شما چند نفر را واقعاً میشناسید؟ شوهر یا زنتان؟ بهترین دوستتان؟ پدر-مادرتان؟ احتمال دارد که حتّا آنها را هم واقعاً نشناسید. بیشک، میدانید آنها در شرایط ِ معیّنی احتمال دارد چه کاری انجام دهند. این که همیشه چه میگویند، و چه چیزی را احتمالاً به درستی میگویند. احتمالاً میتوانید گفتوگوی ِ بعدیای را که با آنها خواهید داشت، و چیزهایی را که هر دو خواهید گفت، خیالکنید. این پیشبینیها تا اندازهی ِ زیادی به درست بودن نزدیک خواهند بود، ولی هیچ گشایشی در زمینهی ِ تجربهی ِ درونی در کار نخواهد بود.
چه کسی شما را واقعاً میفهمد؟ چه کسی میخواهد بشنود که شما چه احساسی دارید؟ بیشتر ِ آدمها پاسخ خواهند داد، «هیچ کس». چند نفری خواهند گفت، «این-و-این دوست دارند آن را بشنوند، ولی نمیتوانند مرا واقعاً بفهمند». آدمهای ِ خیلی کمی کسی را دارند که بتوانند تجربهی ِ درونی ِ خود را با او بِاشتراکند، و تازه آن هم فقط تا اندازهای. و حتّا با خودتان: آیا جاهای ِ خاصّی را در تاریکی واننهاده اید؟ بدون ِ این که حتّا بدانید چرا از آنها ترسیده اید؟ یا چهگونه درون ِ آنها خواهید رفت؟ آن قدر نامعلوم و نادیده بودن ما را میوادارد که تا اندازهای احساس ِ غیرواقعی بودن داشته باشیم، انگار فقط برای ِ خودمان وجود داریم و شاید حتّا آن هم کاملاً نه.
ما به این رسیده ایم که اگر گوش دادن و اگر کانونیدن اشتراکیده بهاشتراکگذاری شوند، آدمها میتوانند در چند ساعت عمیقتر از آن چه در چند سال خواهند توانست، به شناخت از همدیگر برسند.
تماس نیازی انسانی است. تماس زمانی برقرار میشود که ما فرقی را میحسّیم که با دیگر آدمها داریم و آنها با ما. تماس بدون ِ شناخت ِ واقعی از همدیگر (و خودمان از راه ِ همدیگر) محدود است. ما میتوانیم به خاطر ِ گرم شدن دور ِ هم جمع شویم، کمی راحتی به دست آوریم، ولی حریم ِ شخصی ِ خیلی زیاد باعث ِ گوشهگیری ِ ما میشود، حتّا وقتی دور ِ هم جمع میشویم.
دیدن و شناختن ِ راستین ِ همدیگر از کانونیدن و گوش دادن میآید؛ تجربهی ِ درونی برای ِ خودمان گشوده میشود. و اگر گشوده نشود نمیتواند دیده و اشتراکیده شود؛ در نیم-هستی ِ گنگ ِ خویش قفل میماند.
بیشتر ِ آدمها بدون ِ بیان ِ مایهداری ِ درونشان زندهگی میگذرانند. خیلی از چیزهایی که انجام میدهند روالهایی آماده هستند، «نقشها». گاهی در نقشهایشان زنده اند، ولی بیشتر ِ وقتها نه. بیشتر ِ وقتها آدمها باید خودشان را پنهان سازند، خودشان را کنار بگذارند، نفسشان را تا یک وقت ِ دیگر نگهدارند. برای ِ بسیاری از آدمها چندان «وقت ِ دیگری» هم در کار نیست – و خود ِ درونیشان خاموش و تقریباً ناپدید میشود. با خود میاندیشند آیا، در درون، هیچ چیزی هست که از آنها باشد.
حتّا وقتی وارد ِ رابطهای میشویم، بیشتر ِ آن باز همان چیز است: نقشها و روالهای ِ بیشتر. وقتی به جدایی میرسند احساس ِ خرد-شدهگی و نابودی میکنیم چرا که بدون ِ آنها به تنها بودن میبازگردیم.
حتّا وقتی رابطههایمان «خوب» هستند، بیشتر ِ آن در سکوت میگذرد، یا هنگام ِ رانندهگی در ماشینی که میگوییم، «اوه، آن علامت را ببین در آن جا…».
زمانهای ِ «گشودهگی» هم چندان بهتر نیستند. معمولاً از جنس ِ همان احساسهای ِ از-هم-دریده و رنجوری هستند که بارها و بارها بیان شده اند. دو آدمی که نزدیک اند همچنان کش مییابند تا همان احساسها را داشته باشند، سال پشت ِ سال. «گشوده حرف زدن» یعنی گفتن و شنیدن ِ همان عبارتهای ِ گیرافتاده از همان جاهای ِ گیرافتاده.
