من ام آن تکّه سنگ ِ بلند

من ام آن آخرین درخت ِ جنگل
پیش از آغاز ِ کوهستان

من ام آن چشمه‌ای که می‌جوشد
بی آن که بداند به ظرف ِ که می‌سپارد
آب و جان ِ خویش را

من ام آن پرنده‌ای که می‌خواند
بی آن که ببیند به گوش ِ که می‌نشاند
آواز-اش را

من ام آن کلبه‌ی ِ سنگی در میان ِ انبوه ِ درختان
نشسته در کنجی
به تماشای ِ گذر ِ ابرها

من ام آن تکّه سنگ ِ بلند
نشسته بر یال ِ کوه
یک عمر
خیره بر درّه‌ی ِ سبز ِ جنگل

سروده شده در جمعه ۰۱ مرداد ۱۴۰۰ ساعت ۰۹:۱۴

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × 5 =