جابهجایی ِ تنانی خیلی وقتها در سومین، چهارمین، یا پنجمین حرکت ِ کانونیدن رخ میدهد. حرکت ِ سوم، همچنان که به خاطر دارید، حرکتی است که در آن دستگیرهای برای ِ کیفیت ِ حسّ ِ احساسیده به دست میآورید، و چهارمی پژواکفکنی ِ رفت و برگشتی میان ِ حسّ ِ احساسیده و دستگیره است. پنجمی حرکتی است که در آن از حسّ ِ احساسیده میپرسید چیست. (چه چیزی در کلّ ِ مشکل است که چنین چیزی را پیش میآورد؟) (در بسیاری از آدمها، همچنان که گفته ام، این سه حرکت همزمان یا در زنجیرهی ِ چنان تندی رخ میدهند که هیچ راهی نیست – و البتّه، نیازی هم نیست – تا آنها را از هم جدا ساخت.) اگر در آن حرکتها گیرافتاده اید، یا انگار نمیتوانید اصلاً وارد ِ آنها شوید، این فصل میتواند سودمند باشد.
بیخیال-شدن ِ سنجیده
در گسترهی ِ نگرشهای ِ آدمها به احساسهایشان، دو حدّ ِ افراطی ِ ضدّ ِ هم هست که معمولاً نتیجههای ِ سودمندی به بار نمیآورند. یکی نگرش ِ کنترول ِ سفت-و-سخت است: تلاش برای ِ چیره ساختن ِ سر بر تن، پافشاری بر این که در برابر ِ این از پا نخواهید درآمد یا در برابر ِ آن باز نخواهید ایستاد. حدّ ِ افراطی ِ دیگر این است که هرگز نمیخواهید به احساسها جهت دهید یا آنها را بکنترولید، انگار همه چیز ساختهگی است جز شناور بودن، بیخیال ِ پرسهزنی ِ تصویرها شدن، بیخیال ِ آمد-و-شد ِ احساسها شدن.
هر دو حدّ ِ افراطی میتوانند جلوی ِ دریافت ِ جابهجایی ِ تنانی از سوی ِ شما را بگیرند. کانونیدن فرآیند ِ سنجیدهی ِ کنترولیدهای تا نقطهای معیّن است، و به همان اندازه سنجیده هم یک جور آسودهگی از کنترول، بیخیال شدن، و انداختن ِ مهارها است.
خود ِ واژهی ِ «کانونیدن» چنین میپیشنهادد که دارید میکوشید چیزی را روشن سازید که نخست تار است. رو به حسّ ِ احساسیدهای میکورمالید کورمال-کورمال پیش میروید و این فرآیند را میکنترولید تا جلوی ِ لغزشتان را بگیرید. به خودتان میگویید، «من هماکنون میخواهم در بارهی ِ این احساس بدانم، نه چیز ِ دیگری. این احساس در بارهی ِ چیست؟ درون ِ آن چیست، زیر ِ آن چیست؟». اگر ببینید دارید میلغزید، مهار ِ خودتان را به عقب میکشید: «همین حالا کجا بودم؟ آها… بله. بر سر ِ آن موضوع در بارهی ِ گناه، یا هر چیزی که هست، بودم. همهی ِ آن در بارهی ِ چیست؟…».
وقتی با حسّ ِ احساسیدهای تماس ِ روشن و نیرومندی گرفتید، مهارها را بر زمین میاندازید. هرگز نکوشید که آن چه را که از آن میآید بکنترولید. بگذارید آن چه از حسّ ِ احساسیده میآید بیآید: واژهها، عکسها، حسهای ِ فیزیکی، تا زمانی که از این حسّ ِ احساسیده باشند.
این فرآیند را شاید بتوان «بیخیال شدن ِ سنجیده» نامید.
