بانوی ِ روزهای ِ خوش بیا!

دوست ات دارم بانوی ِ روزهای ِ خوش بیا!
این جا برای‌ات از اندوه
انبوهی انباشته ام
بیا!

دست‌های ِ من خالی است از ظرف‌های ِ این جهان
تو با دست‌های ِ پر
پر از بنفشه‌های ِ آغوش بیا!
بیا تا به پایان رسد سرفه‌های ِ خشک ِ این سینه

دیگر این خانه خانه‌ی ِ تو است
بر دیوارها و در اتاق‌های‌اش
هر چه دوست داشتی از جهان ِ خود بیاویز و بگذار
فقط بیا!

من چشم به راه ِ رفتن‌ات بودم
رفتی و راه‌ها همه برگشتند از پیش ِ پای ِ تو
من راه ِ بی‌بازگشت ام به سوی ِ من بیا!

من اشک‌های ِ خویش را چکیده ام
بر کف ِ دریاچه‌ی ِ تنهایی
حالا وقت ِ جشن و پای‌کوبی است
با پیرهنی گشوده و دامنی گوشه‌دریده
با بوسه‌های ِ لب‌ریز بیا!

سروده شده در جمعه ۲۱ آبان ۱۴۰۰ ساعت ۱۷:۲۳

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه × پنج =