر همواره با ایدهها و واکنشهایتان وسط ِ حرفها بپرید، فرآیند ِ اساسی ِ کانونیدن نمیتواند پیش رود. هر بار باید ده یا پانزده دقیقه شود که شما فقط گوش میدهید. اگر شخص دارد مشکلاش را میاحساسد، کمتر حرف بزنید؛ ولی اگر گیرافتاده است، بیشتر حرف بزنید.
اگر فرآیند ِ آن شخص انگار میخواهد به سمت-و-سوی ِ خاصّی برود بگذارید برود. بر این پا نفشارید که به سمت-و-سویی باید پیش رود که شما درست میدانید.
اگر شخص میکوشد به شما بیآموزاند که به سمت-و-سوی ِ خاصّی باشید، مدّتی به آن سو بروید. مثلاً، برخیها شاید بگویند نیاز دارند که شما خاموشتر یا پر-حرفتر باشید، یا به شیوهی ِ معیّنی با آنها کارکنید. این کار را انجام دهید. همیشه میتوانید بعداً به شیوهی ِ دلخواهتان بازگردید. آدمها معمولاً به ما میآموزانند که چهگونه به آنها یاری رسانیم.
اگر دیدید کارها را از ریل ِ مناسب ِ خود بیرون آورده اید و به سر-در-گمی کشانده اید، این فرآیند را به آخرین نقطهای برگردانید که کانونگر در آن جا با احساسهایاش در تماس بود. بگویید، «داشتید به من میگفتید که… از آن جا پیش بروید».
چهره و تن ِ آن شخص را بنگرید، و اگر میبینید چیزی دارد رخ میدهد، در بارهاش بپرسید. واکنشهای ِ غیرگفتاری معمولاً سیگنالهای ِ خوبی برای ِ پرسیدن از آدمها هستند تا آنها را حسّی احساسیده رساند.
مثلاً، کانونگر شاید بگوید، «آن چیز رخ داد ولی من در بارهاش احساس ِ خوبی دارم». شما پاسخ میدهید، «شما از یک جهت احساس ِ خوبی در آن باره دارید. ولی من میبینم که از آن جهت که پایتان را هی تکان میدهید، و جوری که به نظر میرسید، چیزی هم هست که شاید خوب نباشد. درست است؟».
وقتی چیزی را میحسّید نیازی نیست در این فکر فرو روید که آیا حق با شما است یا نه. اگر چیزی را میحسّید، پس یعنی چیزی هست، ولی شاید در این باره که آن چیز چیست حق با شما نباشد. پس بپرسید.
معمولاً خواهید دید که چهرهی ِ کانونگر به چیزی که میگویید یا انجام میدهید میواکنشد. در آن باره هم بپرسید.
اگر آن شخص کاری را که دارید انجام میدهید دوست ندارد در آن باره ساده بگیرید. میتوانید آن را تغییر دهید، یا شاید هم نیازی نباشد. این فضا را به آن شخص بدهید که واکنشهایی منفی به شما داشته باشد، و هر چه که هستند گوش دهید و بازپسگویید.
همیشه با واژههایی که شخص میگوید نمانید. آیا صدا خشمگین به نظر میرسد؟ دلسرد؟ پافشار؟ آیا درنگی ناگهانی در آن هست؟ آن واژهها به چه شیوهای گفته شدند؟ بپرسید، «شما خشمگین به نظر میرسید. آیا درست است؟». و اگر پاسخ بله بود، بپرسید که در چه بارهای است. اگر کانونگر هیچ پیشرفتی ندارد، بپرسید، «آیا میتوانید بحسّید که آن خشم چیست؟».
میتوانید از واکنشهای ِ احساسیدهی ِ خودتان به چیزی که در جریان است بهره ببرید تا به کمک ِ آنها به حسّ ِ روشنتری از این برسید که در آن شخص یا هر دوی ِ شما چه چیزی در جریان است. اگر احساس ِ بیحوصلهگی، دلخوری، بیتابی، خشم، شرمندهگی، هیجان، یا هر چیز ِ برجستهی ِدیگری دارید، اینها نشانگر ِ چیزی هستند. روی ِ این که چه چیزی در درون ِ شما است بکانونید.اگر بیحوصله هستید، شاید ببینید که دلیلاش این است که آن شخص وارد ِ هیچ چیز ِ معناداری نمیشود. پس میتوانید بپرسید، «آیا دارید وارد ِ چیزی میشوید که واقعاً میخواهید وارد شوید؟». اگر خشمگین هستید، آن شخص دارد چه کاری انجام میدهد که شما را به خشم میآورد؟ وقتی فهمیدید، میتوانید آن را بگویید. مثلاً، «آیا احتمالاً دارید دهان مرا میبندید چون از کمک ِ من به خودتان ناامید شدید. درست است؟».
هنگام ِ کارکردن با کسی بگذارید هر احساسی که میخواهید داشته باشید. بگذارید تا جایی که میتوانند نازیبا و صادقانه باشند. به این شیوه میتوانید از درون آزاد باشید تا در برابر ِ آن چه در شما رخ میدهد حاضر باشید. چیزی که معمولاً به آن چه در شخص ِ دیگر یا میان ِ شما دو نفر رخ میدهد، اشاره دارد.
اگر با کنار ِ هم گذاشتن ِ بسیاری از دلیلهای ِ نظری یا فهرست ِ بلندی از نشانهها به این ایده میرسید که شخصی چه احساسی دارد، برای ِ توضیح ِ همهی ِ اینها به آن شخص زمان را هدر ندهید. فقط از آن شخص بپرسید که آیا میتواند احساسی را که شما به آن پی برده اید، در خود بییابد.
شما میتوانید هر گمان یا ایدهای را به عنوان ِ پرسش بازگویید. گاهی شاید احتمال ِ دیگری را هم بیافزایید تا یقین یابید که کانونگر میفهمد که این موضوع از جنس ِ نتیجهگیری نیست و فقط فراخوانی است برای ِ نگریستن به خود ِ احساس در درون. «آیا انگار که ترسیده اید… یا شاید شرمنده؟ چهگونه احساسی است؟». سپس گوش دهید.
در بقیهی ِ این بخش ِ دوم از یاریرسانی، واکنشهای ِ بسیاری را خواهم پیشنهاد که میتوانید برای ِ کمک به کسی بگویید. نیازی نیست همهی ِ اینها را همین حالا بخوانید و بگیرید. میتوانید هر وقت در گوش دادن مهارت یافتید و ایدههای ِ بیشتری برای ِ آزمودن میخواهید، به آنها نگاهی بیاندازید. فعلاً باید احتمالاً بروید سراغ ِ گونهی ِ سوم از یاریرسانی.