اجازهی ِ جابهجایی ِ واقعی به تن دادن
وقتی تازه دارید کانونیدن را میآموزید، پاسخهای ِ تنانی میتوانند بسیار ناچیز باشند. هنگامی که چیزی میآید که کاملاً درست است، یک «اوههووو» در تنتان دیده میشود. یاد بگیرید به تنتان اجازه دهید تا هر چه بیشتر از جابهجایی بهرهمند شود. بکوشید نفس ِ بلند و عمیقی را بیرون بدهید (مثل ِ خیلی از نمونههایی که من در این کتاب نوشته ام «واووو…»). بکوشید با تکان دادن ِ سرتان به تایید ِ آن بپردازید. بکوشید کلّ ِ تنتان را جوری بیآسایید که انگار به سفتی نشسته بودید. این جابهجایی به شما امکان ِ ذوب شدن میدهد. اگر این کار را چند بار عمداً انجام دهید، تنتان یاد میگیرد که آزادانهتر به بیان ِ خود-اش بپردازد. سپس دیگر آن کار را عمداً انجام ندهید، ببینید چه حرکتهای ِ تنانی ِ بیانکنندهی ِ دیگری خود-به-خود بیرون میآیند.
برای ِ نمونه، دختر ِ کوچکی را در نظر بگیرید که بسیار ترسیده است. بهتزده ایستاده است و فقط چشمهایاش تکان میخورند. به سوی ِ او میروید و میگویید، «عزیز-ام، ترسیدی؟». به سختی میتوان تکانی در سر-اش دید.
حالا در این نمونه، میدانید که این دختر ِ کوچک هنوز تغییری در تناش نیافته است. چیزی که میخواهید این است که به او بگویید: «ترسیدی، عزیز-ام؟ هر احساسی که داشته باشی مشکلی نیست، نگاه میکنیم ببینیم چه کاری از دستمان بر میآید. ترسناک بود؟». سپس آن دختر ِ کوچک در عمل شاید در آغوش ِ شما با گفتن ِ این جمله حل شود که، «بله، بیشک ترسناک بود».
البتّه، همیشه جابهجایی ِ احساسیدهی ِ عمدهای در کار نیست؛ گاهی گامی کوتاه فقط اثر ِ تنانی ِ کوچکی دارد. ولی، اگر با دیدن ِ «آری» ِ ناچیز ِ دیدهشده در تنتان خیلی زود کار را به پایان نرسانید و همچنان از آن بپرسید، گاه اثر ِ عمدهای دیده میشود.
وقتی چیزی از راه میرسد که در تنتان احساس ِ درست بودن میدهد، چند بار بازگردید و بررسید، نه خیلی زیاد، چرا که شاید اشتباه باشد ولی اجازه دهد تا این تغییر ِ تنانی ِ عمدهتر رخ دهد.
برخی از پرسشهای ِ برانگیزنده
وقتی با حسّ ِ احساسیدهای تماس یافته اید ولی نمیتوانید آن را به حرکت وادارید، شاید مشکل فقط این باشد که هنوز از خودتان آن پرسش ِ باز ِ درست را نپرسیده اید. گاهی احساسها به پرسشی پاسخ خواهند داد که به شیوهی ِ خاصّی عبارتبندیده است، و به همان پرسش ولی با یک جور عبارتبندی ِ دیگر پاسخ نمیدهند. پرسشی که یک بار چیزی را درون ِ من به جابهجایی میوادارد شاید بار ِدیگر هیچ اثری نداشته باشد. بنابراین شاید برای ِ شما خوب باشد که عبارتبندیهای ِ گوناگون را بیآزمایید تا یک یا چند عبارت را بییابید که برایتان جواب دهد.
در فهرست ِ زیر پرسشهایی را میتوانید ببینید که گویا بیشتر ِ وقتها برای ِ بیشتر ِ آدمها جوابگو هستند.
«واقعاً این چیست؟» این در اصل همان چیزی است که شما میکوشید تا به آن برسید، ولی این پرسش با این عبارتبندی شاید زیادی عمومی و گنگ باشد. این پرسشها معیّنتر هستند.
