از امواج ِ ریش‌های‌ام می‌ترسم

رود از میان ِ سنگ‌ها
می‌گذرد
باد از میان ِ موهای‌ام که هنوز آب‌شار نی‌ستند

من به سرنوشت ِ این رابطه می‌اندیشم
و از امواج ِ ریش‌های‌ام می‌ترسم

ریشه‌های ِ این درختان شاهد اند
من نگاه‌ات را چون خاک
دوست دارم
خنده‌های‌ات را چون باریکه‌ی ِ آفتاب از میان ِ انبوه ِ برگ‌ها
دوست دارم
من صدای‌ات را چون خروش ِ رود از دور
دوست دارم

دختر ِ بنفش!
با تو رنگ ِ زنده‌گی را
دوست دارم

خدایان میان ِ انگشتان‌ات جنگلی دیگر سرودند
کافی است دستان‌ات را دور ِ حنجره‌ام بگشایی
تا دسته‌ی ِ مرغابی‌ها
از دهان‌ام پر کشند

سروده شده در جمعه ۰۱ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۳۸

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − 5 =