پرسشهایی برای ِ حرکتآفرینی
معمولاً ارزشاش را دارد (اگرچه همیشه شدنی نیست) که بپرسید آیا زندهگی ِ سکسی ِ کانونگر خوب است یا نه. اگر نباشد، شاید بد نباشد که ببینید آیا نیازهای ِ سکسی به شکل ِ هراسآور یا بد احساسیده میشود یا نه. این هم شاید بد نباشد که در این باره حرف زده شود که چه چیزی جلوی ِ یک زندهگی ِ سکسی ِ خوب را گرفته است، همچنین در این باره که چهگونه میتوان این وضعیتها را تغییر داد یا وارد ِ وضعیتهای ِ تازهای شد (برخیها شاید چنین پرسشهایی را فضولی یا احمقانه بدانند. چنین چیزی را نپرسید مگر یقین دارید که کانونگرتان پرسشتان را خواهد پذیرفت).
شرایط ِ «خراب» معمولاً به وضعیت ِ زندهگی ِ شخص ربط دارند. اگر رابطهی ِ شما با آن شخص جوری است که پرسشی در مورد ِ موضوعهای ِ شخصی، شوکهآور یا فضولی به نظر نمیرسد، یا اگر آن شخص بیشتر در مورد ِ چیزهایی عجیب یا توهّمی حرف میزند، بکوشید از آن شخص بپرسید که آیا دوستان، کار، جاهایی برای ِ رفتن، سکسینهگی دارد یا نه. آن شخص میتواند، با یا بدون ِ گفتن ِ همهی ِ جزئیات به شما، روی ِ این چیزها بکانوند.
احساسها در درون اند و «رابطهها» در بیرون. ولی درون و بیرون همیشه به هم مربوط اند، و گوشدهندهی ِ خوب میتواند به کانونگری گرفتار یاری رساند تا گامهایی بییابد که بیرون را هم تغییر دهد.
میتوانید، با ارجاع به هر چیز ِ بدی که دارند با آن میجنگند یا از درون بر سر ِ آن سر-در-گم اند، از آدمها بپرسید، «چهگونه این چیز ِ بد یک جورهایی میتواند خوب، یا سودمند، یا مناسب باشد؟». این پرسش پرسشی پیچیده و ژرف است، و شاید پیش از آن چیزی مثل ِ این بگویید، «هیچ چیز ِ بدی که درون ِ یک شخص است کاملاً بد نیست. اگر آن جا است، جنبهی ِ درست یا سودمندی هم دارد یا میتواند داشته باشد که باید به آن گوش دهیم. اگر پی ببریم که آن چیز برای ِ چه چیزی خوب است، آن گاه میتواند دیگر برود. پس شنیدن ِ دوستانهای به آن ببخشید و ببینید که چه میگوید، و چرا درست است». نکته در این است که به یاری ِ کانونگر بروید تا از جنگیدن با چیزهای ِ ناخواستنی به اندازهای بازایستد که بگذارد آنها گشوده شوند، و جنبهی ِ مثبت ِ آنها بتواند بیرون بیآید.
معمولاً یک حالت ِ درونی ِ گرفتار ما را در برابر ِ دیگر مشکلهای ِ دردناک میحفاظتد. اگر بتوانیم ببینیم ما را در برابر ِ چه چیز ِ دردناکی میحفاظتد، گاه میتوانیم بسیار بهتر از خود ِ آن چیز از خودمان بحفاظتیم.
گاه گرفتاری ِ شخص درون ِ همان جنگی خفته است که در برابر ِ شیوهی ِ احساسیدن ِ تن پیش گرفته است. اگر بگذارید چهگونهگی ِ احساسیدنتان همین که فقط باشد، گام ِ مثبت ِ بعدی میتواند از آن بیرون بیآید – چیزی که شما نمیتوانستید به زور آن را پدید آورید.
گاه خوب است که از شخص ِ خودکشندهای بپرسید: «آیا شما به فکر ِ انجام ِ خودکشی در برابر ِ کسی هستید؟ در برابر ِ چه کسی؟» (منظور-ام تلاش برای ِ آسیب رساندن به کسی از راه ِ انجام ِ خودکشی است). کانونگر شاید فوری بفهمد، و آن گاه کانونیدن میتواند به همان جایی جابهجا شود که نیاز است – یعنی آن رابطه. گفتن ِ این هم شاید بد نباشد که آن شخص ِ دیگر در آن رابطه احتمالاً تلاش ِ کانونگر برای ِ خودکشی را به همان اندازهای خواهد فهمید که همیشه هر چیز ِ دیگری را میفهمید، و نه بیشتر.
گاهی، اگر شخصی خشمگین باشد، خوب است که پرسیده شود: «آیا از چیزی آسیب دیده اید؟».
گاهی میتوانید بپرسید: «آیا احساستان این است که هرگز نمیتوانید آن چه را که نیاز دارید به دست آورید؟» (اگر چنین است، بگذارید کانونگر با احساسیدن ببیند آن چیز چیست). برخی از آتشینترین واکنشهای ِ انگار-ویرانگر ِ آدمها در واقع جنگی زندهگی-آریگوی در برابر ِ بخشی از درون ِ آنها است که ممنوعیتی شده است در برابر ِ چیزی که آنها همیشه نیاز داشتند رخ دهد. پس نکته در این است که کانون ِ نگاه را روی ِ این فرض یا ممنوعیت برد، چیزی که یک جورهایی باید غلط باشد. آن چیز چه میگوید، و چرا؟
اگر احساسی، بارها و بارها، همچنان آن جا میماند، میتوانید از آن شخص بخواهید که با آن احساس «نقشها را عوضکند»(۲). آن شخص میایستد، تن را شل میکند، و انگار که میخواهد نقشی روی ِ صحنه بازیکند، آماده میشود. نقش ِ او همان احساس بودن است. «صبرکنید… در تنتان آن را بحسّید، این احساس در شما چه کاری انجام خواهد داد، چهگونه نقشی بازی خواهد کرد، چه خواهد گفت، چهگونه خواهد ایستاد یا حرکت خواهد کرد؟ صبرکنید و ببینید در تنتان چه چیزی پدیدار میشود؟».
گاهی نمودهای ِ تن، گریستن، یا واژههای ِ معیّنی را نعره کشیدن خوجوش بر میخیزند. وقتی رخداد ِ چنین چیزی به پایان رسید، پی بردن و کانونیدن روی ِ حسّ ِ احساسیدهای که این «برونریزیهای» ِ نمودی از آن بیرون میآیند، بسیار اهمّیت دارد.