«جان ِ این چیست؟»
«بدتر از همه در آن چیست؟» یا «دو یا سه چیز در بارهی ِ آن که بیشتر از همه مرا آزار میدهد، چه چیزهایی هستند؟»
«در قلب ِ آن چیست؟»
«زیر ِ آن چیست؟ چه میکند؟»
«با این نیاز به چه رخدادی در من است؟»
«برای ِ داشتن ِ احساس ِ بهتر نیاز به چه کاری برای ِ آن است؟»
حواستان باشد که دو جور پرسش ِ پایهای در کار هست: یک جور که میپرسد چه چیزی اشتباه است، و جوری که میپرسد کار ِ درست چیست. به بیان ِ دیگر: میتوانیم بپرسیم مشکل چه بوده است، یا میتوانیم بپرسیم چه کاری باید انجام میشده است که هنوز نشده است.
گاهی بسیار اهمّیت دارد که پرسشی از جنس ِ پیشرونده پرسید.
مثلاً، فرض بگیرید شما معمولاً احساس ِ تنهایی و تکافتادهگی دارید. وقتی میکانونید، آن احساس معمولاً بالا میآید. کانونیدن روی ِ این که آن حسّ ِ احساسیدهی ِ کلّی چیست که همراه با «تکافتادهگی» است، کار ِ کاملاً درستی است. شاید به این برسید که چهگونه خودتان را به تکافتادهگی میاندازید، یا این موضوع واقعاً در بارهی ِ چه چیزهای ِ کاملاً نامربوط ِ دیگری است. ولی گاهی این هم اهمّیت دارد که از حسّ ِ احساسیده بپرسید: «برای ِ نداشتن ِ چنین احساسی چه کاری باید انجام داد؟» یا پرسشهایی از این جنس.
به دنبال ِ گامهای ِ زندهگیبخشی رو به جلو باشید، و نه فقط این که مشکل چه بوده است.
وقتی دستگیره درست است ولی پس از آن شما گیرافتاده اید
شما با حسّ ِ احساسیدهی ِ سراسری ِ مشکلی تماس یافته اید و پرسیده اید که کیفیت ِ آن چیست. دستگیرهای آمده است: «من نگران ام». در جستوجوی ِ برداشتن ِ گام ِ بعدی، پرسیده اید که زیر ِ آن ترس چیست، چه کاری دارد انجام میدهد. ولی هیچ چیزی نمیآید. کلّ ِ چیزی که میتوانید احساس کنید بارها و بارها فقط این است که «من ترسیده ام». گیرافتاده اید. چه کاری از دستتان بر میآید؟
مشکلتان شاید این باشد که با برچسب ِ واحدی گیرافتاده شده اید، نکتهای که در فصل ِ پیش گفتم. به آن واژه – «ترسیده» یا هر چیزی که هست – جوری مینگرید انگار آن واژه هر آن چه را که نیاز است تا گفته شود میگوید. یا روی ِ «ترسیده» فقط به عنوان ِ آن عاطفه قفل شده اید. بگذارید به شکل ِ حسّی احساسیده گسترده شود. این «ترسیده» از چه احساس ِ گستردهتری بیرون میآید؟ شیوههای ِ احساسی ِ فراوانی هستند که میتوانند همراه با «ترسیده» بالا بیآیند. آن احساسی از این تودهی ِ احساسها را بگیرید که همراه با این ترسیده میآید.