این فصل و فصل ِبعدی به شما شیوههایی را نشان خواهد داد تا یاریرسان ِ رابطههای ِ نزدیک ِ گیرافتاده از راه ِ کانونیدن و گوش دادن باشید.
نخست، گامهای ِ آمده در این جا را با کسی به جز شخصی که نزدیکترین آدم به او هستید، بیآزمایید. نیازی نیست همیشه یک شخص ِ خاص باشد. تجربهی ِ تماس و ژرفا نخست با آدمهایی که بااهمّیتترین آدمهای ِ زندهگیتان نیستند آسانتر به دست میآید.
به یقین شما میخواهید هستیهای ِ انسانی را به شکل ِ واقعیت ِ درونیشان بتجربید. و، برعکس، میخواهید واقعیت ِ هستی به راستی همان گونه که واقعاً هستید از سوی ِ شخصی دیگر دیده و گرفته و حس شود.
ما همهگی آدمهایی را میشناسیم که بهترین کار آن است که با آنها هیچ چیزی را در میان نگذاریم که برایمان اهمّیت دارد. اگر چیز ِ هیجانانگیزی را تجربیده باشیم، و اگر آن چیز را به آن آدمها بگوییم، تقریباً ملالآور به نظر خواهد رسید. اگر رازی داشته باشیم، از آن آدمها دور نگاه اش خواهیم داشت، امن و ناگفته در درون ِ خودمان. به این شیوه پژمرده نخواهد شد و همهی ِ معنایی را که برایمان دارد از دست نخواهد داد.
ولی اگر خوششانس باشید، یک نفر را میشناسید که با او کاملاً جور ِ دیگری است. اگر چیز ِ هیجانانگیزی به آن شخص بگویید، هیجانانگیزتر میشود. داستانی عالی باز خواهد شد، خواهید دید که دارید آن را با ریزهکاریهای ِ بیشتری میگویید، بیشتر از حالتی که فقط خودتان به تنهایی در بارهی ِ آن میاندیشیدید، مایهداری ِ همهی ِ سازمایهها عنصرها را خواهید دید. هر چه که برایتان اهمّیت دارد، نگه میدارید تا بتوانید به آن شخص بگویید.
کانونیدن و گوش دادن چنین چیزی هستند: مثل ِ حرف زدن با شخصی که تجربهیتان را گسترش میدهد. در کانونیدن، باید آن گونه شخصی در درون ِ خودتان باشید. و میتوانید برای ِ دیگران نیز چنین باشید، و به آنها نشان دهید که چهگونه برای ِ شما چنین باشند.
شما معمولاً به تنهایی کانونیدن را خواهید خواست. ولی آن را با کسی دیگر هم بیآزمایید.
فرض کنید از دوستی میخواهید هنگام ِ کانونیدن و پس از آن به شما گوش دهد، و سپس، به عنوان ِ گوشدهنده، یاریگر ِ دوستتان باشید تا بکانوند. شاید بخواهید پیش از رفتن سراغ ِ آن دوست بکانونید، تا فقط پی ببرید که احساسهایتان چیستند.
اگر احساستان این است که آن رابطه نزدیک و روان است، و این آزادی را دارید که در بارهی ِ موضوعهای ِ شخصیای حرف بزنید که عمیقاً احساسیده اید، شاید بتوانید چنین چیزی بگویید:
«من به تازهگی این کتاب را خوانده ام، و در بارهی ِ یک جور مشکلگشایی ِ شخصی است که به نظر خوب میآید. کتاب میگوید که انجام ِ آن با کسی دیگر آسانتر از به تنهایی انجام دادن ِ آن است. بیآ این یک ساعت ِ بعدی را تقسیم کنیم – نصف برای ِ تو، نصف برای ِ من. به گمانام از با هم آزمودناش خوشمان خواهد آمد. با خود-ام گفتم از تو بخواهم چون دیدم که (مثلاً) به گمانام از تو ترسی ندارم، و از گفتن ِ هر چیزی در بارهی ِ خود-ام به بیشتر ِ آدمها خیلی زیاد میترسم.»
باید این نکته را هم بگویید که بیشتر ِ آن را میتوان در سکوت انجام داد. توضیح ِ این نکته هم اهمّیت دارد که از آدمها خواسته میشود فقط هر اندازه که خودشان دوست دارند بگویند، در بارهی ِ خودشان بگویند. فرمان در دست ِ همان کسی است که دارد میکانوند یا حرف میزند. گوشدهنده وقتی آن دیگری در سکوت به درون ِ احساسها میرود، خاموش میماند. اگر این فرآیند را به این شکل به یک دوست توضیح دهید،دشوار به نظر نخواهد رسید.