پیشنهادهایی برای ِ راهنمایی ِ آدمها رو به جلو
خوب است که به آدمها یقین بدهید که داشتن ِ احساسهایشان هیچ مشکلی ندارد – دستکم تا زمانی که احساس کنند چیستند. این موضوع در مورد ِ نیازها، خواستهها، و شیوههای ِ نگرش به چیزها هم درست است. تا جایی که ما دیده ایم، این که آدمها بدون ِ احساسهایشان میمانند دلیلهای ِ زیادی دارد. از جملهی ِ این دلیلها این است: ترس از این که احساس ِ بد به کنشهایی ویرانگر بیانجامد.
اگر کسی از احساسهایاش نگران است، شاید بتوانید بگویید:
«احساسها و کنشها چیز ِ یکسانی نیستند. شما میتوانید به خودتان اجازه دهید تا هر آن چه را که به راستی میاحساسید، احساس کنید. سپس هنوز میتوانید تصمیم بگیرید که میخواهید چه کاری را انجام دهید.»
«هیچ مشکلی در نیاز داشتن نیست. تلاش برای ِ نداشتن ِ نیازی که در واقع به راستی دارید مشکلهای ِ زیادی را به بار میآورد. حتّا اگر نمیتوانید آن را به دست آورید، با نیاز داشتن ِ آن نجنگید.»
«کانونیدن فقط غلتیدن در آن چه میاحساسید نیست. درون ِ آن غرق نشوید، بلکه کنار ِ آن بمانید. به خودتان اجازه دهید تا هر آن چه را که آن جا است احساس کنید و چشم به راه ِ واگشودهگیاش بمانید.»
«حالتهای ِ عجیب-و-غریب با احساسها فرق دارند. خوب است که از آنها بیرون درآیید و رو به زندهگی و وضعیتهای ِ عادی بروید. حالتهای ِ عجیب شاید با پیش رفتن به درونشان به آسودهگی نرسند. چه چیزی در زندهگیتان همه چیز را بد میسازد؟ چه میشود اگر، به جای ِ لم دادن، رو به زیستن گام بردارید؟»
اگر شخص ناگهان احساسی عجیب-و-غریب یا غیرواقعی یابد، بازایستید. استراحت ِ کوچکی بدهید. از آن شخص بخواهید که نگاهی به پیرامون ِ اتاق بیاندازد، حواس ِ او را به سوی ِ حالت ِ عادی بکشانید. سپس ادامه دهید.
ولی شما نباید تصمیم بگیرید که آیا کانونگر باید درون ِ، یا بیرون از، چیزی برود. خود ِ کانونگر باید تصمیم بگیرد. همراهی ِ شما در کاویدن ِ برخی از فکرهای ِ عجیب شاید خواسته شود – یا شاید هم نه.
«برای ِ تغییر ِ چیزی یا انجام ِ چیزی که زیادی دشوار بوده است، باید گام ِ نخست ِ کوچکی بییابیم که میتوانید واقعاً انجام دهید. آن چیز چه میتواند باشد؟» اگر کانونگر هیچ پیشنهادی ندارد گامهای ِ نخست ِ کوچکی پیشنهاد دهید، ولی روی ِ هیچ موردی نمانید مگر این که با یک جور ذوق-و-شوقی از سوی ِ کانونگر همراه باشد که انگار آن گام ِ نخست شدنی است. «آیا میتوانید فهرستی از جاهایی بسازید تا برای ِ دیدن ِ آدمهای ِ تازه بروید؟ به عنوان ِ گام ِ نخست، فهرستی بسازید».
برخیها چنان درگیر ِ این اند که کسی دیگر چه فکری دارد که نیازمند ِ کمک در این مورد اند تا بتوانند به این برسند که خودشان چه فکر و احساسی دارند.
«این که آنها چه فکری دارند و آنها چه گفتند را یک دقیقهای کنار بگذارید، بیآیید ببینیم شما در این باره چه احساسی دارید، شما آن را چهگونه میبینید.»
سر-و-کار داشتن با آدمهای ِ بسیار گرفتار
میتوانید در بارهی ِ خودتان، یا آن روزتان حرف بزنید – هر چیزی که به گمانتان میتوانید بگویید. همیشه نیازی نیست که بکوشید تا سراغ ِ مشکلهای ِ شخص ِ دیگر بروید. البتّه، اگر کانونگر در میانهی ِ حرف زدن در بارهی ِ آنها است یا انگار میخواهد که حرف بزند، آن گاه نباید از گوش دادن سر باز بزنید. آن شخص باید بداند که شما گوش میدهید. ولی گاه پیش میآید که برای ِ شخص ِ گرفتار، فهمیدن ِ این که شما میتوانید از چیزهای ِ دیگر هم حرف بزنید، آسایش ِ خاطری به بار میآورد.
زمانهای ِ سکوت و آرامش هم سودمند اند. دراز کشیدن روی ِ چمن، پیاده راه رفتن، بدون ِ هیچ تنش ِ برآمده از انتظار برای ِ گفته شدن ِ چیزی، میتواند خوب باشد.
حتّا میتوانید آدمهای ِ بسیار گرفتار را به حرف زدن در بارهی ِ (یا انجام ِ) چیزی بکشانید که اتّفاقاً در آن مهارت ِ بالایی دارند – مثلاً، خیّاطی یا موسیقی. به کمک ِ این شیوه آنها برای ِ اندکی هم که شده احساس ِ خوبی خواهند داشت و به شما اجازه میدهد تا به شخصی کاردان پاسخ دهید – مثبت و با انگیزهای خوب پاسخ دهید.
معمولاً پس از چنین زمانهایی است – پس از این که شخصی توانسته است همین که فقط باشد در کنار ِ شما – که شاید آن شخص چنین احساسی بییابد که میتواند شما را به پهنههایی ببرد که آشفته اند.
اگر آن شخص کلّی در بارهی ِ چیزهای ِ عجیبی حرف میزند که شما نمیتوانید بفهمید و سپس یکی دو چیز میگوید که معنادار است، به همان یکی دو چیز بچسبید و بارها و بارها همانها را بگویید.(۳) آنها نقطهی ِ تماس ِ شما هستند. بارها و بارها برگشتن به این عبارتها، همراه با سکوت یا موضوعهای ِ دیگر در این میان، برای ِ مدّت ِ یک ساعت هم هیچ مشکلی ندارد.
اگر آن شخص چیزهایی میگوید که نمیتوانند درست باشند، به جای ِ پاسخ به آن ناحقیقتها یا بودههای ِ فکتهای ِ تحریفیده به آن احساس پاسخ دهید. مثلاً، «مرّیخیها هر چه را که داشتم از من گرفتند…». شما میتوانید این جا آن احساس را بگیرید. بگویید، «کسی چیزی را که مال ِ شما بود گرفت؟».