یا این که اصلاً از نو بیآغازید. از آن مشکل عقب بروید و عقب بایستید. نگران نباشید، همان جا خواهد ماند. استراحتی کنید و نفسی بکشید. سپس آن مشکل را گستردهتر و عمیقتر از فقط «ترسیده» در نظر بگیرید. این نکته را خوب در خود جای دهید که این مشکل احتمالاً همراه با چیزهای ِ زیاد ِ دیگری در زندهگیتان، گذشتهیتان، آیندهیتان، دیگران، و چیزهای ِ دیگر است. برشی کلّی از زندهگیتان، بافتاری کلّی است. وقتی به همهی ِ آن میاندیشید چه حسّ ِ کلّیای در تنتان است؟
یا این را بیآزمایید، «من چرا ترسیده ام؟». ولی پاسخ ندهید. همچنان این پرسش را بپرسید و در هنگام ِ گفتن ِ آن، بکوشید حسّ ِ کلّی ِ چیزی را بگیرید که همراه با آن «ترسیده»ی ِ ویژه میآید. کیفیتهای ِ یکتای ِ آن چیستند؟ درونتان آن را احساس کنید، و ببینید چه واژههای ِ تر-و-تازهای از آن بیرون میآیند. «من نگران ام… و یک جور تنهایی با آن است، انگار من – بله! این جور احساسی دارد! انگار تنها و به-گل-نشسته در جای ِ بلند ِ ترسناکی رها شده ام و همه رفته اند، هرگز کسی نخواهد بود تا به کمک ِ من بیآید…».
بهرهمندی از تصویرسازی
راه ِ دیگر برای ِ رسیدن به جابهجایی ِ تنانی به هنگام ِ گیرافتادن این است که بگذارید تصویری فرم یابد. خیلیها تصویرسازی ِ روشنی دارند و خیلیها نه. ولی همه میتوانند تصویری معمولی شکل دهند، حتّا با چشمان ِ باز. این کار را بیآزمایید: همین حالا تصویر ِ اتاقی را بسازید که در آن میخوابید و تختخوابتان آن جا است. چهگونه از تختخواب به در میرسید؟ میتوانید حتّا هنگام ِ خواندن ِ این متن هم تصویری دیداری از آن پدید آورید.
در همان فضای ِ درونی، میتوانید بخواهید که تصویری از یک احساس فرم یابد. صبرکنید تا بالا بیآید. این تصویر بیانگر ِ حسّی احساسیده خواهد بود. شاید مثلاً جنگل، پیکره، طوفان، دیوار، یا خودتان را ببینید که دارید میدوید.
وقتی تصویر آمد، ببینید این تصویر شما را به چه احساسی میوادارد. معمولاً فقط داشتن ِ همین تصویر چیزی را میجابهجاید. چه چنین بشود و چه نه، از خودتان بپرسید، «این تصویر اکنون مرا به چه احساسی میوادارد؟». احتمالاً گامی به شما خواهد داد.
جستوجوی ِ پاسخ در پایان ِ کتاب
اگر نمیتوانید به جابهجایی ِ تنانی برسید، روش ِ دیگری هم هست که به تنتان اجازه میدهد این حس را بتجربد که چه حالی خواهد داشت اگر این مشکل حل میشد. از تنتان بپرسید، «اگر این دشواری یک جوری کاملاً حل میشد، در تنام، چه جور احساسی میداشتم؟». اگر چند ثانیهای صبرکنید جابهجایی را در تنتان خواهید احساسید.
هنگام ِ انجام ِ این کار به تنتان این کمک هم میشود تا، اگر بخواهد، جابهجاییای رو-به-بیرون داشته باشد. شاید تنتان بخواهد با سری رو-به-بالا بنشیند، یا شاید بخواهد شل شود و نفسی بیرون دهد، یا هر جور که دلاش میخواهد به شیوهی ِ دیگری بجنبد.
با انجام ِ این فرآیند، به تنتان اجازه میدهید تا به شما مزهای از آن چیزی بچشاند که احساس ِ خوبی خواهد داشت. وقتی به آن احساس ِ خوب میرسید، آن را نگهدارید. ببینید از آن چه چیزی یاد میگیرید. پس از اندکی، به خودتان بگویید، «من میتوانم همیشه چنین احساسی داشته باشم». سپس صبرکنید. اگر چیز ِ تازهای از درون به سوی ِ شما میآید و میگوید، «نه، شرمنده. تو نمیتوانی همیشه چنین احساسی داشته باشی»، از آن «چیز» بپرسید که چیست.