میشود، نقداً، از آن شخص خواست که پنج دقیقهای حواساش را به شما دهد، و هیچ چیزی نگوید. سپس بکانونید. وقتی جابهجاییدید، چند دقیقهای صبرکنید و چیزی کلّی مثل ِ این بگویید، «احساس ِ بدی گرفتم، و همین حالا سبک شدن ِ آن را احساسیدم، و میبینم که مشکل چه بود». سپس یکی دو دقیقهی ِ دیگر هم خاموش بمانید. بیشتر بکانونید تا به ایستگاه ِ خوبی برسید. صاف بنشینید و با خود بگویید (اگر درست است) که کانونیدن به این شیوه آسانتر از به تنهایی کانونیدن بود. سپس از دوستتان بپرسید که آیا دوست دارد حالا شما گوش دهید و او بکانوند.
حالا بودهای فکتی شگفتآور: کانونیدن با حضور ِ شخصی دیگر آسانتر است، حتّا اگر کانونگر و گوشدهنده اصلاً چیزی نگویند.
معمولاً، وقتی نخست از آدمها میخواهم حواسشان را به من دهند و هنگامی که میکانونم همراهام باشند، باید توضیح دهم که چیز ِ زیادی نخواهم گفت. میپرسم آیا مشکلی ندارد. آنها میگویند، «اوه…»، و میچرخند تا روزنامه یا کتابی بردارند. سپس باید توضیح دهم که نیاز دارم آنها حواسشان را کامل به من دهند، اگرچه آنها را با داستانی سرگرم نخواهم ساخت. نخست باور-اش برای ِ آنها سخت است که این کار میتواند سودمند باشد، یا این که من میتوانم چنین چیزی بخواهم. ولی کسانی که میدانند چهگونه بکانونند این بودهی ِ فکت ِ عجیب را هم میدانند، و هم در دادن ِ حواسشان و هم در گرفتن ِ آن کاملاً خوشحال اند.
این کار کاملاً طبیعی رخ میدهد. مثلاً، گفتوگویی مانند ِ این کاملاً معمول است:
«من احساس ِ ترشرویی و رنجیدهگی دارم، و این کار هم هست که باید امشب انجام دهم، و نمیخواهم آن را انجام دهم. انگار نمیتوانم خود-ام را به آغاز ِ آن وادارم.»
«خب، آیا میتوانی بروی و ببینی که کجا است و چیست؟»
«چند دقیقهای همراه هستی تا من این کار را انجام دهم؟»
«بله، مشکلی نیست.»
«باشه.»
هنگام ِ کانونیدن ِ آن شخص، سکوت ِ بلندی شکل میگیرد. سپس:
«واووو… احساس ِ بهتری دارم. فهمیدم چیست.»
«حالا کاملاً خوب هستی، یا هنوز کاملاً خوب نیست؟»
«به گمانام فعلاً خوب است. سپاس! تو چطور ای؟»
شاید شگفتزده شوید که بدانید این گفتوگو واقعاً در تماس ِ تلفنی ِ راه ِ دوری میان ِ شیکاگو و نیویورک رخ داد! برای ِ هیچ یک از این دو نفر گذراندن ِ این پنج دقیقهی ِ راه ِ دور به سکوت ِ کانونیدن حتّا ذرّهای عجیب نبود.
در نمونهی ِ بالا، شخصی که کانونید چنین برگزید که هنگام ِ کانونیدن حرفی نزند. ولی نیازی نیست که حتماً چنین باشد. چنان که پیش از این دیده ایم، در بسیاری از نشستهای ِ کانونیدن شاید کمی حرف زدن در کار باشد. بیشتر ِ وقتها، پیش یا پس از کانونیدن ِ ساکت است که آدمها شاید بخواهند به درازا حرف بزنند.
حالا بیآیید از این بگوییم که چهگونه میتوان گوشدهندهی ِ خوبی بود. سادهتر از آن چیزی که هست به نظر میرسد. در واقع، شمار ِ کمی از آدمها گوشدهندههای ِ خوبی هستند، و این حکم در مورد ِ بیشتر ِ رواندرمانگران، مددکاران ِ اجتماعی، آموزگاران، مشاوران ِ شغلی، و نیز دیگرانی میشود که کارشان نیازمند ِ آن است که به خوبی گوش دهند. امیدوار ام راهنمای ِ گوش دادن، که در ادامه میآید، هم از سوی ِ حرفهوران و هم آدمهایی که در حرفههای ِ «گوش دادنی» نیستند خوانده و آموخته شود.
این راهنما در اصل برای ِ آدمهایی نوشته شد که فقط میخواستند یاریرسان ِ همدیگر باشند و پیش از این در سراسر ِ کشور با نام ِ راهنمای ِ رَپ پخش شده است.(۱)
خواهید دید که بلند خواندن ِ هم این و هم راهنمای ِ کانونیدن، در کنار ِ یک شخص یا گروه ِ دیگر، برایتان سودمند خواهد بود. اگرچه من خود-ام بخشی از نوشتن ِ این راهنماها بودم، هنوز هم وقتی کسی آنها را برایام میخواند سودمند است.
