بگذار که این خانه خانه شود

بگذار بهانه‌ای
برای ِ ماندن بیابیم
برای ِ رفتن‌ها
گرگ‌های ِ بهانه خود می‌دوند به سوی ِ ما

خسته‌ی ِ راه ایم
بگذار به کناری کشیم و اندکی
به نوازش بیآساییم

بگذار چای ِ داغی بنوشیم و
بوسه‌ای از لب‌هامان
پیش از آن که این برف ِ ناگهان
به سرما تازیانه زند بر قلب‌هامان

بگذار که نیش ِ این جاده‌ی ِ پیچ در پیچ ِ دراز
نه زهر ِ مار
که به پادزهر ِ لب‌خندی
نوش شود
بگذار که این سفر سفر شود

زیستن در این جهان خطرناک است
می‌دانم
دل سپردن به دیگری ترس‌ناک است
می‌دانم
ولی جان ِ جانان‌ام! هم‌راه‌ام!
حسرت ِ راه‌های نرفته، زنده‌گی‌های ِ نزیسته
حسرت ِ دل‌های ِ نسپرده، جان‌های ِ نکنده
سهم‌گین‌تر است
بگذار که این خطر به خیر شود

تا خانه چند قدم بیش نمانده دیگر
درها و پنجره‌ها آغوش گشوده اند به روی ِ ما
بگذار که این خانه خانه شود
بگذار که این شعر ترانه شود

سروده شده در یک‌شنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۰ ساعت ۱۴:۰۱

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یازده + هفت =