این موضوع خیلی مثل ِ جستوجوی ِ زودهنگام ِ پاسخ ِ یک مسألهی ِ ریاضی در پایان ِ کتاب است. شما میدانید پاسخ ِ مسأله چیست ولی گامهای ِ رسیدن به آن را نه. ولی دانستن ِ پاسخ به کمکتان میآید تا گام به گام عقب بروید. این روش به شما اجازه میدهد تا بپرسید چه چیزی جلوی ِ راه را گرفته است، چه چیزی را باید تغییر دهید تا به این پاسخ برسید. عقبعقب رفتن از پاسخ به شما گامهایی را نشان میدهد که نمیتوانستید از مسأله به آنها برسید.
پس چنین شیوهای از کانونیدن است. به تنتان اجازه میدهید تا پاسخاش را احساس کند. نه تنها این کار به هنگام ِ انجاماش احساس ِ خوبی دارد، بلکه به شما اجازه میدهد تا بپرسید، «باشه، چه چیزی جلوی ِ راه ِ چنین احساسی را گرفته است؟».
آن «چیزی» که «جلوی ِ راه… را گرفته است» میتواند گشایشی تازه باشد. ولی برای ِ بهرهمندی از آن، باید یک لحظه برای ِ خودتان چنان وانمایید (البتّه به شکلی مناسب) که این مشکل واقعاً به کلّی حل شده است و شما در این چارچوب ِ ذهنی-تنانی ِ خوب خواهید ماند.
برخیها، وقتی میپرسند که چه چیزی جلوی ِ راه را گرفته است، مستقیم به همان جایی میبرگردند که بودند، همان شیوهای که مشکل را وانهادند. این کار را انجام ندهید. بمانید و چنان وانمایید که انگار همه چیز حل شده است، تا این که «چیزی که میگوید نه» بیآید. میتوانید این کار را با نگهداشتن ِ آن احساس ِ خوب انجام دهید، درست همان جور که پاسخی از پایان ِ کتاب را هنگام ِ تلاش برای ِ یافتن ِ گامهایی رو-به-عقب از روی ِ پاسخ نگه میدارید.
بگذارید مثالی از مرحلههای ِ آخر ِ کانونیدن یک کسی را بازگویم:
«من با این احساس ِ بد مدّتی مینشینم ولی تغییر نمییابد. میدانم چیست، ولی این موضوع اهمّیتی ندارد. آن چه اهمّیت دارد این است که نمیتوانم آن را به جابهجایی برسانم. بنابراین این کار را انجام دادم: “اگر همه چیز حل میشد، تنات چه احساسی داشت؟”. و این پاسخ را گرفتم: “وای! آزاد خواهم بود!”. و تنام یک جورهایی جلوتر نشست و خونام بیشتر به گردش افتاد و احساس کردم انگار شانههایام حرکت میکنند، مثل ِ این که داشتم در جهان میتاختم. احساس ِ شستهرفتهای بود! سپس گفتم، “خب، آیا میتوانم این شکلی بمانم؟”. و او آمد و گفت، “نه”. و من گفتم، “باشه، چرا نه؟” و بیدرنگ این گونهی ِ ویژه از ترسیده بودن را گرفتم.»
«کانونیدن روی ِ آن گونهی ِ ویژه از ترسیده، به جای ِ احساس ِ بد ِ گیرافتادهی ِ پیشین، واقعاً احساس ِ خوبی داشت.»
