ای شمس ِ نتابیده-هنوز!

غم‌گین ام
از تنهایی ِ خویش

ایمان ِ خویش را از دست داده ام
ایمان ِ خویش
به انسان
به خویش

و هر اندازه هم که فریبا باشد خطّ ِ سینه‌اش
یا فرم ِ ماهیچه‌های ِ ورزیده‌اش
چگونه می‌توان به چند تکّه استخوان ِ پوشیده از گوشت عشق ورزید؟

باور ِ خویش را از دست داده ام
باور ِ خویش
به افسانه‌ی ِ چاه ِ آبی که می‌جوشد
از درون ِ آن پمپ ِ پر از خون
و چگونه می‌توان به پمپاژ ِ یک گروه ِ خونی عشق ورزید؟

من آخرین بازمانده از تبار ِ آفتاب‌گردان ام
که در غروب ِ خورشید
و در همهمه‌ی ِ کلاغ‌ها
در جست‌وجوی ِ نشانی از شمس سر می‌گردانم و
زیر ِ نور ِ ماه
می‌گریم

ایمان ِ خویش را از دست داده ام
ایمان ِ خویش
به انسان
به خویش
به درختان
به خویش

این جان بی‌قرار ِ تو است
تا فدا شود
ای شمس ِ نتابیده-هنوز!
کجا ای؟

سروده شده در دوشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۰ ساعت ۲۰:۵۶

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سه − 3 =