کوله‌گردی در میان ِ سینه‌ات

چه هوایی
چه آفتابی
چه آهنگی
با تو خوش می‌گذرد صبح و شب در چاردیوار ِ این خانه
بیش از این دیگر چه می‌خواهم؟

تو جهان ِ من ای و من
در تو می‌گردم

جهان‌گردی که در چشم‌های‌ات
یافته سبزترین جنگل ِ دنیا را

با تو هم‌سخن شدن سفر است و من
مسافری که از لب‌های‌ات
سرکشیده داغ‌ترین چای ِ بین ِ راه را
چای ِ سبزی که جوشیده با زغال ِ نارنجی ِ حرف‌های‌ات

حرف‌های‌ات
هوای ِ شمال است و نوازش‌های‌ات
خاک ِ حاصل‌خیز ِ گرگان
می‌زنده‌گاند باز سلّول‌های ِ مرده در زندان ِ جان‌ام را

بیش از این دیگر چه می‌خواهم؟

تو باغ ِ کنار ِ جاده ای و من
ره‌گذری که از باغ ِ گونه‌ات
دزدانه چیده سرخ‌ترین سیب‌ها را

تو یی دختر ِ گلستان و من
خریداری که در گل‌فروشی ِ موهای‌ات
می‌بوید هر صبح تمامی ِ گل‌ها را
ولی هر بار
پسندیده آن گل ِ بنفش ِ کوتاه را

سینه‌ات دشت ِ جهان‌نما و من
کوله‌گردی که در میان ِ سینه‌ات
ساخته امن‌ترین شهر ِ این جهان را

تو که می‌خندی
بوی ِ شیرین ِ انبه می‌پیچد
در فضای ِ این خانه
بیش از این دیگر چه می‌خواهم؟

سروده شده در سه‌شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰ ساعت ۱۷:۰۰

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − 6 =