آخرین خرس ِ شاعر ِ جهان

زیر ِ نور ِ مستقیم ِ شهرها
در میان ِ خیل ِ آفتاب‌پرستان
خرس ِ قطبی ِ گرسنه‌ای هستم

در ِ یخچال ِ خانه‌ها
آخرین دری است که هنوز می‌توان گشود و چند لحظه‌ای گریخت
از این جهنّمی که از آن یخ-در-بهشت ساخته‌ اند

می‌گشایم هر روز این خیال ِ سرد را
می‌نشینم به تماشای ِ راه رفتن ِ پنگوئن‌ها
– آن پرنده‌های ِ بی‌پرواز
آن دلفین‌های ِ رانده از دریا
آن انسان‌های ِ مانده از خشکی –

می‌بندم و می‌گشایم این در را
به امید ِ دیدن ِ فک‌ها
– آن خوک‌های ِ وحشی ِ دریاها
آن شیرهای ِ بی‌دست‌وپای ِ خشکی‌ها –

از دریچه‌ی ِ فریزر می‌نشینم به تماشای ِ یخ‌تاق‌ها و یخ‌سارها
که آب می‌شوند از آتش ِ چاه‌های ِ نفت و می‌ریزند
از جنوبگان و شمالگان ِ چشم‌های ِ من
بر کف ِ آش‌پزخانه
– اشک‌هایی که روزی سرزمین ِ مادری‌ام بودند –

می‌بندم و می‌گشایم این در را بارها
امّا
چیزی نمانده برای ِ سیر شدن گویا:
یک پارچ شعر ِ گندیده از صدای ِ پای ِ آب
دو سه شیشه از «دوست ات دارم»های ِ یخ‌زده
یک تکّه نان از سیاست‌های ِ کپک‌زده

تو چه دانی که چه حالی دارد؟
آخرین خرس ِ شاعر ِ جهان باشی
خرس ِ دیگری نباشد که
که تو چندی عاشق‌اش باشی
خرس ِ شاعر ِ گرسنه‌ای که نمانده برای‌اش جز:
لاشه‌ی ِ چند ماهی ِ آزاد
در کف ِ رودخانه‌ای خشک
رودخانه‌ای که آب‌های‌اش زندانی اند
در اردوگاه‌های ِ کار ِ اجباری
لای ِ چرخ ِ توربین ِ نیروگاه‌ها
در استخرها به پرورش ِ ماهیان ِ رام
در پیچ و خم ِ موتورها برای ِ خنک‌کاری

در عصر ِ کودکان ِ کار
آب‌های ِ کار
خاک و آتش و هوای ِ کار
کندوها و زنبورهای ِ کار
خرس ِ گنده‌ای هستم، بی‌کار، بی‌عار
در جست‌وجوی ِ شهدی از لب‌های ِ یار

برای ِ خرس‌ها و پنگوئن‌های ِ عاشق
جهان ِ پس از آب شدن چگونه جهانی خواهد بود؟

سروده شده در شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۷ ساعت ۱۶:۰۰

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نه − 1 =