شیوههای ِ دیگری برای ِ مفید بودن
فرض کنید مردی از شما چیزی میخواهد که نمیتوانید بدهید. شاید باید خود ِ آن درخواست را رد کنید، ولی میتوانید به او بگویید خوشحال اید که در تماس با چیزی است که نیاز دارد. به او بگویید خوشحال اید که برای ِ گفتن ِ این درخواست احساس ِ راحتی کرد. این موضوع به ویژه وقتی درست است که آن نیاز در جهت ِ زندهگی و رشد ِ آن شخص است، وقتی که برای ِ نخستین بار میتواند به خود-اش اجازه دهد که درخواست ِ نزدیکی یا گذراندن ِ زمان از شما داشته باشد.
وقتی شخصی به شیوهای در برابر ِ شما میکُنشد که آشکارا ویرانگر یا خودشکنانه است (و شما با خود میاندیشید، اصلاً شگفت نیست که خیلیها این شخص را دوست ندارند)، چند کار است که میتوانید انجام دهید:
۱. میتوانید بگویید که آن کار شما را به چه احساسی میاندازد.
۲. میتوانید به کاری که آن شخص دارد انجام میدهد اشاره کنید و بپرسید دروناش چه جور احساسی دارد. آن را گنگ، و نه مشخّص، باقی بگذارید. اگر برچسب ِ محکومگرانهای به آن بدهید، «حمله»، «تردستی» دستکاری ِ عاطفی، «تنبلی»، «نالیدن»، «کنترولیدن»، یا هر چیز ِ دیگری، دارید فقط دیدگاهی بیرونی میدهید. درون ِ کانونگر چیزی پیچیدهتر است. پس در این باره که آن کار چیست سر-در-گم باشید، حتّا اگر میتوانید نام ِ ناپسند ِ روشنی از زاویهی ِ دید ِ بیرونیتان به آن بدهید.
۳. اگر در این شیوهی ِ بد ِ کنشیدن حضور ِ چیزی را میحسّید که شاید نیروی ِ خوبی از زندهگی باشد، آن گاه به آن زندهگی-نیرو پاسخ دهید. خیلی از شیوههای ِ بد فقط به این دلیل بد هستند که چیز ِ درست نصفهنیمه انجام میشود، به جای این که کامل و آزادانه انجام شود. اگر به نیمی از آن که دارد رخ میدهد پاسخ دهید، همین کار به آن اجازه میدهد که بیشتر رخ نماید. پاسخ دادن به آن نیمی که نیست چندان سودمند نخواهد بود.
مثلاً: کسی غرغرزنان مینالد. سودی ندارد که بگویید، «چرا همیشه مینالید و آن قدر ناتوان مینمایید؟ چرا استوار نمیایستید تا آن چه را که میخواهید بگویید؟». پاسخگویی به نیمهی ِ مثبت ِ چیزی که دارد میکوشد تا رخ نماید سودمندتر است، این که بگویید، «شما دارید آن چه را که از دیگران نیاز دارید میگویید، و خواستار ِ توقّف ِ کارهایی هستید که داشتند انجام میدادند».
برخی از فرآیندهای ِ زندهگیبخش ِ سالم اینها هستند: زمان گذاشتن برای ِ خودتان، دفاع از شیوهای که مینگرید، آزادانه به خودتان اجازه دادن برای ِ احساسیدن ِ هر احساسی که دارید، تماس گرفتن با کسی، تلاش برای ِ انجام ِ کاری که مدّتی است نتوانسته اید، کاوش، اندیشیدن در بارهی ِ خودتان، تلاش برای ِ دیدار با آدمها، سکسینهگی، حسّ ِ رازناکی یا شکوه ِ کیهانی، صلحجویی، اجازهی ِ دیدنتان را به کسی دادن، آزمودن ِ چیزی تازه، بر عهده گرفتن ِ یک وضعیت، گفتن ِ این به آدمها که نیاز دارید آنها چهگونه باشند، صادق بودن، امیدواری، نپذیرفتن ِ تسلیم، توانایی ِ درخواست ِ کمک. اینها همهگی زندهگی-نیروهای ِ خوبی هستند.
هیچ کس نباید فقط به شما به تنهایی وابسته باشد. اگر آن شخص چندان کسی را ندارد، بگذارید آدمهای ِ دیگری را که میشناسید ببیند، یا کس ِ دیگری را برای ِ کمک فراخوانید.
هنگام ِ حرف زدن در بارهی ِ آن شخص در میان ِ آدمهایی که میکوشند یاری برسانند خود ِ او باید حاضر باشد. رو-راست بودن در حضور ِ کسی که میخواهید به او یاری رسانید دشوار است، ولی ما پیش از این دیده ایم که چرا باید چنین باشید.
نیازهای ِ شخص برای ِ کمک در داشتن ِ شغل، جایی برای ِ زندهگی، و از این دست چیزها، باید بخشی از برنامهی ِ یاریرسانی باشد. کمک در بارهی ِ نیازها است، حالا هر چه که باشند. جداسازی ِ مشکلهای ِ «روانشناختی» از دیگر چیزها سودی ندارد. آنها در زندهگی ِ شخص جدا نیستند.
گونهی ِ سوم از یاریرسانی: میانکنش
تا حالا شما یا داشتید احساسهای ِ شخص ِ دیگر را میبازپسگفتید (گونهی ِ نخست) یا احساسها و ایدههایتان را در بارهی ِ احساسهای ِ شخص ِ دیگر میدادید (گونهی ِ دوم). تا این جا همهاش در زمینهی ِ یاریرسانی به شخص ِ دیگر بود. حالا میرسیم به احساسهای ِ شما. این بخش به همان اندازه که به خاطر ِ شخص ِ دیگر است، به خاطر ِ خود ِ شما هم هست. در شکل ِ ایدهآل، هر دو میتوانید به یک اندازه سود ببرید.
احساسهای ِ ما، وقتی با دیگران هستیم، معمولاً در بارهی ِ احساسهای ِ دیگران است. و با این همه، احساسهای ِ خود ِ ما هستند. ما معمولاً احساسمان این است که شخص ِ دیگر را به خاطر ِ احساسهایمان بِسَرزنشیم:
«احساسام این است که شما بسیار دفاعی هستید.»
«احساسام این است که دارید مرا میتردستید دستکاری میکنید.»
«احساس ِ خشم دارم زیرا همیشه وسط ِ حرفام میپرید».
«احساس ِ ناامیدی دارم زیرا شما هیچ احساس ِ بهتری ندارید.»
