به کجا می‌روی ای کوه‌نورد ِ ریش‌سفید ِ آبی‌پوست!

در این روزها که قلم‌ها می‌کشند
ابروی ِ شب را
بر فراز ِ چشم ِ آفتاب
و فریب‌آمیز
هلال ِ خندانی از ماه می‌نشانند
جای ِ لب‌های ِ افتاده‌ای که کمر خمیده‌ اند
زیر ِ سنگینی ِ بار ِ غم،
زمین در آستانه‌ی ِ سقوط است
ز سنگینی ِ غم ِ میلیاردها تن‌ها

سنگینی ِ این کوله‌های ِ سیاه
انداخته جای ِ زخمی
دردناک
بر دوش ِ این سیّاره‌ی ِ اندوه
زخمی به عمق ِ درّه‌ها و تنگه‌ها

به کجا می‌روی ای کوه‌نورد ِ ریش‌سفید ِ آبی‌پوست!
ای زمین ِ هنوز زیبا!
در کهکشانی که از کاه کوهی کشیده اند در برابر-ات؟
کوهی که هیچ آبی نی‌ست تو را در میان ِ راه
راهی که نی‌ست هیچ شیر و شیرینی تو را

به کجا می‌بری این چند عروس ِ سبز ِ باقی‌مانده را
این جنگل‌های ِ شوهر-مرده را؟
فسیل ِ دریاچه‌های ِ خشکیده را؟
تالاب‌های ِ حرمت‌شکسته‌ی ِ گندیده را؟
به کجا می‌بری آن چند جزیره‌ی ِ کشتی‌ندیده را؟
غارهای ِ هنوز غارت‌نگشته را؟
و آن چند یوزپلنگ ِ هنوز زنده را؟

به کجا می‌بری این همه اندوه را؟
ای کوه‌نورد ِ شب‌رو!
ای خنیاگر ِ دوره‌گرد!
از کجا آورده ای آن همه صبر را؟

من نیز هم‌نورد ِ تو ام
آخرین باقی‌مانده از نسل ِ فرهادها و فریادها
با خود ببر مرا
از میان ِ این خیل ِ تن‌ها

سروده شده در جمعه ۲۹ شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۱۸:۰۰

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × یک =