«آن ترسیدهی ِ ویژه، به شکل ِ بسیار عجیبی پدیدار شد. من از هیچ چیز ِ عادیای ترسیده نبودم. من از زنده بودن و زندهگی ترسیده بودم، انگار چیزی را خواهم شکست اگر همین دم پدیدار میشدم، مثل ِ زندهگی در یک چینیفروشی، تقریباً، من به چنین شیوهای بوده ام…»
ورود برای ِ پذیرش
آن را «جایی» بسازید که میتوانید بروید و دوباره به آن برگردید. یک جای ِ دردناک شاید فوری جابهجا نشود. شاید باید وارد ِ لبهی ِ احساسیدهی ِ آن شوید، چندین بار در باقی ِ روز، و شاید چندین روز. این کار را خلاصه و به نرمی انجام دهید: «آیا هنوز میتوانم آن چیز ِ کلّی را احساس کنم؟… آها، آن جا است. چیز ِ جدیدی هست؟… آها، هنوز همان است. باشه». این کار فقط یک دقیقه زمان میبرد. سرانجام یک گام یا جابهجاییای در آن جا خواهید یافت.
نگویید، «آن چیز باید…»
میخواهم یک بار ِ دیگر در برابر ِ آنالیزیدن، نتیجهگیری، «سر در آوردن» به شما هشدار دهم. این کارها میتوانند جلوی ِ هر گونه جابهجایی را بگیرند. ما همهگی به گمانمان خیلی در بارهی ِ مشکلهایمان میدانیم. فشار ِ بسیار زیادی به تنهایمان میآوریم و میکوشیم آن را به این سو و آن سو برانیم، انگار فهرستی از صفتهای ِ پسندیده از کلاسهای ِ دینی یا فهرستهای ِ گروههای ِ اجتماعی ِ گوناگون از چیزهایی که به عنوان ِ هدفهای ِ ارزشمند پذیرفتهشده هستند راهنمایمان شده باشند. به اندازهی ِ کافی به تنمان گوش نمیدهیم، و این کاستی میتواند حتّا در میان ِ کانونیدن هم سربرآورد.
شاید حسّ ِ احساسیدهی ِ کلّیای از مشکل فرم دهید، سپس به سوی ِ جان ِ آن کورمال-کورمال بروید و آن را بییابید و یکی دو ثانیهای احساس ِ خوبی داشته باشید. ولی سپس عادت ِ قدیمی ِ آنالیزیدن میتواند چیره شود. «آها، بی شک، میدانم این چیز در بارهی ِ چیست». میشنوید که خودتان میگویید، «آن چیز باید…».
هر گاه عبارتهایی مثل ِ «آن چیز باید» میشنوید، آنها را خاموش سازید. شما فقط دارید همان کاری را انجام میدهید که بیشتر ِ آدمها در سراسر ِ زندهگیشان انجام میدهند: تلاش برای ِ این که به خودتان بگویید چه کاری اشتباه است. اهمّیت ِ نگرش ِ درونی ِ «پرسیدن» به جای ِ «گفتن» را به خاطر بسپارید. هیچ چیزی به خودتان نگویید. بپرسید، صبرکنید، و بگذارید تنتان پاسخ دهد.
کارآییتان در کانونیدن، و پاداشهایی که کانونیدن به شما خواهد داد، با تمرین بهبود خواهد یافت. کمکم، دیگر نیازی به اندیشیدن ِ آگاهانه به هیچ یک از این قاعدههای ِ عیبگشا نخواهید داشت. همچنین، چنان که گفته ام، نیازی نخواهد بود که به فرآیند ِ کانونیدن به عنوان ِ تمرینی با شش گام بنگرید. این کار برایتان کنشی آسان و طبیعی، مثل ِ راه رفتن، خواهد شد.
و اگر به آن اجازه دهید، بخشی از زندهگی ِ روزینهیتان خواهد شد. خواهید دید که از آن نه تنها در هنگام ِ فشارهای ِ روانی بلکه به عنوان ِ کمکی در حلّ ِ همهی ِ مشکلهای ِ زندهگی بهره میبرید. یاد بگیرید به راهنمایی ِ تنتان اعتماد کنید.