در این نمونهها، احساسهایمان را با چنین گفتههایی میبازنماییم که انگار شخص ِ دیگر خوب نیست، رفتار ِ بدی دارد، یا دلیل ِ احساسهای ِ ما او است. برای ِ بازگویی ِ احساسهایمان به شیوهای سودمندتر باید درون ِ آنها بکانونیم و با آن چه در ما است تماس یابیم. این احساسها هنوز هم به آن چه شخص ِ دیگر انجام داده است ربط خواهند داشت، ولی کاملاً احساسهای ِ خود ِ ما، و نه بر دوش ِ شخص ِ دیگر، خواهند بود. مثلاً:
«همیشه برای ِ من دشوار است که سلسلهی ِ فکرهایام را از دست ندهم، یا همچنان احساسام این باشد که ارزش ِ گفتن دارد. بنابراین وقتی وسط ِ حرفام میپرید، به نقطه-ضعف ِ من میخورد. جوری میشوم که انگار نمیتوانم فضایی برای ِ خود-ام بسازم تا آن چیزها را به شما بگویم. به این دلیل مرا خشمگین میسازد.»
«من یک جورهایی انگار سرمایهگذاری ِ زیادی در کمکی-بزرگ-برای ِ-آدمها-بودن دارم. حدس میزنم از این ناامید ام که شما احساس ِ بهتری نیافتید. به شما هم واقعاً اهمّیت میدهم، ولی میبینم که ناامیدیام چیزی ناشی از خود-ام است. من نیاز دارم که کمککنندهی ِ بزرگ باشم.»
چهگونه خودتان را بازگویید
در هر لحظهای از میانکنش میتوانید یا به سوی ِ شخص ِ دیگر یا به سوی ِ خودتان بروید. مثلاً، فرض بگیریم با زنی هستید که کاری انجام داده است تا شما را برنجاند. میتوانید از این جا بروید به سوی ِ کاری که او انجام داد و این که او چهگونه است و چرا آن کار را انجام داد. یا میتوانید بروید به این سو که شما چهگونه هستید و چهگونه شما را رنجاند.
مورد ِ نخست را انجام ندهید. آن را به شخص ِ دیگر واگذارید. مورد ِ دوم را انجام دهید: از آن بخش ِ میانکنش به سوی ِ احساسهای ِ خودتان بروید. ببینید چرا بر شما اثر گذاشت و آن را بازگویید.
برای ِ آدمها سخت است که از شما بشنوند که چیزی در آنها اشتباه است. گوش دادن به شما آسان است وقتی که میگویید چیزی در خود ِ شما اشتباه است، یا در هر حال چیزی آسیبپذیر یا رنجشپذیر یا لرزنده در شما است. از گفتن ِ نظرهایی که این گونه آغاز میشوند، خوددارید: «احساس ِ من این است که شما…». شما دارید به قلمروی ِ شخص ِ دیگر میتازید و از قلمروی ِ خود میحفاظتید.
اشتراکیدن ِ به اشتراکگذاری ِ آن چه دارد در شما رخ میدهد مایهی ِ بازتر و شخصیتر شدن ِ میانکنش میشود. آن گاه شخص ِ دیگر میتواند در بارهی ِ اشتراکیدن ِ چیزهای ِ درونی ِ خود با شما احساس ِ راحتی داشته باشد.
نگویید:
«من باید احساسهایام را بازگویم. آیا میتوانم در آن مورد به شما اعتماد داشته باشم؟ احساسام این است که شما برای ِ من میقُلدرید.»
بگویید:
«وقتی نمیتوانم چیزی را که گفتناش را آغازیدم به پایان برسانم، خشمگین و ناراحت میشوم. سرنخ را از دست میدهم. در این باره که آیا اصلاً هیچ ایدهی ِ واقعی دارم یا نه دچار ِ ناامنی میشوم.»
بسیار ضروری است که در بازگویی ِ خودتان مشخّص حرف بزنید. از کلّیگویی دوری گزینید. این که به شخصی گفته شود او شما را رنجانده است هنوز سرکوفتی در خود دارد. وقتی فقط کلّیگوییهایی را میاشتراکید یک اشتراکیدن ِ واقعی نیست. ولی اگر برخی چیزهای ِ مشخّص را بِاشتراکید که واقعاً درون ِ شما جریان دارند – یعنی، حسّ ِ احساسیدهی ِ بیهمتایتان از وضعیت – آن گاه دارید خودتان را میاشتراکید. این چیزهای ِ مشخّص را با کانونیدن در آن لحظه میتوانید بییابید.
آماده باشید که اگر چیزی که میاشتراکید نادیده گرفته شد، پای ِ آن بایستید. شاید شخص ِ دیگر نتواند بیدرنگ شما را دریابد، شاید هنوز در یک جور عقبنشینی یا خشم ِ پنهانی باشد، و شاید در گشوده بودن از شما عقب مانده باشد. شاید آن شخص باید یکی دو بار ِ دیگر چیزهای ِ خشمگینی بگوید، یا مسخرهکنان بخندد. گشودهگی ِ شما آشکار خواهد بود، ولی شاید آن شخص ناتوان از دریافت ِ آن باشد. پس انتظار ِ دریافتگری ِ گرم و فوریای به عنوان ِ بازخورد نداشته باشید. اگر احساس ِ سستی و لرزندهگی دارید، صبرکنید تا آن چه میگویید بتواند روی ِ پای ِ خود بایستد، واکنش ِ آن دیگری هر چه که باشد.
بهتر است گفته شود، «من عصبانی ام»، تا این که چیزهای ِ خشمگینی بگویید و بگذارید خشمتان غیرمستقیم دیده شود. مستقیم گفتن ِ احساستان به آن اجازه میدهد تا اشتراکیده شود.
اگر نخستین واژههایی که به سویتان میآیند گفتنشان برایتان سخت به نظر میرسد، با خودتان نجنگید. چند دقیقهای صبرکنید و بگذارید رشتهی ِ دیگری از واژهها فرم یابند. این کار را تا زمانی انجام دهید که سرانجام واژههایی بگیرید که گفتنشان احساس ِ خوبی دارد. بیخیال ِ چیزی که نیاز به بازگویی دارد نشوید.
مستقیماً روی ِ چیزی که بیش از همه میترسید بکانونید، یا روی ِ چیزی که خودتان را درگیر با آن میبینید. اگر چیزی که شخص ِ دیگر میگوید شما را در-هم و گرفته میسازد، حواستان به چیزی باشد که نگران اید گفته شود و چیزی که نگران اید معنای ِ آن باشد. سپس جان ِ چیزی را که در درون ِ خود مییابید بگویید.
