کاه‌کشان ِ جان‌ام

آغوش‌ات
پتوی ِ گرم ِ تابستان است
بر تن ِ زمستان
پالتوی ِ نرم ِ آب‌شار است
بر تن ِ کوهستان

پوست و گوشت است یا پر
بالش ِ نرمی که روییده بر ران‌های‌ات؟!
آواز ِ پر ِ جبرئیل است
نوازش‌های‌ات
بر سری که به خواب می‌رود
به آنی
در غار ِ کهف ِ بین ِ دو پای‌ات

خوابی که پس از بیداری
از چشم می‌افتند
سکّه‌های ِ خودبینی
از سکّه می‌افتند
چشم‌های ِ دگربینی
بینش است و جز بینش
نور ِ دیگری نمی‌تابد بر این بازار

چشمان‌ات
پاکیزه‌تر از برف و باران اند
با هر نگاه می‌شویند
زمان را
از زمین ِ چشمان‌ام
با هر نگاه می‌سرایند و می‌فروریزند
این آیه‌ی ِ خیس ِ بلند را:
«ای کسانی که ایمان آورده‌ اید به زیبایی‌ها!
بشویید چشم‌ها را
بگشایید چشم‌ها را پیش از آن که گشوده شوند»

این روزها
که از مرداد ِ آغوش‌ات به دور ام
تن‌ام
تنهایی‌ام را
با آتش ِ شعرهای‌ات می‌گرمم
آتشی که شعله‌اش را تو انداخته‌ ای به انبار ِ کاه‌ام
به کاه‌کشان ِ جان‌ام که درد می‌کشد هر شب
که سرنوشت ِ ما ستاره‌ها
کشیدن ِ درد است
از روز ِ الست

سروده شده در پنج‌شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۷ ساعت ۰۲:۴۴

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه − هشت =