بادبان ِ لب‌های‌ات را کم دارم

چیزی انگار این روزها کم دارم
نی‌ستی و
هستی‌ات را کم دارم

این غذا دیگر نمی‌چسبد
دست‌های‌ات
نمک‌ات را کم دارم

شده‌ ام کارمند ِ اداره‌ی ِ بی‌کاری
نگاه‌ات
خنده‌های ِ گاه-و-بی‌گاه‌ات
اشک‌های ِ گاه‌گاه‌ات
یک کلام:
روح ِ زندگی را کم دارم

این دهان
جزیره‌ای خاموش
بوسه‌های‌ام
کشتی‌ای شکسته و مغروق،
بادبان ِ لب‌های‌ات را کم دارم

سروده شده در یکشنبه ۰۴ خرداد ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۳۸

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − یازده =