ما معمولاً ناامیدانه روی ِ سطح ِ چیزی که میاحساسیم، یا این که چهگونه همین حالا واکنشیده ایم، کار میکنیم، و میکوشیم آن را درستکنیم یا واداریم تا چیز ِ دیگری بشود. ولی به آسانی میتوان اجازه داد تا احساس ِ واقعی مستقیماً حرف بزند.
مثلاً:
«این موضوع احساسهای ِ مرا میآزارد.»
«من آزرده ام از این که شما خشمگین اید.»
«این موضوع مرا به احساس ِ کنار-زدهگی میرساند.»
«احساس ِ سبقتگرفتهگی دارم.»
«من گیرافتاده ام.»
چیزهای ِ مخفیای را که در میانکنش جریان دارند آشکارا بگویید، و بگویید که چهگونه احساسی در بارهی ِ آنها دارید. معمولاً چیزهایی دارند رخ میدهند که هر دوی ِ شما میتوانید احساس کنید، ولی هر دو امیدوار اید که دیده نشوند.
مثلاً، شخص ِ دیگر شاید دارد به شما فشار میآورد، و شما دارید میکوشید از فشرده شدن به سوی ِ چیزی دوری گزینید و همزمان میکوشید چنین نشان ندهید که دارید میمقاومتید. یا شاید کاری احمقانه یا اشتباه انجام داده اید، و دارید میکوشید بدون ِ اقرار به آن اشتباه به جبراناش بپردازید، میکوشید آن کار را چیزی بسازید جز آن چه بوده است.
وقتی در واقع چنین چیزهایی رخ داده اند، گفتن ِ آنها همه چیز را ناگیرافتاده میسازد. نگفتنشان ولی میانکنش را گیرافتاده نگاه میدارد.
اگر کاری انجام داده اید و حالا پشیمان اید، در آن باره حرف بزنید. شاید خیلی دیر به نظر برسد، ولی برای ِ ناگیرافتاده ساختن ِ میانکنش هرگز خیلی دیر نیست.
مثلاً:
«من از این که عصبانی شدم و داد زدم احساس ِ احمق بودن میکنم.»
«مدّتی پیش، شما گفتید… و من گفتم بله. من برای ِ نه گفتن زیادی ترسو بودم. من از جنگیدن با شما بر سر ِ آن نگران بودم.»
چیزی که روبهرو شدن با آن ممکن به نظر نمیرسد معمولاً فرصت ِ ویژهای برای ِ نزدیکتر شدن به کسی پیش میآورد.
اگر هیچ چیزی رخ نمیدهد و شما دوست داشتید رخ بدهد – حتّا اگر انگار چیز ِ چندانی در شما در جریان نیست – بکانونید. همیشه چیزهای ِ زیادی هستند که آن جا روان اند، و برخی از آنها به میانکنش با این شخص ربط دارند. آنها را بازگویید.
وقتی زیادی زیر ِ فشار قرار میگیرید، مکثی بخواهید، و مرزی بگذارید. این کار را پیش از ترکیدن یا عصبانی شدن انجام دهید. آن شخص ِ دیگر را در برابر ِ چیزی بحفاظتید که وقتی رخ میدهد که مراقب ِ نیازهایتان نیستید. بگویید چه میخواهید یا چه نمیخواهید، و این کار را زمانی انجام دهید که هنوز آن قدر زمان و توجّه دارید که بمانید و بشنوید که اینها چه معنایی برای ِ شخص ِ دیگر دارند.
مثلاً:
«من خوشام میآید که وقتی با من تماس میگیری میتوانم سودمند باشم، ولی حالا این موضوع بیش از اندازه رخ میدهد. بنابراین به جای ِ این که احساس ِ خوبی در این باره داشته باشم، جوری که پیش از این داشتم، احساس ِ زیر ِ فشار بودن دارم. دوست دارم احساس ِ خوبی در بارهی ِ تماسهایات داشته باشم. اگر میدانستم که فقط هفتهای دو بار تماس خواهی گرفت، میدانم که دوباره آن را دوست خواهم داشت.»
شما نمیکوشید که از دست ِ آن شخص خلاص شوید. مرزهای ِ روشنی را میسازید تا در چارچوب ِ آن مرزها بتوانید دوباره احساس ِ خوبی در بارهی ِ آن شخص داشته باشید.
با روشن ساختن ِ این مرزها، میمانید تا بشنوید که آن شخص ِ دیگر چه احساسی در بارهی ِ آنها دارد.
اگر با شخص ِ ساکتی نشسته اید، چنین چیزی بگویید، «من این جا فقط خواهم نشست و در کنارتان خواهم بود». آسوده باشید. نشان دهید که میتوانید بدون ِ نیاز به ارتباط-گرفته-شدن خودتان را روی ِ پای ِ خودتان نگاه دارید. در چنین سکوتی، اگر بلند باشد، رشته احساسهای ِ زیادی خواهید داشت، که برخی از آنها را میتوانید بازگویید (هر چند دقیقه، شاید).
از احساسهایی نگویید که نداشته اید و فقط آرزویتان این بود که داشتید. از هر چیز ِ باارزشی بگویید که به راستی دارید. اگر صادق بودن برایتان دردناک است، به این بنگرید که آدمهای ِ دیگر اهمّیتی نمیدهند که شما چه قدر خوب یا خردمند یا زیبا هستید. فقط شما آن همه اهمّیت میدهید. اگر احمق یا ناکامل به نظر برسید به شخص ِ دیگر آسیبی نخواهد رسید.
آن چه درست است، خب درست است. اقرار به آن، چیزی را بدتر نمیکند. گشوده نبودن در بارهی ِ آن موجب ِ از بین رفتن ِ آن نمیشود. و چون درست است، همان است که آن جا است تا با آن میانکنشی برقرار شود. هر چیز ِ نادرستی آن جا نیست تا زیسته شود. آدمها میتوانند پای ِ چیزی که درست است بایستند، چون از قبل دارند آن را تاب میآورند.
کی خودتان را نا-بازگویید
وقتی آدمها دارند میکانونند یا در بارهی ِ دلواپسیهایشان حرف میزنند، یا وقتی شاید چنین کاری انجام دهند اگر به آنها فضا دهید، ساکت باشید. حرف زدن ِ خودتان را به زمانی بعدتر بیاندازید. آدمها میتوانند تقریباً همیشه شما را بهتر بشنوند اگر نخست شنیده شوند، و نخست با جایی که هستند تماس یابند. نیز، همین جور که شخص ِ دیگر این کار را انجام میدهد، شاید همین حرفهای ِ او احساس ِ شما را تغییر دهد، بدون ِ این که نیازی به گفتن ِ چیزی از سوی ِ شما باشد. شاید دشوار باشد که بگذارید نخست آن شخص ِ دیگر پیش رود. ولی اگر آن شخص پر از احساسهای ِ ناروشن و آزاردهنده باشد، شاید شما شنیده نشوید مگر این که صبرکنید.
