در امریکای ِ لب‌های‌ات

راه‌های ِ کهنه به مقصدهای ِ نو نمی‌رسند
می‌خواهم این بار از راه ِ دریا به سوی‌ات آیم
از خلیج ِ آبی ِ چشمان‌ات
شاید به کشف ِ سرزمین ِ تازه‌ای رسم
در امریکای ِ لب‌های‌ات

من امّا برای ِ کشورگشایی نمی‌آیم
به نیرنگ ِ باروت و طاعون ِ سربازان به میدان نمی‌آیم
با سپاهی از شاعران ِ زخم‌خورده
سوار بر نهنگ‌های ِ یونس‌خورده می‌آیم
نه شمشیر به دست
که با گلی در دست می‌آیم
می‌خواهم آشنا شوند بومیان ِ سرخ‌پوست ِ لب‌های‌ات
با بوسه‌های ِ وحشی ِ لب‌های‌ام

من نه از اروپای ِ سبز ِ چشم‌های‌ام
که از خاورمیانه‌ی ِجان‌ام
برای ِ شکست می‌آیم
شکست از لشکر ِ بوسه‌های‌ات
ای به قربان ِ شمال و جنوب ِ قارّه‌ی ِ لب‌های‌ات

نه در جست‌وجوی ِ طلای ِ دندان‌های‌ات
نه در کند-و-کاو ِ نفت ِ سیاه ِ موهای‌ات می‌آیم
من حافظ ِ ایران ام
به دنبال ِ شعرهای ِ نو
به بوی ِ هوای ِ تازه می‌آیم

نه پرچمی می‌افرازم
بر قلّه‌های ِ سینه‌ات
نه آتش ِ فتنه‌ای می‌افروزم
در انبوه ِ جنگل‌های ِ بارانی‌ات
که من از تبار ِ آرش ام
تیری از جان ِ خویش به هدیه آورده‌ ام
کمان ِ ابروی‌ات را
ای هم‌تبار ِ زنان ِ جنگ‌جوی ِ آمازون‌ها!

این بار تو آرش باش
تیری بزن بر شاه‌رگ‌های ِ قلب ِ این جهان
بکش مرزهای ِ شعر و بوسه و ایران را
تا پای ِ رشته کوه‌های ِ آند

به من بگو نشانی‌ات را
تو از کدام قبیله‌ی ِ خطّ ِ استوا یی؟
که لبان‌ات چنین
جسارت ِ بودن
و حرارت ِ بوسیدن
را
فریاد می‌کشد

سروده شده در سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۰ ساعت ۱۰:۵۹

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

15 + 17 =