این بار در سیّاره‌ای دیگر

نشسته‌ ام خیره به ماه ِ چهارده
چو آتش ِ هیزم میان ِ سنگ‌ها

زبانه می‌کشم هر دم از یک سو
چو شعله‌ی ِ کوتاه‌دامنی در واپسین دم‌ها

می‌سوزم و می‌دودم تمامی ِ شب را
شاید کسی ببیند این پیام ِ آخر را
کسی که هم‌قبیله‌ی ِ من است
امّا نشسته در دشت‌های ِ نقره‌رنگ ِ ماه

قبیله‌ای که در عصر ِ اینترنت و فضاپیما
هنوز پر می‌شود تنهایی‌اش
با صدای ِ وحشی ِ رود و نور ِ ملایم ِ ماه

واپسین شعله‌های ِ بودن ِ خویش را
زیر ِ آسمان ِ تاریک ِ این جنگل ِ خاموش
می‌پیش‌کشم
به آشنای ِ ناشناسی در آن ستاره‌ی ِ دور

خاکستری می‌شود
جان ِ نارنجی‌ام /
آرام می‌گیرد در زمین،
شاید دوباره گر بگیرد روح ِ وحشی‌ام
این بار در سیّاره‌ای دیگر

سروده شده در پنج‌شنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۰ ساعت ۰۳:۰۸

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × یک =