مهربان ام

مهر ِ خورشید بر دل‌ام افتاد
و من مهربان شدم
به سان ِ تبری با دسته‌ای چوبی که به یاد آورد ریشه‌های ِ خویش را
و شد آن جنگل‌بانی که برخاست
به دفاع از آخرین درخت ِ بازمانده

دل‌باخته‌ی ِ خورشید ام
مهربان ام
در زمانه‌ی ِ سردی که پنجره‌ها
گرفته‌ اند به دست سپرهایی از جنس ِ پرده‌ها

مهربان ام
قدم می‌زنم روزها
چو سرباز ِ وظیفه‌ای در مرزهای ِ سرزمین ِ آفتاب
و شب‌ها به خواب می‌روم
زیر ِ برجک ِ ماه
این مهربان ِ ارتش ِ تاریکی‌ها

خورشیدنگر ام
هنوز
در این زمانه‌ی ِ آدم‌های ِ خورشیدگریز و
پوست‌های ِ ضدّ ِ آفتاب

سروده شده در سه‌شنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۰ ساعت ۱۱:۲۱

درباره‌ی نویسنده

فرهاد سپیدفکر (بامَن)

نمایش همه‌ی مطالب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

10 + نوزده =