شهرهای ِ باور ِ مرا

او هم که گفت:
– دیگر نمی‌خواهم ات، برو!
گویی تمام ِ ابرهای ِ باردار ِ جهان
با هم قرار ِ دیدار گذاشتند در چشم‌های ِ من
رگ‌بار ِ اشک بود که می‌چکید
هر چکّه سیلی که شست و با خود برد
شهرهای ِ باور ِ مرا
چند راه ِ هنوز-مانده رو به روستاهای ِ معنا را
آخرین کوچه‌های ِ پناه را

باران ِ ناگهان ِ موشک بود
آشوب ِ خاورمیانه بود
ریخت بر سر-ام آوار ِ آواره‌گی‌ها
شبیخون ِ تنهایی‌ها
به سان ِ کودک ِ سوری که به یک آن یتیم گشت پای ِ میز ِ شام
خوب می‌فهمم حالا
شهر به شهر
در جاده‌ها
آرزوی ِ دیدار ِ مرگ کشیدن را

من سهم ِ خود را گرفته‌ ام از رنج‌های ِ این دنیا
بس نی‌ست؟
بی عشق نمی‌توانم زیستن را
امّا
من خسته‌تر از آن ام
که دوباره کوچه‌های ِ دل ِ کسی را بلد شوم

گیرم که باز هم بلد شدم
تا کی دوباره سر از کوچه‌های ِ بن‌بست درآورم؟

در این Game
در این بازی ِ کدنویسی‌شده در ژن‌ها
تا کی دوباره جان بگیرم و از نو جان دهم؟

سروده شده در یک‌شنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰ ساعت ۱۶:۲۹

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهار + ده =