آغوش‌ات پنجره است

شراب ِ هزار ساله‌ای دفن است درون ِ چشمان‌ات
گویی از آخرین هم‌آغوشی‌ات قرن‌ها می‌گذرد
بوسه‌های ِ مست‌ات
برهنه در شهر به دنبال ِ لبی می‌گردند

آغوش‌ات پنجره است
تا می‌گشایی
نسیم ِ دستان‌ات
به تاب‌وتب می‌کشد بی‌تابی ِ پرده‌ها را
و جنگلی به رخ می‌کشد
دریاچه‌ی ِ خفته در میان ِ دو قلّه‌اش را

انگشتان‌ات مرهم اند
هر جای ِ تن که دست می‌کشی
درد می‌شود
تا نوازشی بیش‌تر به خود بیند
نوازشی که غار ِ کهف است و
به دام ِ خواب می‌کشد
سگ‌های ِ نگه‌بان ِ هر چشمی را

سروده شده در چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸ ساعت ۰۸:۳۵

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هشت − پنج =