روی ِ دیگر ِ سکّه‌ی ِ زمان

روزی که گوش‌های ِ زمین هم خسته شوند
از طنین ِ گام‌های ِ چشم به راه ِ من
و دیگر نربایند غبار ِ خسته‌گی‌ها را از کفش‌های ِ من
چه ترس‌ناک روزی است

ساعت ِ دیواری می‌چرخد
با تیک‌تاک ِ دو پای ِ من؛
آن دم که زمان ایستد هم‌پای ِگام‌های ِ در-جای ِ من
چه ترس‌ناک دمی است

زانوان‌ام خسته اند
ولی
ایستادن را هنوز آماده نی‌ستند
که ایستادن
روی ِ دیگر ِ سکّه‌ی ِ زمان
نام ِ دیگر ِ مرگ است

می‌روم
گرچه رفتن‌ام با غم است
می‌روم
که بودن‌ام، که ماندگاری‌ام
هم‌این جای ِ پای ِ فرورفته در خاک ِ غم است

سروده شده در یک‌شنبه ۰۱ دی ۱۳۸۷ ساعت ۰۲:۵۱

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 + نوزده =