اگر بسیار ناراحت اید، و اگر این میانکنش از قبل چندان اعتمادزا نیست، پیش از بازگویی ِ خودتان چند لحظهای صبرکنید. هر چه خونسردتر شوید بهتر میتوانید احساسهایتان را وارسید. تجربیدن ِ آنها هم برای ِ آن شخص آسانتر میشود اگر روشن شود که آن چه دارید میاحساسید در حال ِ نابودی ِ شما نیست.
اگر در بارهی ِ چیزی که میاحساسید سر-در-گم اید و فقط به شکلی سطحی از کنار ِ ژرفترین احساسهایتان خواهید گذشت، فوری به بازگویی ِ خودتان نپردازید. بکانونید تا ببینید آنها چه هستند.
کی خودتان را بازگویید
خودتان را زمانی بازگویید که میخواهید رابطهای را نزدیکتر سازید.
یا زمانی که یک جورهایی دارید «از شکل ِ خودتان خارج میشوید». مثلاً، اگر آن شخص سربسته این را میرساند که شما احساس ِ خاصّی را دارید ولی در واقع چنین احساسی ندارید، آن گاه راحت حرفتان را بزنید. سپس دوباره گوش دهید. اگر آن شخص باوری به حرفتان ندارد ولی شما شنیده شده اید، هیچ مشکلی نیست. بحث نکنید.
همچنین وقتی خودتان را بازگویید که شخص ِ دیگر نیاز دارد چیزهای ِ بیشتری از شما بشنود تا با شما احساس ِ راحتی کند، یا وقتی معنای ِ یکی از واکنشهایتان را بد فهمیده است. خیلی باز و روشن بگویید که قضیه چهگونه است. نگذارید آن شخص بکوشد با چیزی از شما ارتباط بگیرد که شما در واقع چنین چیزی در خود نمیاحساسیدید. شاید برایتان آسانتر باشد که نادیده، بد-فهمیده، و دیرجوش بمانید، ولی اگر چنین باشید هیچ میانکنشی شدنی نخواهد بود.
وقتی در گروهی هستید و هیچ چیزی رخ نمیدهد، چیزی در بارهی ِ خودتان بازگویید. این کار باعث میشود که دیگران هم خودشان را بازگویند. چیزی شخصی و معنادار از درون ِ خودتان به آنها دهید.
وقتی شخص ِ دیگر نخواهد با شما ارتباط بگیرد، شاید بد نباشد اگر فقط آزادانه چیزی در بارهی ِ خودتان بازگویید. این گونه دیگر مجبور نیستید زیر ِ بار ِ انرژی ِ آن شخص بروید.
وقتی دارید به شکل ِ ایدهآلی نشان داده میشوید، خودتان را بازگویید. مشکلی شخصی یا احساسی نه-چندان-خوب را که در خودتان میبینید بِاشتراکید.
وقتی شخص ِ دیگر نگران است که به شما آسیبی زده یا شما را ویرانیده باشد، خودتان را بازگویید. خیلی مشخّص بگویید که چهگونه احساسی دارید. حتّا اگر آسیبدیده یا ناراحت باشید، بگذارید دیده شود که ویران نشده اید.
همین که فقط چنین احساسی دارید کافی است تا خودتان را بازگویید. دو نفر این جا هستند. حقوق ِ یکسانی دارید. نیازی نیست همیشه بدانید که چرا احساستان این است که باید خودتان را بازگویید.
گونهی ِ چهارم از یاریرسانی: میانکنش در یک گروه
آن چه در این جا میآید در بارهی ِ همهی ِ گونههای ِ گروهی است. میتواند نشست ِ کارکنان یا خانوادهیتان باشد. میتواند گروهی اجتماعی یا گروهی عملیاتی باشد. میتواند گروهی باشد که ویژهی ِ کانونیدن شکل گرفته است – چیزی که در فصل ِ بعد در بارهاش حرف خواهم زد.
همهی ِ ما شنیده ایم که گروهها باید «پردازش» داشته باشند، احساسهای ِ بد را باز و گشوده بگیرند. معمولاً این کار خیلی جواب ِ خوبی نمیدهد. آدمها به احساسهای ِ همدیگر آسیب میزنند و آنها را واقعاً نمیواگشایند. همه نوبتی برای ِ حرف زدن مییابند، ولی هیچ کس نمیتواند چند گامی بیشتر پیش رود. هیچ کس چنان گوش-دادنی نمیگیرد، یا نمیکانوند، که احساسها بتوانند تغییر یابند. و این همان چیزی است که نیاز است، و میتواند رخ دهد. ولی معمولاً تنها با گوش دادن و کانونیدن رخ میدهد.
کانونیدن میتواند در گروه، هر اندازه که بزرگ هم باشد، رخ دهد. کسی دستور-کارها را میخواند و همه در سکوتهای ِ میان ِ آن میکانونند.
پس از آن، باید زمانی داد تا هر شخص بتواند چیزی بگوید. اگر گروه بزرگ باشد، میتواند به گروههای ِ کوچکتر تقسیم شود. زمان ِ موجود را تقسیم کنید، و کسی را داشته باشید که زمان را برای ِ هر شخص میگیرد. فرض بگیرید نیم ساعت زمان دارید و ده نفر آدم. هر نفر دو و نیم دقیقه زمان میگیرد (کمی هم برای ِ زمانهای ِ از-دست-رفتهی ِ آن وسط میگذاریم). وقتی آدمها میورّاجند، دو و نیم دقیقه هیچ است، ولی اگر از پیش زمان را بدانند، و کانونیده باشند، شاید بیشتر از زمانی باشد که برخیها نیاز دارند. یکی دو دقیقه در سکوت بگذرانید تا آدمها بتوانند کمابیش تصمیم بگیرند که چه میخواهند بگویند.
هنگامی جوّ ِ گروهی ِ گرمی هست که آدمها آزاد باشند تا هر چه میخواهند بگویند، و هر چه که باشد هیچ کس نمیانتقادد، آن را نمیویرایشد، یا چیزی به آن نمیافزاید. اگر آدمها در گوش دادن مهارت داشته باشند، یا گوش دادن آموزش داده شود، شخص ِ سمت ِ راستی میتواند با حالتی گوشدهنده پاسخ دهد. اگر آدمها در گوش دادن مهارت ندارند یا آموزندهی ِ آن نیستند، آن گاه هیچ کس نباید چیزی بگوید جز شخصی که نوبتاش است.
