آن سوی ِ میله‌های ِ «نان ِ شب»

صدای ِ هیچ
هیچ حنجره‌ای
فراتر از حصار ِ لب
نمی‌رود

برد ِ نگاه ِ هیچ
هیچ چشمی
آن سوی ِ میله‌های ِ «نان ِ شب»
نمی‌رود

شکم‌ها خالی
گوش‌ها سیر
از حقیقت

نفس‌ها دل‌گیر
از آمد-و-شد
آمد-و-شدهای ِ تکراری

هر نفس نهیب می‌زند آن دیگری را
از آمدن
که: رفتن‌ها ای نفس‌ها!
نفس‌گیر اند
نفس‌گیر

پرنده‌ی ِ خیال ِ هیچ
هیچ ذهنی
حتّا درون ِ خواب
بیرون از شب‌قفس‌ها
نمی‌پرد

پنچه‌ی ِ هیچ
هیچ پایی
از زمین نمی‌خیزد
همه از هراس ِ این که:
نباشد هیچ
هیچ جایی
برای ِ بازخزیدن

همه آری همه
دفنیده‌اند خود را
در گورهای ِ عمودی ِ چاه‌وار
همه چشم به راه
چشم به راه
به راه …

آن که چشم به راه اند اش
شاید
خود چشم در راه است
شاید
تاریخ ِ چشم‌داشت به پایان رسیده است؟

سروده شده در جمعه ۴ مرداد ۱۳۸۷ ساعت ۰۳:۴۸

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

چهارده − 8 =