دختر ِ شمال! درخت ِ جنوب!

دختر یا درخت؟
کدامین بخوانم ات
که سزاوار ِ آن دو انبه‌ی ِ روییده بر سینه‌ات باشد؟

زن یا زنده‌گی؟
کدامین بخوانم ات
که نمودار ِ روح ِ سرکش‌ات باشد؟

چشم یا چشمه؟
کدامین بخوانم ات
که رسانای ِ طراوت ِ نگاه‌ات باشد؟

دستان یا داستان؟
کدامین بخوانم ات
که راوی ِ افسون ِ نوازش‌ات باشد؟

گیسو یا گیسا؟
کدامین بخوانم ات
که به وسعت ِ حجم ِ موسیقی ِ بنفش‌ات باشد؟

لب یا تب؟
کدامین بخوانم ات
که هر بوسه‌ات، تکّه‌ای از جنوبگان را می‌ذوبد

سر یا سرو؟
کدامین بخوانم ات
که قامت‌ات، امضای ِ آزادی است
مثل ِ برگه‌ی ِ مرخصی برای ِ سربازی که معشوقه‌اش چشم به راه است

دختر ِ شمال!
درخت ِ جنوب!
تو از کدام دریا، کدام جنگل آمده‌ ای؟
که چنین خروش ِ موج‌ها را با سکوت ِ برگ‌ها پی‌وند داده‌ ای

تو از کدام قبیله‌ی ِ خطّ ِ استوا یی؟
که لبان‌ات چنین
جسارت ِ بودن
و شجاعت ِ بوسیدن
را
فریاد می‌کشد

انگشتان‌ات
سفیران ِ صلح ِ کدامین جهان ِ آزاد اند؟
که چنین، خاورمیانه‌ی ِ دستان‌ام را
از جنگ ِ با خویشتن باز می‌دارند

و آن لب‌خند
آن لب‌خند را
از کدام جهان ِ کودکانه آورده‌ ای؟
که مرا به باور ِ صداقت‌اش می‌وادارد

سروده شده در یک‌شنبه ۰۳ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۰۲:۰۰

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک + 1 =