وقتی گروه با کسی مشکل دارد، یا شما با کسی مشکل دارید، زمان ِ جداگانهای کنار بگذارید و ترتیبی دهید که چند نفر با آن شخص حرف بزنید. با دورهمی ِ فقط چند نفر، هر یک میتوانند کامل شنیده شوند و زمان ِ کافی به آنها داده شود. بگذارید هدف رشد و رو-راستی ِ همه باشد؛ دشواریهای ِ میان ِ آدمها و درون ِ آدمها جلوی ِ کار و پویایی ِ گروه را نگیرد. اگر با آنها به این شیوه رفتار شود، آنها گروه را بهتر خواهند ساخت. وقتی مشکلها واگشوده میشوند، و هر شخصی در گروه رشد را میتجربد، دیگران احساس ِ هیجان خواهند داشت.
اگر چندین نفر با کسی حرف میزنند که ناراحت یا ناراحتکننده است، دستکم یکی باید این وظیفه را بر دوش بگیرد که یقین یابد تا آن شخص واقعاً گوش داده میشود. این کار به آن شخص یاری میرساند تا با بازخورد ِ آشفتهگیآور ِ آمده از سوی ِ دیگر عضوهای ِ گروه کنار بیآید.
با شمردن ِ برخی از دلیلهای ِ خوب یا به-نظر-خوب برای ِ هر آن چه که از نظر ِ روانشناختی ناراحتکننده یا آسیبزا است، به شخص ِ دیگر اعتبار بخشید، حتّا اگر احساس ِ خشم دارید یا آن شخص را غیرمنطقی میبینید.
وقتی میانکنشی بد است یا همچنان به شکلی بد پیش میرود – مثلاً ده دقیقهای به حرف زدن گذشته است و دارد بدتر میشود – بازایستید. به مرحلههای ِ نخست و دوم ِ گوش دادن بروید. فرض بگیرید که شخص ِ دیگر دارد میکوشد تا کار ِ خوبی انجام دهد. این را بگویید. بکوشید ببینید که این کار ِ خوب چیست و آن را بگویید (اگر از آن کار خوشتان نمیآید، میتوانید بگویید که همنوا نیستید ولی واقعاً میفهمید اش). سپس، وقتی طرف ِ شخص ِ دیگر روشن یا شنیده شد، بگویید که حالا میخواهید طرف ِ خودتان را انجام دهید، و آن را انجام دهید. حتّا اگر آن شخص نمیخواهد آن را بشنود، پیش از پایان، یا گاهی خیلی زود و فوری، طرف ِ خودتان را بگویید. شاید هم بتوانید کسی را بیآورید که بتواند به شنیده شدن ِ شما یاری رساند.
چرا باید زندهگی و کارتان را به گروهی ببخشید ولی چند ساعتی زمان نگذارید تا با شخصی به واکاوی ِ کارها بپردازید؟ آدمها معمولاً از روی ِ ملاحظه به خاطر ِ کسی ساکت میمانند تا این که به اندازهای خشمگین میشوند که میخواهند آن شخص را یکسره بیرون بیاندازند.
این جا و آن جا شما هم شاید از یک گروه دلسرد شده اید، دیگر میلی به انجام ِ کار نداشته اید، نگران بودید که نکند کار را درست انجام نمیدهید. در شنیدن ِ آن شخص یاری رسانید، شخصی که امروز همین احساسها را دارد، حتّا اگر شما امروز چنین احساسی ندارید.
در گروه، به گفتوگو فراخواندن ِ کسی که به تازهگی حرکتها یا غرغرهایی انجام داده است و فرصتی برای ِ بازگویی ِ چیزی نیافته است، سودمند است.
اگر شخصی چیز ِ معناداری میگوید و سپس چیزهای ِ کماهمّیت ِ فراوانی از سوی ِ دیگران گفته میشود یا پرسشهای ِ بیربطی پرسیده میشوند، به شخص ِ نخست بازگردید و بخواهید که بیشتر بگوید.
وقتی همه روی ِ یک شخص آمده اند، باید آن جا کسی باشد که بیشتر علاقهمند است تا اجازه دهد آن شخص شنیده شود تا این که خود-اش هم به آن حمله بپیوندد. حتّا اگر شما احساس ِ ناامنی یا غیرخودی بودن در آن گروه دارید، همیشه میتوانید خواستهیتان را بازگویید که میخواهید از یک شخص حرف ِ بیشتری بشنوید، یا آن شخص به تکرار ِ چیزی بپردازد که گروه به آن پاسخ نداد.
راههایی هست برای ِ یاری رساندن به میانکنش ِ بین ِ دو نفر ِ دیگر. اگر دو یا چند نفر مشکل دارند، و شما خودتان چندان ناراحت نیستید، میتوانید کمک کنید تا هر یک از آنها شنیده شوند. در یک میانکنش ِ بد، معمولاً هیچ یک از آدمها نمیتوانند خیلی خوب آن دیگری را بشنوند. اگر شما به یک شخص، به شکل ِ مرحلهی ِ نخست ِ گوش دادن، پاسخ دهید، دیگری میتواند شما را بشنود و نتیجههای ِ خوب ِ این فرآیند را ببیند. سپس بچرخید و به احساسهای ِ شخص ِ دوم پاسخ دهید. با این کار شخص ِ نخست میتواند گوش دهد (میانجیگری نکنید و تصمیم نگیرید که بر سر ِ چه چیزی حق با چه کسی است. دیدگاهتان را بگذارید برای ِ بعد، یا شاید هم خیلی گذرا بگویید و به آنها برگردید).
بیشتر ِ چیزهایی که در بارهی ِ گوش دادن گفته ایم میتوانند در میانکنش با آدمهایی که به شما نزدیک هستند هم یاریرسان باشند. فرقاش در این است که شما فقط نمیکوشید یاری رسانید؛ بلکه دارید میکوشید زندهگی و کار هم بکنید؛ پس انتظار داشته باشید که سختتر و آهستهتر باشد. اگر هنگامی که شخصاً درگیر هستید نمیتوانید به همان اندازه خوب آن را انجام دهید، این را بپذیرید. اگر وقتی زیر ِ حمله هستید نمیتوانید خوب گوش دهید، شگفتزده نشوید. حتّا فقط تلاش برای ِ انجام ِ این رویکردها – بدون ِ توجّه به این که چه قدر کند یا سخت به نظر میرسد – گاهی آدمها را از جوّی گیرافتاده بیرون میآورد.
اگر گوش دهید، اگر بکانونید و بخشی از چیزی را که به آن میرسید بگویید، و اگر از دیگران بخواهید گاهی بحسّند و از چیزی که دارند میاحساسند بیشتر بگویند، میتوان تغییر ِ بزرگی در یک گروه دید.
